maxsoft
maxsoft

   http://maxsoft.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

پر پرواز(17)

پر پرواز(17)

كتاب رو بستم و باز دلم به حال كامران سوخت، معلومه تمام عمرش رو در رنج و عذاب هجران به سر برده بود، درست مثل خود من. با تفكر به دفتري كه داخل سجاده قرار داشت نگاه كردم، يعني چي توش نوشته شده بود؟ با اين اميد كه اين آخرين برگ از رازهاي در حال فاش شدن باشه، شروع به خواندن كردم: وثوق جان:
بدجوري دلتنگت هستم و اشتياق بودن در كنارت رو دارم. كاش مي دونستي الان كه سپيده صبح زده و من سوار بر اتوبوسي كه با شتاب منو ، از تو، دور و دورتر مي كنه چه حالي دارم. من دارم مي رم، دارم فرار مي كنم به سوي مقصدي كه ايمان دارم، در اين راه تا آخر عمر خنده بر لب نخواهم داشت. اصلا خودت بگو! مگه مي شه تو در كنارم نباشي و لب من به خنده باز بشه؟ حس مي كنم در حال خفه شدن هستم! كاش خفه مي شدم! بي تو خفه شدن راحت تر از بودن و ماندن. بي تو و بدون ديدن دشت پروانه ها كه عشقمون درش شكل گرفت، مرگ راحت تر از ماندن و رنج دوري كشيدن. مطمئن باش! اگر همين حالا مرگ به سراغم بيايد فقط خدا رو شكر مي كنم، آه كه چقدر من بدبختم! وثوق عزيزم! باور مي كني اين جمله از دهان گلي، گلي تو كه توي 24 سال عمري كه از خدا گرفته هميشه خوشبخت بوده خارج مي شه؟از وقتي يادم مياد خوشبخت بودم، يكي يه دونه پدر، تنها سنت شكن فاميل، اونم فاميلي كه هميشه پاي بند سنت ها بوده و هست. به گفته همه من شبيه پدر تو يعني عمو جليل بودم و توي چهار سالگي دختري خودراي و يك دنده، دختري كه اگه حرفي باب ميلش نبود، زير بار قبولش نمي رفت، دختري كه سنت ازدواج در 16 سالگي اونم با پسري از يه خانواده مهم كه هم شان خودش باشه رو شكسته بود. هيچ وقت با دختراي فاميل دمخور نمي شدم، البته اگه مي خواستم دمخور بشم خودشون اجازه نمي دادن. از نظر فاميل اگه جلوي من گرفته نمي شد، يكي مي شدم بدتر از عمو جليل. مادر، هميشه به پدر كه حامي من بود و راضي نمي شد اذيت بشم، مي گفت:
- شما زيادي لي لي به لالاي اين دختر مي ذاري، خليل خان بترس از روزي كه پا بذاره جا پاي اون عموي ناخلفش.پدر هميشه در چنين مواقعي به طرفداري از من بر مي خواست، گاهي هم حتي طرف برادرش رو مي گرفت. توي همون سن كم اين بام سوال بود، مگه عمو جليل چيكار كرده بود؟ تا اينكه يه روز از پردم پرسيدم، اونم برام تعريف كرد كه پدر تو، يعني عمو جليل كه براي تحصيل به فرانسه رفته بوده، همون جا بي خبر از همه با يه دختر فرانسوي ازدواج مي كنه و اون دختر مي شه مادر تو. وقتي تو به دنيا اومده بودي، تازه همه مي فهمن كه جليل چه دسته گلي به آب داده و چه سنت شكني بزرگ و نا بخشودني كرده. آخه ظاهرا بايد با دختر عموش ازدواج مي كرده! وقتي اين خبر به ايران مي رسه، پدر بزرگ درجا سكته مي كنه و از پدرت مي خواد كه مادرت رو طلاق بده، برگرده ايران و طبق قرار قبلي با دختر عموش ازدواج كنه! اما پدرت زير بار نمي ره و مي گه من عاشق زن و بچه ام هستم. اينطور كه پدرم مي گفت، بين پدر بزرگ و برادرش شكراب ميشه چون عموي پدرامون، تقصير رو از چشم پدربزرگ كه بلد نبوده پسر بزرگ كنه مي بينه. همين اختلاف باعث بيشتر شدن فشار روي پدر تو مي شه اما اون بيدي نبود كه با اين بادها بلرزه، حتي اگه تهديد پدربزرگ براي محروم كردن ار ارث سازگار نمي شه و اون در آخرين تماس آب پاكي رو روي دست همه مي ريزه و مي گه به ايران بر نمي گرده. با اين خبر پدربزرگ توان مقاومت زير سومين سكته رو نمياره و فوت مي شه، همين آغاز بدنامي عمو جليل مي شه كه باعث مرگ پدرش شده. دو، سه سال بعد اون دختر عمويي كه قرار بوده زن باباي تو بشه، رشته تقديرش با پدر من گره مي خوره و زن پدر من و مادر من ميشه. اون روزها فاميل اجازه ندادن كه پدرم، سهم ارث پدرت رو براش كنار بذاره، اونا هميشه از عمو جليل به بدنامي ياد مي كردند و او را ناخلف مي خواندند. تا اينكه روزي خبر فوت پدر و مادر تو در تصادفي در فرانسه به گوش همه رسيد، فاميل عوض عزاداري و غصه مي گفتند به سزاي سنت شكني و دق مرگ كردن پدرش رسيده. در اين ميان تنها كسي كه براي برادر گريه مي كرد، پدر من بود و او بود كه شهامت به خرج داد و اعلام كرد براي برگرداندن جنازه برادرش اقدام مي كنه، مادرم قهر كرد و به منزل برادرش رفت اما پدرم سر حرفش بود. پدر به فرانسه رفت و در بازگشت، به جز تابوت عمو جليل، تو را هم همراه خود آورد. پسري هشت ساله كه هيچ شباهتي به مادر فرانسويش نداشت و همه مي گفتند كپي عمو جيل هستي، فارسي رو به سختي صحبت مي كردي. پدرم تصميم گرفت، تو رو نزد خودش نگه داري كنه تا بزرگ بشي. باز بلوايي بر پا شد، بدتر ار بلوا و قهري كه براي آوردن جنازه عمو بر پا شده بود، البته تمام اين كارها زير سر دايي من يا همون پسر عمو پدرامون بود. مادرم اينبار پدر رو تهديد به طلاق كرد، اون حاضر نبود از بچه كسي كه زماني توي فاميل سنگ روي يخش كرده بود نگه داري كنه اما پدرم باز هم سر حرفش بود و گفت كه اگه شده مادرم رو طلاق بده، تو رو از دست نمي ده. اين وسط من تمام توجهم به تو بود، توي اون گير و دار و دعواها كه سه سال طول كشيد، من از مقاومت پدر لذت مي بردم و به گفته پدر، مراقب تو بودم كه پسرهاي بي ادب فاميل به تحريك خانواده هاشون تو رو اذيت نكنن .من دختري 5، 6 ساله اما پر شر و شور بودم و از ديوار راست بالا مي رفتم اما تو پسري آروم و سربه زير . براي همين من از تو مراقبت مي كردم و چه زود به هم مانوس شديم .اعتراف مي كنم از همان زمان عاشقت شدم .من به تو فارسي ياد ميدادم و تو به من فرانسوي. شايد به خاطر همينه كه اين زبان رو اينقدر دوست دارم و حرفه اي شدم. به تدريج در كنار هم بزرگ مي شديم و عجيب به تو وابسته شده بودم با اينكه شيطنت داشتم اما آرامش رو از تو آموخته بودم خوشبختانه،مرور زمان بلواها رو تبديل به آرامش كرد و مادرم هم كوتاه اومده و به خونه اش بازگشت، اما شاهد بودم كه با تو رفتار خوبي نداشت.در حالي كه دختري نه ساله شده بودم،نصف روزم به دفاع از تو در برابر مادرم و خانواده اش مي گذشت.اعتراف ميكنم كه وقتي 12 سالم بود و اون تصادف كرد و مرد خيلي غصه نخوردم چون از دست بدجنسي هاش با تو و پدرم خسته شده بودم.دست خودم نبود و از فاميل مادرم متنفر بودم مخصوصا اتابك برادر زاده مادرم ، كه خيلي تو رو اذيت مي كرد و تنها وقتي از شرش در امان بوديم كه مي رفتيم دشت پروانه ها
وثوق جان!يادته توي مزرعه پدر يه مخفيگاه پيدا كرده بوديم،جايي كه پر از پروانه هاي رنگارنگ بود.تو عاشق اون پروانه ها بودي، عشق تو به پروانه ها ناخودآگاه به من هم سرايت كرده بود.يادته اولين باري كه به عشق من اعتراف كردي 17 سالت بود،اون موقع من 13 سال داشتم.اميدوارم يادت نرفته باشه،توي دشت پروانه ها بوديم و تو يه پروانه ي آبي خيلي قشنگ رو توي دستت گرفتي و گفتي(تو به اندازه ي اين پروانه زيبايي)
با اين كه با شرم بيگانه بودم اما سرخ شدم و خنديدم،تو گفتي: (تو براي من يه پروانه اي مي دونستي؟)
باز خنديدم و گفتم: (اگه من پروانه ام چرا بال ندارم بپرم؟)
گفتي: (اگه تو بخواي من ميشم بال پريدنت.)
بعدم يه گردنبند بهم دادي كه شكل مثلث بود،وقتي بازش كردي شد شبيه يه پروانه كه توي يه بالش عكس خودت رو گذاشته بودي، توي يه بال ديگه اش عكس منو.اون روز نگاهي بهت كردم،اون نگاه،تو رو به باور رسوند كه حاضرم براي هميشه پر پروازم باشي.حتي توي اون سالهايي كه براي تحصيل به فرانسه رفتي،هميشه توي دشت پروانه ها به انتظار روزهاي خوب برگشتنت مي نشستم و به گردنبندم نگاه مي كردم.وقتي تحصيلت تموم شد و برگشتي،پدرم كه مي دونست ما به هم علاقه داريم و با اينكه از جوابم آگاه بود،اما باز هم ازم پرسيد حاضرم با تو ازدواج كنم و من سكوت كردم.وقتي توي فاميل پيچيد كه من مي خوام با رضايت پدرم با تو ازدواج كنم،همه انگشت به دهان موندند. فكرش رو هم نمي كردن كه من سنت شكن كه به جاي ازدواج در 16 سالگي، حالا در 24 سالگي مجرد بودم و به دانشگاه رفته و تحصيل كرده بودم،مي خواستم به سنت عمل كنم و زن پسرعموم بشم.با اينكه اينبار طبق سنت عمل مي كردم اما باز فاميل مادرم ساز مخالف كوك كردند،مخصوصا همون داييم كه هميشه بلوا به راه مي انداخت،اعتقاد داشت من بايد زن پسر اون بشم.اونم چه پسري،لات و ٱباش، يادته وثوق! توي دشت پروانه ها،هميشه دلهره داشتي،نكنه اتابك بياد و اونجا رو پيدا كنه و پر پرواز پروانه ها رو ازشون بگيره؟
من هميشه دلداريت ميدادم و تو از حرفاي من دلگرم مي شدي،اما بالاخره اومد اون روزي كه وحشتت به حقيقت پيوست.اتابك پر پرواز پروانه ي زندگي خودت رو ازش گرفت و پرپر كرد.اتابك سنگدل مجبورم كرد،با بالي شكسته كه هيچ جاي ترميمي نداشت،از تو،از دشت پروانه ها،از پدرم كه مطمئنم كمرش رو شكوندم و الان به خودش لعنت مي فرسته كه چرا جلوي من سنت شكن رو همون روزهاي كودكي نگرفت ،فرار كنم اما باور كن مجبور به اين فرار ناخواسته هستم.نمي دوني چقدر برام سخته توضيح علت فرارم ولي ميخوام مرورش كنم شايد باورم بشه كابوسي رو كه جز بدبختي هيچ ارمغاني برايم نداشت.
اون روز عصر منتظر تو بودم تا از دفتر وكالتي كه تازه افتتاحش كرده بودي،برگردي وبا هم بريم مزرعه پدر.يادته كه چون قرار بود مراسم عقد هفته ي آينده اونجا برگزار بشه،همه حتي خدمتكارها هم رفته بودند تا كارها رو سر و سامون بدن.پدر مي خواست براي ما كه تنها عزيزاش بوديم سنگ تموم بذاره و فاميل هم كه ديده بودن مخالفت فايده نداره،دست از سرش برداشته و باهاش راهي مزرعه شده بودند.اما من موندم تا با خودت برم،دير شده بود و هرچي به دفترت زنگ مي زدم جواب نمي دادي. وقتي صداي باز و بسته شدن در اومد،به خيال اينكه تو هستي دويدم جلو اما در كمال تعجب با اتابك رو به رو شدم و با ديدن او،خوشحالي روي لبام ماسيد و با تشر بهش گفتم:اينجا چيكار مي كني؟ چطوري اومدي توي خونه؟خنديد،چنان خنديد كه فهميدم حال طبيعي نداره،شنيده بودم گاهي دور از چشم دايي اين كارها رو مي كنه اما خودم نديده بودم.براي اولين بار تمام وجودم رو وحشت گرفت،شروع كرد به فحش و بد وبيراه دادن به تو،دعا دعا مي كردم زودتر برسي اما تو نيومدي. با چشمان هرزه و از حدقه دراومده اش نگاهم مي كرد و ابراز عشق و علاقه،طوري قربون و صدقه ام مي رفت كه چندشم ميشد نمي دونم چرا تو نمي رسيدي؟دير كرده بودي،وقتي رسيدي كه اون هرزه بالهاي پروانه ات رو كنده بود اونم با چه وضعي،چقدر چك و سيلي و كتك ازش خوردم بماند، زور مقاومت من كجا و زور بازوي اون غول پيكر كجا.يادم نيست چه دليلي براي دير اومدن داشتي!فقط يادمه مي ترسيدم به چشمات نگاه كنم،مي ترسيدم بهت بگم پروانه ات پرپر شده!چطوري ميتونستم بهت بگم كه تو يه پروانه ي بي بال رو مي خواي چيكار؟ البته اتابك كثافت همون شب به سزاي عملش رسيد و توي مستي تصادف كرد و مرد و همين بهترين بهانه شد براي بر هم خوردن مراسم عقد ما.
از مرگش فوق العاده خوشحال بودم و بهترين بهانه بود براي غمي كه در چهره ام نشسته بود،براي دردي كه از كنده شدن بالهاي پروازم داشتم.تو فكر مي كردي به خاطر عقب افتادن مراسم ازدواج غمگين هستم،مراسمي كه مطمئن بودم ديگه هرگز بر پا نخواهد شد.كي باورش مي شد به من ظلم شده باشه،به مني كه اونقدر شر و شور بودم،كي باور مي كرد مني كه عمري قوي و با شهامت بزرگ شده بودم حالا مورد تعرض قرار گرفته باشم، مخصوصا كه اتابك مرده بود و با مرگش براي همه عزيزتر شد. اصلا خود, تو باور مي كردي،بر فرض هم كه باورت مي شد،عشقمون چي؟ من دوست داشتم فقط پروانه ي تو باشم،سالم و سرحال و نه با، بالي شكسته، نه با همراه داشتن كابوسي تلخ از رفتار نامردانه ي اتابك.
پس خودم، قاضي شدم راي دادم بر اينكه نبايد خودم رو به تو تحميل كنم.دنبال بهانه اي گشتم تا به تو و پدرم بگم از ، ازدواج منصرف شدم.بايد به شما مي قبولاندم كه مي خوام تنها زندگي كنم،راضي بودم فقط تو رو ببينم اما باهات زندگي نكنم ولي بعد فهميدم كه از كابوس اون روز عصر، يه يادگاري توي شكمم جا مونده كه داره رشد مي كنه.تازه اونجا بود كه فهميدم از اين به بعد نه تنها بايد با غم دوري از تو بسوزم و بسازم بلكه بايد از ديدنت هم محروم بشم و با بدبختي بزرگ زندگيم از تو و همه ي خاطراتم فرار كنم.
آره،وثوق عزيزتر از جانم! دارم تو، پدرم،مزرعه،دشت پروانه ها و شهر قشنگم شيراز رو براي هميشه ترك مي كنم. مي رم جايي كه كسي ندونه كي هستم،از كجا اومده ام و متعلق به چه خانواده اي هستم. از همين حالا صداي شكستن قلب تو و كمر پدرم رو مي شنوم،صداي پچ پچ زنان و مردان فاميل رو مي شنوم كه ميگن:
(به خليل خان گفتيم جلوي دخترش رو بگيره،نگرفت و اينم عاقبتش.از جليل بدتر كرد،باز اون مرد بود.)
هر چند من كارهايي كردم كه تو و بقيه فكر كنيد،دزديده شدم.دلم مي خواست يه نامه برات بذارم اما از ترس بلايي كه سر پدربزرگ اومد، سر پدرم نياد ترجيح دادم تو هم مثل بقيه فكر كني منو دزديدند و چند وقتي دنبالم بگردي و بعدش بپذيري كه بايد فراموشم كني،كاري كه من هرگز نخواهم كرد.تنها شناسنامه و گردنبندي كه تو بهم داده بودي برداشتم و زدم بيرون.
حالا دارم برات مي نويسم ،وقتي براي تو مي نويسم با اينكه مي دونم هرگز به دستت نخواهد رسيد اما سبك مي شم،انگار دارم باهات حرف مي زنم.
وثوق جان! يحيي رو كه يادت مياد،نوه ي نگهبان مزرعه ي پدر،همون كه براي تحصيل در رشته ي مهندسي كشاورزي با كمك من و تو رفت تهران،يه آدرس ازش دارم. يه خونه توي تهران داره، مي رم پيشش چون حسي بهم مي گه كه مي تونم بهش اعتماد كنم.اون به من مديون بود و حتم دارم يه جوري دينش رو ادا مي كنه،مي خوام بهش بگم چقدر بدبختم تا شايد اسمش رو بذاره روي اين بچه نكبتي كه توي راه دارم.از اين بچه بدم مياد چون پدرش باعث جدايي از تو شد و نتونستم باهات ازدواج كنم،خودش هم باعث شد ازت دور بيفتم،ديگه حتي نمي تونم چهره ي زيبات رو ببينم و دلم رو به بودنت خوش كنم.
****
با ناباوري سطر،سطر نوشته هاي مادرم رو مي خوندم و نمي تونستم سرگذشتي به اين تلخي رو باور كنم،پس مادر من، همون پروانه ي رمان پر پرواز بود.همون دخترعمويي كه با بي وفايي قلب پسرعموش رو شكسته بود!حق با پدرم بود،وثوق چه قضاوت ناعادلانه اي در موردش كرده بود.بيچاره مادرم، چقدر زجر كشيده بود و چه بلاي وحشتناكي سرش اومده بود.اگه منم در شرايط او قرار داشتم،حتما همين كاري رو مي كردم كه او كرد. اشتياق براي دونستن ادامه داستان و اومدن مادرم به تهران باعث شد صفحه ي بعد دفتر رو ورق زده و ادامه ي نوشته هاش رو بخونم:
وثوق عزيزتر از جانم،الان كه دوباره شروع به نوشتن اين سطر ها كردم، يك سال از فرارم گذشته است.نمي دانم تو و پدرم در چه حالي هستيد، آيا فهميدي كه من فرار كرده ام يا نه؟ آيا كمر پدرم شكست،يا با غم دزديده شدن من كنار آمده؟امشب كه اين خطها رو مي نويسم،دلتنگم و غم تمام وجودم رو فرا گرفته.امروز، روز خيلي بدي بود و چقدر احمقانه فكر مي كردم كه روزهاي خوب زندگيم آغاز شده تقصير خودم بود،نبايد از اول پا در راهي مي گذاشتم كه نتيجه اش اين باشد،منظورم يه بدبختي تازه است!واژه اي كه توي اين سه ماه دوباره باهاش غريبه شده بودم،داره به سراغم مياد.وثوق جان توي اين سه ماه كه خوشبختي به سراغم اومده بود،خودم و يه آدم بي گناه و گول زدم.كسي رو پيدا كردم و فرض كردم تويي! در حالي كه اون خودش بود نه تو.مي دونم باز گيجت كردم،آخه تو وكيلي و بايد همه چيز رو واضح برات توضيح داد تا خوب درك كني!يادمه هميشه بهم مي گفتي،هيچ چيز بهتر از ساده نوشتن نيست.اينطوري هم داستان روان مي شه،هم ديگران خوب دركش مي كنن.پس برات ساده مي نويسم،از همان زمان كه پام به تهران رسيد تا الان كه دوباره بدبختي سراغم رو مي گيره:
اون روز كه به تهران رسيدم،يكراست به آدرسي كه از يحيي داشتم، رفتم.يه خونه ي خيلي كوچك، در محله اي فقيرنشين. وقتي در زدم و يحيي در رو به روم گشود،از ديدنم داشت شاخ درمي آورد.چند ساعت بعد از رسيدنم تمام ماجرا رو برايش تعريف كردم و بهش فرصت دلسوزي ندادم و تقاضام رو باهاش در ميون گذاشتم،خيلي زود و راحت قبول كرد.حتي وقتي بهش گفتم كه نبايد راجع به اين موضوع با كسي حرفي بزنه،باز هم قبول كرد.دو روز بعد رفتيم محضر و اسممون، توسط خطبه ي عقدي در شناسنامه هاي يكديگر ثبت شد.قرار گذاشتيم كه بعد از به دنيا اومدن بچه،جدا شده و هركس بره سراغ زندگي خودش.وثوق باورت نمي شه يحيي چه جووني بود،فوق العاده پاك و معصوم،حتي يكبار هم نگاه چپ به من نكرد.توي اون مدتي كه خونه اش بودم،با اينكه زن قانوني و شرعيش بودم اما يكبار به چشمام نگاه نكرد،هميشه سربه زير و خجالتي بود.اون بيچاره جونش رو هم به خاطر من فدا كرد،مي دوني چرا؟ چون من توي ماه پنجم بارداري بودم كه خوردم زمين و دچار سقط جنين شدم،اون بچه لعنتي از بين رفته بود و خيلي خوشحال بودم، اما وضع جسماني وخيمي داشتم و بدنم نياز به دارويي داشت كه داروخانه هاي شهر نداشتند.يحيي به خاطر گيرآوردن اون دارو، آواره ي گوشه و كنار شهر شد،از درس و زندگي افتاده بود و هر روز دنبال داروي من مي گشت، توي بيمارستان بودم و حالم وخيم كه خبر مرگ يحيي رو برام آوردن.گويا سر دارو با يه قاچاقچي دارو،درگير شده و با چاقو زده بودنش.تا حالا اون مديون من بود و مي خواست جبران كنه،حالا من تا آخر عمرم مديون اون هستم و هيچ جوري نمي تونم جبران كنم.خدا مي دونه كه روحم چقدر شكنجه شد.بعد از مرگش با اندك پولي كه ازش به جا مونده بود،در جاي آبرومندي دفنش كردم.توي وسايل شخصيش دفتر خاطراتي پيدا كردم كه با خواندنش متوجه شدم،يحيي سالها پيش كه به من سواركاري ياد مي داد،عاشقم شده بود اما به خاطر اختلاف طبقات و اينكه در شأن من نبوده، لب باز نكرده و حرفي نزده.با فهميدن اين حقيقت غم ديگه اي روي غمهام تلنبار شد و اين وسط تنها چيزي كه خوشحالم كرده بود،مرگ اون بچه و به دنيا نيامدنش بود.ديگه براي گذران زندگي بايد دنبال كار مي گشتم.باورت ميشه؟ دختر خليل خان كه تا اون روز دست به سياه و سفيد نمي زد و دختري كه تا لب باز مي كرد،همه چيز براش مهيا بود و اتاق خوابش يه سوئيت كامل بود،حالا توي يه اتاق در پايين ترين نقطه ي شهر زندگي مي كرد كه به زور چهل متر هم نمي شد.مجبور بودم براي سير كردن شكمم كار كنم،تا وقتي يحيي بود نمي ذاشت اسم كار بيارم و مي گفت كاركردن براي غريبه در شأن دختر خليل خان نيست.ولي بعد از مرگ او،چاره اي نداشتم.داستان هايي كه نوشته بودم،با اسم مستعار مي بردم مجلات تا چاپشون كنن ولي مگه چقدر پول مي دادند؟بنابراين براي كسب درآمد بيشتر افتادم به كار ترجمه،زبان فرانسه رو خوب مي دونستم و توي يه دارالترجمه كار پيدا كردم.از اون روز جز وقت خواب، بقيه ي ساعاتم به كار ترجمه و نوشتن مي گذشت اينطوري كمتر وقت فكر كردن،به تو و زندگيم رو داشتم و سرم حسابي شلوغ بود.وقتي اوضاع ماليم بهتر شد،يه آپارتمان كوچيك اما شيك اجاره كردم و از خونه ي يحيي رفتم و بعد از رفتنم از اونجا طي نامه اي ناشناس ،پدربزرگ يحيي رو از مرگش مطلع ساختم.
با رفتن به آپارتمان جديد،كارم رو بيشتر كردم چون تصميم داشتم يه پيانو بخرم،شبيه هموني كه توي خونه ي پدرم داشتم.يادته وثوق؟ تو عاشق پيانو زدن من بودي! مي گفتي انگشتام معجزه مي كنه،مي گفتي هرگز دلت نمي خواد پيانو زدن رو كنار بذارم.پس حتما بايد يه پيانو مي خريدم،نمي خواستم دست از كاري كه تو عاشقش بودي بردارم.بنابراين دنبال كار بهتري مي گشتم با حقوق بالاتر.
يك روز توي يكي از آگهي هاي روزنامه،ديدم كه يك شركت معتبر و بزرگ ،به يك مترجم نياز داره و بدون فوت وقت رفتم.نبايد اين فرصت رو از دست مي دادم اما كاش نرفته بودم،كاش اين فرصت رو از دست مي دادم.اما پيانو مي خواستم،به خاطر تو و عشق تو! پس پول لازم داشتم،به اون شركت رفتم و مصاحبه داده و فرم پر كردم.چند روز بعد باهام تماس گرفتن و گفتن قبول شدم و بايد براي تكميل مدارك و امضاء قرارداد برم. با خوشحالي رفتم و شدم مترجم مخصوص شركت،حقوقم به قدري بود كه ديگه احتياج به كار در دارالترجمه رو نداشتم.
اما وثوق! هرگز لحظه اي رو كه وارد اتاق مدير عامل شركت شدم،فراموش نخواهم كرد. اگه بگم با ديدنش داشتم قالب تهي مي كردم،دروغ نگفته ام.مردي كه پشت ميز نشسته بود و به من نگاه مي كرد،تو بودي! خود تو!! وثوق عزيز من پشت ميز بود.وحشت زده از حال رفتم و وقتي به هوش اومدم، تو به همراه منشي ات بالا سرم بودين و سعي داشتين شربت قند به خوردم بدين.شما نگران من بودين،در حالي كه من تمام حواسم به تو بودن بيشتر از شش ماه بود كه نديده بودمت و دلم مي خواست يه دل سير نگات كنم،اما تو از نگاههاي من معذب بودي.حتي وقتي دردمندانه بهت گفتم
(معذرت مي خوام، مي دونم منو نمي بخشي ولي بهت توضيح مي دم)
تو خنديدي و به منشي ات نگاه كردي، تازه فهميدم كه اون مدير عامل تو نيستي اما كپي برابر با اصلت بود و انگار كه با هم دوقلو بودين.اسمش كامران بود و 33 سال سن داشت،داراي زن و دو پسر بود.مرد خيلي خوب و مهربان و خيري بود،شباهتش به تو باعث ميشد كه بهش نزديك بشم. به بهانه هاي مختلف به دفترش مي رفتم تا نگاهش كنم،توي صورت اون ،تو رو مي ديدم و دلم باز ميشد و حالم جا مي اومد.نمي دونم چي توي وجود من ديد كه يه روز اعتراف كرد،در حال جدايي از همسرش̗ ،گفت عاشق من شده و ازم خواست باهاش ازدواج كنم،قبول كردم و يه شرط براش گذاشتم كه هرگز از گذشته ي من چيزي نپرسه.اونقدر در عشق من غرق شده بود كه بدون هيچ مخالفتي قبول كرد،اون روز كه مجنون وار نگاهم مي كرد،دلم براش سوخت كه فقط به خاطر شباهتش به تو داشتم باهاش ازدواج مي كردم.عشق تو منو كور كرده بود و حاضر بودم به خاطر هر روز ديدن اون چهره ، با زندگي همه بازي كنم چه برسه به كامران بيچاره كه عاشقم بود.ما هر دو اشتباه كرديم،من مسخ چهره ي او شده بودم و دنبال تو مي گشتم ، او هم عاشق سينه چاك من بود. بنابراين تا پايان جدايي از همسرش صبر نكرديم و مخفيانه ازدواج كرديم و قرار گذاشتيم كه بعد از طلاق همسرش حقيقت رو فاش كنيم. وقتي ديدم عاشق پسراش ِ قبول كردم بعد از جدايي از زنش اونا رو بياره تا با ما زندگي كنن. كامران يه ويلاي شيك و بزرگ توي لواسون به عنوان هديۀ ازدواج به نام خودم خريد و پيانو تنها چيزي بود كه توي اون ويلا من انتخابش كردم. اعتراف مي كنم توي اون سه ماهي كه باهاش زندگي كردم، واقعاً خوشبخت بودم چون با تو زندگي مي كردم. من خودم را گول مي زدم و ناخواسته با زندگي اون مرد بيچاره هم بازي مي كردم ، حتي يكبار هم تصور نكردم با كسي غير از تو زندگي مي كنم. تمام عشقي كه مي خواستم نثارت كنم و نشده بود، حالا نثار كامران مي كردم ، به اميد اينكه تو در كنارم هستي. تمام اون مدت با تو و عشق تو مي زيستم، نه كامران بيچاره. در حاليكه شك نداشتم اون تمام وجودش من بودم.
وثوق جان! حالا هم كه مجبور به تركش هستم و كودمي از او در شكم دارم ، مي دونم عاشق ِ منه و من عاشق اين بچه ، چون اونرو حاصل عشق خودم با تو مي دانم. عاشق اين بچه هستم چون خودم خواستمش ، من براي بار دوم باردار شدم ، با اين تفاوت كه اين رو از آن ِ تو مي دونم و براي من پدر اين بچه تو هستي ، نه كامران! دوست دارم دختر باشه و اسمش رو به ياد دشت پروانه ها ، پروانه خواهم گذاشت. البته مجبورم به تنهايي بزرگش كنم و امشب آخرين شبي است كه در كنار تنديس تو سپري مي كنم ، چون براي حفظ پروانۀ زندگيم مجبور به ترك كامران هستم.
امروز همسر كامران به ديدنم اومد ، مي دونستم آخر هفته كار طلاقش از كامران يكسره ميشه و خيال كردم براي اينكه ببينه چه كسي قراره پسرهاش رو بزرگ كنه ، به ديدنم اومده ، كلي باهام حرف زد و ازم سوالاتي در مورد ازدواجم با كامران پرسيد. آخر سر هم گفت حاضر نيست پسرهاش رو از دست بده و گفت ، به خاطر اونها از خير جدايي گذشته ، اهميتي ندادم چون اون حقي نداشت ، كار طلاق انجام شده بود و جدايي قطعي شده بود و بچه ها مال كامران بودند. خيلي سعي كرد منو قانع كنه كه اززندگي كامران برم بيرون،اما من زير بار نمي رفتم. آخه مگه مي تونستم از خير ديدن هر روزتو و زندگي با تو بگذرم؟ وقتي ديد هيچ جوري حريف من نيست ، ناگهان اسلحه اي از كيفش خارج كردو به طرف من گرفت. اول فكر كردم المي باشه ، اما وقتي تيري رو به سمت گلدان شليك كرد نزديم بود از ترس بيهوش بشم، گفت: يا از زندگي كامران خارج ميشي يا يا اول تورو مي كشم بعد هم دو تا بچه ها و آخر سر هم خودم رو. اونجا بود كه فهميدم اون زن روانيه و نمي تونم باهاش در بيفتم، مي گفت: آنقدر از كامران متنفر هستم كه اون رو نمي كشم تا در مرگ عزيزانش روي آرامش رو نبينه. وقتي اين چيز هارو مي گفت، حالتي داشت كه حتم داشتم به حرفهاش عمل مي كنه. نميدوني وثوق! چقدر ازش ترسيده بودم. اون زن ديوونه بود ، قبول كردم از زندگي كامران خارج شوم و حالا قراره براي يه هفته اون ، كامران و بچه هارو به مسافرت ببره تا من بساطم رو جمع كرده و براي هميشه از زندگي كامران خارج بشم. باور كن نگران جون خودم نيستم، براي پروانه ام نگران هستم. زني كه به بچه هاي خودش رحم نمي كند ، چطور به بچۀ من رحم خواهد كرد؟ نميخوام هنوز به دنيا نيومده از دستش بدم. اين پروانه مال توئه و من بايد حفظش كنم. كامران هنوز از وجود اين بچه اطلاعي نداره ، دلم براش ميسوزه و مطمئنم بعد از يك هفته كه از سفر برگرده ومتوجه غيبت من بشه ، همون حالي رو پيدا ميكنه كه تو بعد از فرارم پيدا كردي، اما از طرفي هم خوشحالم ، چون اينطوري فقط غصۀ منو مي خوره و از وجود بچه اش در شكمم خبر نداره
اين بخش از سرگذشت مادرم كه تمام شد گريه ام گرفت. طفلك مادر و پدرم ، حالا مي فهمم كه منظور پدرم از آسيب رسوندن ليلي به من چي بوده. توي سالهايي كه ليلي رو ميشناسم ، هميشه اون رو زني معقول و آروم مي پنداشتم. اما نميدونم چرا با زندگي ما اين كار رو كرد؟ ياد ِ گفت و گوي اون شبمون توي ويلاي شمال افتادم ، به من گفت كه مادرم رو ملاقات كرده، اما از ديوونه بازي اي كه براش در آوررده حرفي نزد. خب نبايد هم مي زد ، معلومه كه خودش رو رسوا نميكنه. اون ميخواست زندگي منو نابود كنه ، حالا مي فهمم كه چقدر پدر و مادرم حق داشتن كه منو مخفيانه بزرگ كنن. در حاليكه اشكهايم رو پاك مي كردم ، صفحه اي ديگري از دفتر رو ورق زدم تا ببينم مادرم در ادامه ماجرا چي نوشته:
وثوق جان! صداي شِر شِر بارون رو مي شنوم و ميخوام يه رازي رو بهت بگم. هفت ساله كه هر وقت بارون مياد ، صداي گريه اي رو همراه بارون ميشنوم. معلوم نيست اين صدا ، مال يه زنه يا مرد! اما هر كي هست و هر چي هست ، دلم رو مي لرزونه. مي دوني از چي مي ترسم؟ از اينكه اين گريه ها بي ربط به زندگي دختركم پروانه نباشه ، آخه پروانه توي يه شب باروني به دنيا اومده و من اين صدا ها رو از همون شب شنيده ام. هر سال روز تولد پروانه بارون مياد، درست مثل امشب كه باز تولدشه و باز داره بارون مياد. پروانۀ زيباي من كه خيلي هم شبيه بچگي خودِ منه ، توي تختش به خواب نازي فرو رفته ، دلم مي خواد از الآن تا وقتي زنده هستم نگاهش كنم. اما صداي گريۀ لعنتي نمي ذاره سير نگاهش كنم. نميدونم چرا امشب صدا از هميشه بلندتر به گوشم ميرسه؟ شايد داره به خاطر قراري كه بعد از هشت سال دوري با كامران گذاشتم ، سرزنشم مي كنه و نكنه ميخواد از رفتن سرِ قرار منصرفم كنه؟ البته اگه به اين خاطر باشه ، بايد گريه اش رو قطع كنه ، چون من تصميم خودم رو گرفتم و فردا به ديدنش خواهم رفت.
آه... وثوق عزيزم! كاش مي دونستي امروز كه گوشي رو برداشتم تا بعد از هشت سال با كامران صحبت كنم، چه حالي داشتم. شوخي كه نبود، هشت سال با احساس و زندگي و احساس يه آدم عاشق بازي كرده بودم. من بدون آنكه نامه اي برايش بذارم تركش كرده بودم، درست همون كاري كه با تو كردم. با اين تفاوت كه اين بار ظلم بيشتري به كامران كرده بودم، چون اون رو از وجود بچه اش هم بي خبر گذاشته بودم. وقتي هفت ماه بعداز ترك كامران ، پروانه ام به دنيا آمد ، از ترس لو رفتن هويتش و از ترس ليلي و اينكه آسيبي به اون برسونه ، تمام پس اندازم رو خرج كردم تا شناسنامه اي به نام يحيي احمدي برايش تهيه كردم. چاره اي نداشتم، تو بگو بايد چي كار مي كردم؟ آيا اون عفريتۀ ديوونه چارۀ ديگه اي برام گذاشته بود؟ بهشدت ازش مي ترسيدم، باورت نميشه اما وقتي مي خواستم دوباره بعد از هشت سال با كامران تماس بگيرم ، ترس از ليلي و خجالت از كامران تمام وجودم رو احاطه كرده بود. ولي باز هم چاره اي نداشتم و بايد به كامران مي گفتم دختري داره ، كه اون دختر بهش احتياج داره!پيدا كردن شماره اش بعد از هشت سال كار خيلي دشواري نبود، شركت ، همون شركتي بود كه من توش كار مي كردم. با هول و ولا زنگ زدم ، منشيش كه گوشي رو برداشت گفتم:
-ببخشيد ، مي خواستم با آقاي كامران فخيم زاده صحبت كنم.
-توي جلسه هستن.
-جلسه كي تموم ميشه؟
-معلوم نيست.
-پس من يك ساعت ديگه مجدداً تماس مي گيرم.
-بعد از جلسه ، با كسي قرار ملاقات دارن و شركت نمي مونن.
فهميدم مي خواد دست به سرم كنه ، بنابر اين گفتم:
-پس لطف كنيد به ايشون بگيد گلچهره خليلي زنگ زده، اگه تمايل داشتن مي مونن شركت تا يك ساعت ديگه من زنگ بزنم و در غير اين صورت اشكالي نداره ، برن سرِ قرارشون.
وقتي گفت بهش ميگه ، تماس رو قطع كردم. بايد يك ساعت ميگذشت و دوباره تماس مي گرفتم. فاصلۀ اين يك ساعت رو با نوشتن داستان كوتاهي براي پروانه پر كردم. آخه مي دوني وثوق! پروانۀ ما عاشق داستانه، اونم نه هر قصه اي، عاشق قصه دشت پروانه هاست و تا هر شب يه قصه جديد از دشت پروانه ها براش نگم خوابش نمي بره و از همين حالا شوق ِ پروانه شدن داره.
وثوق!پروانه با اينكه شبيه من شده اما با من فرق داره، هر چي من شيطون و پر شر و شور بودم ، اون آروم و گوشه گيره، و چون با كسي ارتباط نداشته ، خيلي به من وابسته شده، خلاصه! اونروز يك ساعت بعد مجدداً با كامران تماس گرفتم. اين بار بر خلاف دفعه قبل تا منشيش صدام رو شنيد خيلي تحويلم گرفت و فوراً تلفن رو به اتاق كامران وصل كرد.
صداي كامران رو كه شنيدم نزديك بود قلبماز حركت بايسته، اولين جمله اي كه با لحن مردد گفت اين بود:
-گلي! واقعاً خودتي؟
-بله، خودمم.
-ولي من باورم نميشه.
-واقعاً متاسفم.

-فقط همين؟ متاسفي؟
جوابي نداشتم كه بدم ، فقط سكوت كردم.گفت:
-ميدوني چقدر دنبالت گشتم؟
باز سكوت كردم.
-فكر كردم شايد خدايي نكرده بلايي سرت اومده.
چقدر دلم براش سوخت. با اينكه باهاش بي وفايي كرده بودم اما اون هنوز دوستم داشت.راستي وثوق تو هم مثل كامران فكر مي كني، آيا هنوز دوستم داري؟
-باورت ميشه، تنهاجايي كه براي پيدا كردنت نرفتم پزشك قانوني بود؟ اونجاهم نرفتم ، چون مي ترسيدم كه نكنه اونجا پيدات كنم.
-خيلي متاسفم كامران.
-اينقدر نگو متاسفم، مي دوني هشت ساله چي به سرم اومده؟
-نه! نميدونم.
-مي خواي بهت بگم؟
-نه نميخوام.
-مي ترسي با فهميدنش عذاب وجدان بگيري؟
-من هشت ساله كه با عذاب وجدان زندگي مي كنم.
-پس چرا برنگشتي پيش من؟
-نمي شد، مجبور بودم.
-چرا؟ مگه من شوهرت نيستم؟
-چرا هستي!
-پس به چه حقي تركم كردي؟ چرا عذابم دادي؟
-داري محاكمه ام مي كني؟
-نبايد بكنم؟ مي دوني بدون تو چي كشيدم؟
-من مجبور شدم كامران.
-چه اجباري؟ مگه ما خوشبخت نبوديم؟ تو با رفتنت همه چيز منو بردي، همه چيزرو خراب كردي. آخه تو كه مي خواستي بري، چرا باهام ازدواج كردي؟ چرامنو بيشتر خراب خودت كردي؟ اگه بگم به خاطر پولم بود، كه نبود، تويهچوب كبريت همبا خودت نبردي. لابد دوستم نداشتي؟
به جاي پاسخ به سوالش گفتم:
-مي خوام ببينمت.
-اتفاقاً من هم مي خوام ببينمت، آدرست رو بده، همين الآن ميام پيشت.
-الآن نه، فردا ساعت 10 صبح بيا به همون پاركي كه با هم مي رفتيم، يادته كه كجاست؟
-چطور ممكنه يادم رفته باشه؟
-پس تا فردا!
-گلي! نمي تونم تا فردا صبر كنم، همين امروز بيا.
-نميشه، امروز خيلي درگيرم.
-درگيري؟ درگير چي؟ نكنه با كسي آشنا شدي؟ مي خواي ازم جدا بشي؟ گلي خواهش ميكنم.
-بذار تا فردا، همه چيز رو برات توضيح ميدم.
ديگه صبر نكردمتا چيزي بگه و اصراري بكنه، گوشي رو قطع كرده و مقابل آينه قرار گرفتم و زل زدم به قيافۀ خودم، مطمئن بودم اگه به طور اتفاقي كامران منو تو خيابون ببينه ، نخواهد شناخت. در سن 33 سالگي ، درست شبيه زنهاي 50 ساله شدم، ديگه شباهت زيادي به اون دختر زيبا و سفيدهشت سال پيش نداشتم.مي دوني وثوق! سرطانريه، بيشتر از يك سال ونيمه كه امونم رو بريده و حالا ديگه مي دونم كه كمتر از يك ماه بيشتر زنده نيستم، براي همين ناچارم كه كامران رو ببينم و پروانه رو بهش بسپرم. تمام مدارك پزشكي كه ثابت مي كنه پروانه دخترِ كامرانه جمع آوري كردم تا بهش بدم. دليل ترك كردنش رو براش توضيح ميدم و ازش مي خوام كه همسرش هرگز نفهمه پروانه دختر ماست. ترسي كه سالهاست همراه دارم روبايد بهش منتقل كنم تا گول اون عفريته رو نخوره، نبايد دست اون به دختر من برسه. وقتي با كامران حرف بزنم و خيالم از پروانه راحت بشه، اون وقت با خيال راحت سرم رو زمين مي ذارم.
باورم نميشه كه عمرم اينقدر كوتاه باشه، فقط 33 سال! تصميم دارم فردا يه وصيت به كامران بكنم و اونم اين كه منو كنار يحيي دفن كنه، به هر حال اون عاشقم بود و به خاطر من جونش رو از دست داد و دفن شدن كنارش تنها كاريه كه مي تونم براي ادا كردن دينم بهش انجام بدم. حالا ديگه سهم يحيي ، جسم مردۀ منه، سهم كامران ، دخترم و سهم تو روح و روانم هستش كه مي تونم بهتون بدم ، چون چيز ديگه اي ندارم.
آه وثوق جان، عزيز دلم ، اين روزها در اوج نا تواني و درد مندي ، وقتي داروهام رو مي خورم و چشمم رو مي بندم ، تنها يك رويا مي بينم. من و تو ، توي دشت پروانه ها، به آخرين مرتبه عظمت يعني پروانه شدن و پرواز كردن رسيديم، آه كه چه روياي شيريني دارم...
 همزمان با خواندن آخرين سطر از دفتر ، صداي اذان صبحبه گوشم رسيد . بدون كوچكترين ترديد برخاسته و پس از پاككردن اشكهايم ، وضو گرفتم و نمازم رو روي سجاده اي كه مادرم به پدرم هديه كرده بود و او براي من به ارث گذاشته بود خواندم. بعد از نماز كاملاً مطمئن بودم واحتياجي به فكر كردن نداشتم، بايدهر چه زودتر وثوق رو پيدا مي كردم و متوجه اشتباهش مي شد. حالا ديگه با خيال راحت كامران رو پدر خودم مي دونستم و بهش حق ميدادم سالها منو مخفي نگه داره، حالا مي فهميدم كه به احترام مادرم كه منو متعلق به عشق پاكش ، وثوق مي دونسته ، اون خودش رو وثوق به من معرفي كرده بود.البته اونا كمي اشتباه كرده بودند و اشتباه بزرگتر از من بود كه سعي كردم انتقام بگيرم. بعد از نماز ترجيح دادم به جاي خوابيدن ، كمي فكر كنم. به خودم، به مادرم، پدرم و فرزاد و ليلي...بايد قبل از اينكه آتيش نفرتش دامن بچه هام رو بسوزونه ، خاموشش مي كردم.تا خود صبح فكر كردم و آخرش به اين نتيجه رسيدم كه فقط بايد در حضور تمام فاميل رسواش كنم. ديگه وقتش بود كه همه به بيماري من پي برده و بفهمن كه دارم مي ميرم ، حالا از هميشه خوشحال تر بودم و احساس سبك وزني مي كردم و فقط مونده بود كه حقايق رو به وثوق بگم و روح مادرم رو شاد كنم.
آدرسي كه پدرم از وثوق نوشته بود ، مربوط به دفتر وكالتي در شيراز مي شد. اين موضوع رو وقتي به شماره تلفني كه كنار آدرس نوشته بود ، زنگ زدم فهميدم. خوشبختانه طي اين سالها آدرس تغييري نكرده بود.صحبت با وثوق كه از پشت تلفن كه امكان نداشت، منشيش حتي اجازه نداد در حد يك مكالمه كوتاه باهاش صحبت كنم، وقت ملاقات رو هم براي سه هفته ديگه گذاشت و هر چي اصرار كردم ، اصلاً به حرفم توجهي نكرد. حتي خواستمم براش پيغام بذاره كه از طرف گلچهره تماس گرفتم اما گفت: امكان اين كار نيست. چقدر يه دنده بود. فكر مي كرد دارم پارتي بازي مي كنم كه وقتم جلو بيفته. وقتي ديدم اينطوره ، تصميم گرفتم بي خيال آدرس دفتر و تلفنش بشم، بايد شماره همراهش رو پيدا مي كردم. اين كار از دست بهرام ساخته بود. بنابراين اسم و آدرسش رو به بهرام دادم و فقط به گفتن همين جمله كه پسر عموي مادرم هستش و مي خوام پيداش كنم بسنده كردم. توي هاگير و واگيرِ پيدا كردن وثوق ، از فكر ليلي هم غافل نبودمو بايد هر چه زودتر حساب همه اونهايي رو كه از دستش فريب خورده بودن باهاش صاف مي كردم . آنقدر بد جنس بود و زندگي هاي قشنگ رو خراب كرده بود كه كه بايد به ملاحظه اينكه ، مادر بهرام وبهنام هستش رو كنار بذارم و آبروش رو ببرم. تمام كارهاش يه طرف ، همون بلايي كه سر سيناي بدبخت آورد كافي بود كه با دستاي خودم خفه اش كنم. از همه بيشتر دلم براي عمه الهام مي سوخت، طي سالهايي كه آمريكا بودم ، هميشه از ليلي به عنوان بهترين دوستش ياد مي كرد و خبر نداشت همين بهترين دوستي كه از خواهر بهش نزديك تر بود، عامل مرگ پسرش شده و اگه مي فهميد چه حالي پيدا مي كرد.يااگه بهنام و بهرام مي فهميدن كه مادرشون يه ديوونه است وبه خاطر نفرتي كه از كامران داشته حاضر بوده اونا رو بكشه تا كامران شكنجه بشه،چه حالي مي شدن؟!
وقتي از ثريا خواهش كردم ،براي هفته آينده يه مهموني برپا كنه و همه ي، فخيم زاده ها،از جمله فرزاد و همسرش،استاد و نادين رو دعوت كنه ، با حيرت نگام كردو گفت:
- مطمئني مي خواي فرزاد و غزاله هم باشن؟
-خب آره! اشكالي داره؟
-نه! ولي خودت مي دوني كه بهرام و بهنام ، مخصوصا نادين چشم ديدن اون رو ندارن...مي ترسم يه وقت...
- خب اشتباه مي كنن !فرزاد اگه ظلمي هم كرده،در حق من بوده نه اونا.
-ثريا هاج و واج نگام كرد و گفت:
-باورم نمي شه تو داري اين حرفا رو مي زني؟
-خوب مامان جونم! آدم ها تغيير مي كنن.
-بله!تغيير ميكنن! ولي نه طي چند شب .زود بگو ببينم! از اون شب كه موندي خونه حاج مهدي چت شده ؟از بهرام خواستي شماره ي پسر عموي مادرت رو پيدا كنه ،كامران رو با علاقه پدر مي خوني،از من مي خواي برات مهموني بگيرم وهمه از جمله كسي رو كه به خونش تشنه بودي دعوت كنم! جريان چيه؟
از جواب دادن طفره رفتم و گفتم:
-ثريا جون ،توجه كردي از وقتي اومدم ايران ،خيلي سين جيمم ميكني؟تو از اين عادتها نداشتي، فكر نمي كني از عوارض پير شدن باشه.گفتم زن بهرام نشو، پيرت ميكنه،گوش ندادي.
با دلخوري نگام كرد ، يعني الان وقت اين شوخي نبوده و بعد خيلي جدي گفت:
- نخير ! همش بخاطر اينه كه تو قبلا اينقدر مشكوك نبودي ! پروانه ! من وبهرام خيلي نگران تو هستيم ، بگو ببينم ... اون قرصها چيه مي خوري؟
- تو مهموني رو راه بنداز ، جواب همه ي سئوالاتت رو مي دم.
- آخه من به چه بهونه اي همه رو جمع كنم اينجا؟ هنوز دو هفته نيست سينا فوت كرده ، زشته ! بگو چي شده واز خير مهموني بگذر.
- اتفاقا مهموني مربوط به دايي سيناست ، پس برگزارش كن .
ثريا كه ديد چاره اي نداره ! بلاخره موافقت كرد. شب وقتي بهرام اومد خونه وجريان رو شنيد ، كلي عصباني شد... مي گفت بايد قيد مهموني رو بزنم يا فرزاد و همسرش نيان ، ولي آخر سراونم مثل ثريا كوتاه اومد و راضي شد . مطمئن بودم اون بيشتر از ثريا كنجكاو شده بود كه بدونه جريان چيه ،وگرنه امكان نداشت با مهموني موافقت كنه.
بهرام ، همون شب شماره ي منزل و همراه وثوق رو كه برام پيدا كرده بود بهم داد و گفت چون نگران من و برقراري ارتباط با فاميل مادرم بوده خودش در مورد وثوق خليلي ، تحقيق كرده وفهميده بود كه يكي ازبزرگترين و موفق ترين وكلاي شيراز، البته در شيراز ساكن بود ، اما در كل ايران اسم و رسم داشت و بيشتر قاضي و وكلا مي شناختنش ، بهرام گفت كه برادر زاده ي يكي از بزرگترين ملاكان شيراز كه يكي از غولهاي اقتصادي به حساب مياد.وقتي بهرام ازم پرسيد ، عموي وثوق ، عموي مادر تو هم مي شه؟ گفتم كه عموي وثوق ، پدر مادر من مي شه .از تعجب دهانش باز موند. حق داشت تعجب كنه ، آدم دختر خليل خليلي باشه و توي غربت وتنهايي بميره و بچه اش توي پرورشگاه بزرگ بشه ،البته بهرام سرگذشت مادرم رو نميدونست كه اينقدر تعجب كرد. براي بهرام و ثريا ، جريان صندوقچه وخوندن دفتر رو تعريف كردم اما چيزي از محتوياتش فاش نكردم ،بايد تا روز مهموني صبر مي كردم وبراي رسوايي ليلي سور پرايز به راه مي انداختم.
روز بعد به شماره ي همراه وثوق زنگ زدم ،در دسترس نبود و شماره ي منزلش رو هم جواب نمي داد.فهميدم تا شب سر كارم وبايد دائم شماره بگيرم اما بي فايده بود ، بلاخره آخر شب كه براي آخرين بار شماره منزلش رو گرفتم ، گوشي رو برداشت. من كه انتظار نداشتم جواب تلفن رو بده هول شده وبا دستپاچگي گفتم:
- سلام.
- سلام ، بفرمائيد.
براي اينكه مطمئن بشم خودش گوشي رو برداشته گفتم:
- آقاي وثوق خليلي؟
- بله ، خودم هستم ! امرتون؟
- من پروانه هستم.
خيلي عادي و سرد جواب داد:
- ببخشيد ، من موكلينم رو به نام فاميل مي شناسم نه نام كوچيك !
- اما من موكلتون نيستم.
- پس شما كي هستين؟
- من خواننده ي كتاب پر پرواز شما هستم ، اون رو شش سال پيش خوندم
- بعد از شش سال چرا الان بهم زنگ مي زنيد؟
-براي اينكه تازه فهميدم اون داستان واقعي بوده.
-چه طوري به اين نتيجه رسيدين؟
حس كردم دستم انداخته اما اهميتي ندادم و گفتم:
- به خاطر اينكه من اون زن رو ميشناسم، منظورم دختر عموي بهادره.
- خوب خانم محترم ،هر داستاني مي تونه يه شخصيت عيني داشته باشه ،احتمالا اونم همين طور بوده ،اگه كاري نداشته باشين ، من خيلي خسته هستم ومي خوام بخوابم ، ببخشيد.
بدون اينكه مهلت بده من حرفي بزنم ، گوشي رو قطع كرد ، دوباره شماره اش رو گرفتم اما جواب نمي داد ، موبايلش رو هم خاموش كرده بود.
به خودم لعنت فرستادم كه چرا به جاي صحبت در مورد مادرم و معرفي كردن خودم ، در مورد كتاب باهاش حرف زدم .اون شب ديگه تلفن منو جواب نداد ، فردا دوباره سعي كردم باهاش تماس بگيرم ، اما بي فايده بود.اينبار با گوشي بهرام تماس گرفتم كه شماره ام رو نشناسه ، باز همان ساعتي كه شب قبل باهاش حرف زده بودم گوشي رو جواب داد. وقتي صدام رو شنيد منو شناخت و با صدايي خسته وسرد گفت:
- خانم ، من كه ديشب گفتم ، مزاحم من نشين.
قبل از اينكه دوباره قطع كنه ، با صداي بلندي گفتم :
- آقاي وثوق خواهش ميكنم قطع نكنيد ، من وقت زيادي ندارم وبايد باهاتون صحبت كنم.
- من فكر ميكردم ، شما ديشب حرفاتون رو زدين؟ مي خواستين بگين ، دختر عموي بهادر قصه رو مي شناسين ،خب گفتين.
- بله ولي نذاشتين ادامه بدم ، من دختر اون زن هستم.
از سكوتش كه معلوم بود غافلگير شده استفاده كردم و گفتم:
- ببينيد آقاي خليلي ، من شش سال پيش كه كتاب شما رو خوندم ، فكر كردم يه داستان خياليه ودلم براي بهادر خيلي سوخت ودختر عموش رو سرزنش كردم.اما چند روز پيش كه فهميدم بهادر،خود شما هستيد و اون دختر عمو مادرم ، بوده فهميدم كه شما زود قضاوت كردي.با ديدن دو تا قبر كه آدم نبايد راي براي كسي صادر كنه ، شما قضاوت نا عادلانه اي در مورد مادر من انجام داديد.متاسفانه من شرايط اومدن به شيراز رو ندارم ، ولي دفتري رو كه از مادرم به دستم رسيده و شما حتما بايد اون رو بخونيد براتون پست ميكنم، اميدوارم كتابتون...
قبل از اينكه جمله ام رو تموم كنم ، تلفن رو قطع كرد. در حاليكه نميدونستم حرفام چقدر روش تاثير گذاشته ، ديگه شماره اش رو نگرفتم چون مطمئن بودم جواب نميده ،وسط شادي و علي كه خوشبختانه از صداي من بيدار نشده بودند ، دراز كشيدم وبه فكر فرو رفتم ؛ يعني وثوق الان به چي فكر م
پر پرواز(17)
پر پرواز(17)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

پر پرواز(16)

پر پرواز(16)

حالا مي فهمم چقدر عادتي كه از كامران به ارث برده بودم ، عادت بدي بوده چون اگه از همون سالها كه دچار فراموشي مي شدم و يا يك سال پيش كه سردردهاي شديد به سراغم اومد زودتر پيش يه دكتر رفته بودم و جدي گرفته مي شد ، بي شك الان اينقدر بدبخت نبودم . حالا هم بايد دنبال يه حامي براي بچه هام باشم ، هم ديگران نگران اعتياد من باشن .
از قبل مي دونستم كه خونه ي بهرام نزديك خونه ي زمان مجرديم و كمي كه قدم زدم ، به پاركي كه خيلي برام آشنا بود رسيدم . به ساختمان هاي اطراف دقت كردم و با ديدن مجتمعي كه توش ندگي مي كردم ، فهميدم كه اين پارك ، همون پاركي كه از آپارتمان من مي شد ديدش . وارد پارك شدم ، هنوز هم مثل همون قديم ها شلوغ بود و هيچ فرقي هم نمي كرد ، به جز اينكه كمي وسايل بازي اضافه كرده بودن . يه نيمكت خالي پيدا كردم و نشستم و به پنجره اي كه قبلا متعلق به من بود نگاه كردم ، چراغش خاموش بود . دوباره همون حس و حال سالها قبل بهم دست داده بود ، يه دختر غريب كه معلوم نبود بين اين همه آدم جاش كجاست ؟ اصلا آيا جايي داره ؟ قطعا نداشتم ، وگرنه چه دليلي داشت در حاليكه هنوز وارد 29 سالگي نشده بودم ، مرگ به سراغم بياد ؟ هنوز طعم خوشبختي رو نچشيده بودم وفقط اون يك سال كه با فرزاد زندگي كردم ، احساس خوشبختي داشتم اما بعد فهميدم اونم اشتباه بوده . وقتي هم به جاي يه بچه صاحب دو تا بچه شدم ، فكر مي كردم خوشبختم اما بعد فهيمدم تازه چقدر بدبختم ، چطوري مي شه دو تا بچه رو به سختي بزرگ كرد و بعدم به امان خدا گذاشت و مرد . بدتر از همه ي اينها ، وقتي كه توي اوج بدبختي سعي مي كنم ، بچه هام خوشبخت باشن و حالا به درجه اي از بدبختي رسيدم كه نمي دونم حتي ادامه ي زندگي اون دو تا چي مي شه ، چه برسه به اين كه خوشبخت باشن يا نه . به نظرم اينا همش بدبختيه اما مصيبت وقتي كه فكر مي كنم ، بچه هام بعد از مرگ من مي شن يكي عين خودم و عمري حسرت چشيدن خوشبختي رو دلشون مي مونه . از اين فكر اشكم سرازير شد و از ترس اينكه گريه ام شديدتر بشه وتوجه ديگران رو جلب كنه ، بلند شدم و خواستم از پارك خارج بشم كه صداي كسي رو از پشت شنيدم كه صدام مي كرد . وقتي برگشتم ، استاد رو ديدم و در حاليكه اشكام رو پاك مي كردم نزديكش رفتم و با تعجب گفتم :
- سلام استاد ! شما اينجا چيكار مي كنيد ؟
- رفتم خونه ي بهرام ، باهات كار داشتم ، گفتن اومدي بيرون قدم بزني ، حدس زدم كه شايد اينجا باشي .
- داشتم قدم مي زدم ، رسيدم به اين پارك گفتم يه گشتي توش بزنم .
- ظاهرا گشتت رو زدي مگه نه ؟
- بله ، ديگه داشتم مي رفتم . راستي گفتين باهام كار داشتين ؟
- آره ، اگه موافقي قيد رفتن رو بزن ، همين جا روي نيكت بشينيم و حرف بزنيم .
موافقتم رو اعلام كردم و در حاليكه كنجكاو شده بودم ، زودتر موضوع رو بدونم مشتاقانه چشم به استاد دوختم .
استاد بي مقدمه شروع به حرف زدن كرد :
- سينا يه حرفايي بهم زده بود .
- در مورد مريضيش ؟
با تعجب زل زد به من و گفت :
- در مورد مريضي تو !
آه از نهادم بلند شد ، از دايي سينا قول گرفته بودم در اين مورد به كسي حرفي نزنه . در حاليكه بغض دوباره به سراغم اومده بود ، خودم رو كنترل كرده و با خون سردي پرسيدم :
- چي گفت ؟
- اينكه يه تومور بدخيم توي سرت جا خوش كرده و روز به روز بزرگتر مي شه ، اينكه اگه يه سال زودتر فهميده بودي و سردردهات رو جدي مي گرفتي ، با يه عمل ساده مي شد مشكل رو حل كرد اما الان ديگه نمي شه كاري كرد ، اينكه الان اگه عمل كني مرگ مغزي بهترين درمانت مي شه .
اشك از چشمانم سرازير شد و گفتم :
- پس همه چيز رو نگفته ؟
- چرا ، گفتم كه بهش اميد بسته بودي .
- پس لابد اينم گفت كه بهم قول داده بود بعد از من مراقب بچه هام باشه ؟
- گفت ، شبي كه اين قول رو بهت داده چاره اي نداشته چون تو خيلي بي تاب و نا آرام بودي .
ياد اون شب افتادم ، آره واقعا بي تاب بودم و اغراق نمي كنم كه صداي گريه ام تا آسمان بلند شده بود ، نمي تونستم دل از بچه هام بكنم . با اين وجود منظور استاد از ناچار شدن سينا رو نفهميدم و پرسيدم :
- استاد ، لطفا واضح تر صحبت كنين !
- سينا ، همون موقع خودش بيمار بوده ...
- اين رو مي دونم ، وگرنه الان زنده بود ، مگه نه ؟
- تو داري سينا رو به خاطر مردنش سرزنش مي كني ؟
- من فقط دارم به سرنوشت مزخرف خودم لعنت مي فرستم ، چرا به هر كي اميد مي بندم ، نااميد مي شم . اون از فرزاد نامرد و پس فطرت ، اين از دايي سيناي مهربان و دلسوز كه بي معرفت دراومد . استاد ! بچه هام چي مي شن ؟ اونا رو به كي بسپرم . مغزم داره مي تركه ، چقدر ديگه فكر كنم و به نتيجه اي نرسم . خسته شدم . استاد ! چيكار كنم ، مثل خودم بدبخت و سرخورده نشن ؟ من به هيچ كس اعتماد ندارم ، وقتي پدرم به جاي اينكه منم بياره و با پسراش بزرگ كنه و منم كنار فاميل و خانواده بزرگ بشم تا الان يكي باشم مثل گلي ، خوشبخت و خانواده دار ، منو مي ذاره پرورشگاه...
گريه ديگه امانم نداد ، بي توجه به آدماي توي پارك شروع كردم به اشك ريختن و بعد بلند شدم و از پارك زدم بيرون ، استاد هم به دنبالم راه افتاد . در حاليكه سعي مي كرد آرومم كنه ، ازم خواست سوار ماشينش بشم . سوار كه شدم ، ماشين رو روشن كرد . اصلا حالم خوب نبود و باز سرم درد شديدي گرفته بود ، جعبه ي قرصم رو از جيب مانتو خارج كرده و يكيشون رو خوردم و چشمم رو روي هم گذاشتم تا كمي آروم بشم . همزمان با توقف ماشين احساس كردم دردم ساكت شده ، چشمم رو باز كردم و خودم رو مقابل منزل بهرام ديدم ، به استاد نگاه كردم و با تأسف گفتم :
- ببخشيد ، نفهميدم چم شد !
- تو حق داري عزيزم ، تحمل اينكه آدم بدونه چقدر ديگه زنده است خيلي سخته .
با صداي آرامم كه انگار از ته چاه بيرون مياد گفتم :
- اگه فكر آينده ي علي و شادي نبودم ، بزرگترين نعمت رو داشتم .
- سينا هم همين رو مي گفت ، نگران تو و دوقلوها بود .
- بيچاره سينا ، خيلي حق گردن من داشت . توي اين چند روز نفهيمدم آيا از اين اشكهايي كه ريختم چيزيش به اون تعلق داشته يا نه ؟
- اين طبيعيه .
- استاد ! نگفتين سينا چرا مرد ؟
- مريض بود .
خواستم بپرسم چه مريضي كه از توي جيب كتش پاكتي رو درآورد و داد دستم و گفت :
- خودش همه چيز رو اين تو نوشته ، رفتي خونه بازش كن .
نگاهي به نامه انداختم روش خط سينا بود « براي پروانه ي عزيزم » بي اختيار لبخندي زدم و در حاليكه پياده مي شدم گفتم :
- پس من ديگه برم ، به گمونم ثريا و بهرام نگران شده باشن ، آخه به رفتارم مشكوك شدن و فكر مي كنن معتاد شدم .
در ماشين رو بستم و به استاد نگاه كردم كه پرسيد :
- نمي خواي موضوع رو بهشون بگي ؟
- نه !
- چرا ؟
- نمي دونم !
- اما به نظر من از الان خودشون رو آماده كنن بهتره .
- نه ، خواهش مي كنم استاد ، يه وقت چيزي بهشون نگين ؟
- باشه نمي گم .
- پس تو رو خدا مثل سينا زير قولتون نزنيد .
- باشه عزيزم نمي زنم ، اون سينا هم مجبور شد وگرنه نمي گفت .
اين رو كه گفت خيالم راحت شد ، وقتي خداحافظي كردم گفت :
- مواظب خودت باش ، هر چه ديرتر بهتر ...
در حاليكه منتظر بود برم داخل و بعد بره ، به طرف در خونه حركت كردم و قبل از اينكه زنگ رو فشار بدم ، فكري به مغزم خطور كرد . برگشتم و ازش پرسيدم :
- استاد ! شما حاضري بچه هاي منو بزرگ كني ؟
متفكرانه نگاهم كرد و با زدن لبخندي گفت :
- يه زماني آرزو داشتم ، تو رو به فرزند خواندگي قبول كنم . از نظر من و همسرم تو يه پديده بودي ، دوست داشتني ترين دختر كوچولوي روي زمين ! اما الان خوشحالم كه اون آرزوم تحقق نيافت ، دل كندن از كسي كه دلبسته اش بشي خيلي سخته . من هنوز از ضربه اي كه مرگ همسرم بهم وارد كرده ، آرامش پيدا نكردم چون خيلي دل بسته اش بودم . سپيده رو هم خيلي دوست دارم اما سعي كردم بهش دل نبندم ، اما بچه هاي تو فرق مي كنن و حتي اگه بخوام ، محاله بتونم ، پس ازم نخواه چيزي رو كه مي خواي ...
اين جواب منفي استاد نبود كه دلم رو لرزوند بلكه بغضي بود كه توي صداش موج مي زد ، بغضي كه محاله تا عمر دارم فراموش كنم .
وقتي وارد حياط خونه ي بهرام شدم براي اينكه متوجه گريه ام نشن ، صورتم رو شستم و بعد رفتم داخل خونه . بهنام كه نيم ساعتي مي شد رسيده بود ، آماده شد تا با سپيده به خونشون برن . با اينكه براي خوندن نامه ي دايي سينا عجله داشتم ، اما صبر كردم تا اونا برن و با رفتنشون به اتاقم رفتم
و زير نور چراغ خواب پاكت رو باز كردم ، انگشتري كه هميشه دستش بود و اسم علي روش حك شده بود ، افتاد بيرون . برداشتم و نگاهش كردم ، يادمه دايي سينا هرگز اين انگشتر رو از دستش خارج نمي كرد . علي منم عاشق اين انگشتر بود ، شك نداشتم براي علي گذاشته بود ، انگشتر رو كه خيلي برام گشاد بود توي انگشتم كردم و نامه رو از پاكت درآورده و شروع به خوندن نمودم


به نام خدا


(پري عزيزم سلام )
« الان كه دارم اين سطر ها رو برات مي نويسم ، چند صباحي بيشتر از عمرم باقي نمونده ، شايد يك روز ، شايد دو روز ، شايد هم ... نمي دونم ، فقط مي دونم كه رفتني هستم . من دارم مي رم در حاليكه هنوز اون شب لعنتي رو فراموش نكردم ، شبي كه اومدي به اتاقم و با اون حال خراب ازم خواستي مراقب علي و شادي باشم . اون شب ، بهت قول دادم چون ناچار بودم ، چون تحمل بي تابي كردنت رو نداشتم ، چون اينقدر برام عزيز بودي كه نمي تونستم غصه خوردنت رو ببينم . اون شب خودم رو آماده كرده بودم كه بيام و راز زندگيم رو بهت بگم ، اما تو پيش دستي كردي و زودتر اومدي و منو در موقعيت بدي قرار دادي . تو نمي دوني با شنيدن اون حرف ها از دهنت چه مصيبتي بر سرم آمده بود ، تو با خبر مرگت من و زندگيم رو ويرون كردي . شبي كه اومدي تا به من اميد ببندي ، من خودم نااميد بودم ، مي دوني پري ، الان بهترين زمان براي اعتراف كردن منه .
روزي كه تصميم گرفتم با تو همراه شده و نقشه اي كه تو داشتي عملي كنيم ، تنها نيتم كمك به تو نبود بلكه قصد ديگه اي هم داشتم ، اونم انتقام بود . ديدم وقتي تو داري براي گرفتن انتقامت اين كار رو با فرزاد مي كني ، منم مي تونم به همين وسيله انتقام سالهاي جواني از دست رفته ام رو از اون زن كثيف بگيرم.
پروانه عزيزم ،اميدوارم،بعد از خوندن نامه از من متنفر نشي،من اون پسر خوبي كه تو فكر ميكني نبودم،يه زماني بعد از مرگ پدرم و درست موقعي كه مادرم بيماري افسردگي شده بودو خودش رو با كار اريشگري سرگرم ميكرد،از من غافل بود و منو نميديد.منم كه توي دوره ي نوجواني بودم و ظرفيت اين غفلت رو توي كشور غريب و ازادي مثل امريكا نداشتم،در سن 18سالگي پسر بدي ،بد كه چه عرض كنم،بد صفت خوبي بود برام،يه هرزه اي به تمام معنا شده بودم،معتاد الكلي،روبط نا مشروع،اين اوخر حتي قصد تغيير دين داشتم.تنها كسي كه در اوج فلاكت به داد من رسيد و منو از منجلاب بدبختي نجات داد،كسي نبود جز پدر فداكار تو ،كامران.
اون روزها يه بار بهرام به ديدنم اومد و وضع منو ديد و پدرش رو خبرداركرد،يادته يه بار گفتم با استاد عنايتي توي سخنراني دانشگاه اشنا شدم،دورغ گفته بودم،پدرت مارو با هم اشنا كرد و از استاد خواهش كرد تا به من كمك كنه،به مني كه بدترين وضع يك جوان رو داشتم.اگرپدرت و استاد به دادم نميرسيدن توي اون كشوري كه فقط همه به فكر خودشون هستن و هرچه بدبخت تر باشي اونا خوشحالترن،همون سالها به بدترين شكل ممكن مرده بودم،استاد و كامران يك سال تمام وقتشون رو صرف درمان من كردند،بعد از يكسال و چند ماه ديگه مواد مصرف نميكردم و مشروب هم لب نميزدم،دور روابط نامشروع هم خط كشيده بودم،اونا با من كاري كردن كه عاشق نماز و خواندن قران شده بودم،به توصيه ي استاد،استعدادم رو به كارهاي خوب انداختم و به جاي ساخت اهنگهاي مبتذل،به ساخت اهنگهاي معنوي كه عشق خدا توش موج ميزد پرداختم .ارزوهاي زيادي پيدا كرده بودم،ديگه اون ادم پوچ و بي هدف نبودم كه تمام فكرم دود باشه و كارهاي پر از گناه،ميخواستم زندگيم رو به راه درستي سوق بدم،اما سوغاتي كه از بي بند و باري اون روزها برام به يادگار مونده بود،خط بطلاني بر ارزوهام كشيد.من ايدز داشتم و روزي كه اين موضوع رو فهميدم؛هجده ماه بودكه از اعتياد پاك شده بودم.با شنيدن اين خبر خواستم دوباره خودم رو گم كنم و به بي هدفي مجدد برسم،پدرت و استاد مانعم شدن و انقدر ايمانم رو قوي كردن و حرفهاي مثبت به خوردم دادن كه راه رفته رو دوباره نرفتم و خودم رو توي ساخت موسيقي و تحقيق در مورد اهنگ سازي غرق كردم تا جايي كه فراموشم شد،چه بيماري دارم.تا اينكه يه روز با يك دختر ايروني كه سالها قبل باهاش روابطي داشتم و نسبت به بقيه افرادي كه باهاشون روابط داشتم،مدتش طولاني تر بود اومد سراغم و بهم گفت،در صورتي كه پول خوبي بهش بدم يه راز بسيار مهم رو بهم ميگه و منم قبول كردم.اون دختر بهم گفت كه باعث انتقال بيماري به من بوده و قبل از رابطه داشتن با من خودش مي دونسته كه بيمار و به د رخواست يك زن كه پول خوبي بهش داده بود،مامور بيمار كردن من شده.اون زن عفريته رو خوب ميشناختم اما نميدونستم بايد باهاش چيكار كنم،موضوع رو به پدرت گفتم ،و اون منو،فقط دعوت به صبوري كرد .تا روزي كه اومد پيشم و اون صندوقچه اي رو كه بهت دادم،سپرد به من و گفت"روزهاي اخر عمرم،بعد از مرگ من فوري اين صندوق رو به دست پروانه برسون و چون فقط در صورت رسوا شدن اون عفريته است كه دختر من ميتونه با ارامش زندگي كنه"
اما فكر ميكنم دير جنبيدم و دير رسيدن اون صندوق به دستت،باعث وحشت و بهم ريختگي زندگيت شد.من براي رسوا كردن اون عفريته دير اقدام كردم چون ديگه برام مهم نبود رسوا بشه يا نه،چون بي ابروكردن اون سلامتي منو بر نميگردوند،تازه توي اين مدت تزكيه نفس پيدا كرده بودم و گذشت رو ياد گرفته بودم.اما وقتي زندگي تو و فرزاد بهم ريخت،فهميدم كه من از حقوق خودم ميتونستم بگذرم و اون زن عوضي رو رسوا نكنم ولي تو نه،تازه فهميدم اشتباه كردم و اگه زودتر اقدام ميكردم،حداقل زندگي تو نجات پيدا ميكرد.اون ميدونست تو زن فرزاد بودي و بعد از اينكه از فرزاد جدا شدي،از در دوستي با من وارد شد و خواست كه با تو ازدواج كنم تا كمتر اذيت بشي و زودتر فرزاد و كاري كه باهات كرده رو فراموش كني.اونجا بود كه فهميدم چقدر ازتو متنفر،با اينكه مي دونست من بيمارم و خودش باعث اين بيماري بود اما خودش رو به نفهمي زده بود و ميخواست تو هم توسط من الوده بشي.منم تصميم گرفتم بهش رو دست بزنم و داغ بيمار كردن تورو به دلش بذارم،پس نقشه ي تو،براي گفتن انتقام نقشه ي خوبي بود.همون شب كه پيشنهاد اون نقشه رو دادي،ميخواستم حقيقت بيماريم رو بهت بگم اما ديدم دليلي وجود نداره،من مطمئن بودم كه نه با تو و نه هيچ كس ديگه اي ازدواج نخواهم كرد،مهم انتقام بود كه هردو با اين نقشه بهش رسيديم و براي من همين كافي بود كه اون بعد از مرگم بفهمه تو و بچه هاي كه فكر ميكنه متعلق به من هستن ،سالم هستين.البته خيلي دلم ميخواست زنده بودم و اون لحظه كه حقيقت رو ميفهميد چهره اش رو مي ديدم ولي حيف،حيف درست زماني كه داشتم به هدفم مي رسيدم،فهميدم كه تنها راه ارام شدن انتقام گرفتن نيست.كاش تو هم اين موضوع رو بفهمي،ميدونم تو تمام وجودت پر از نفرته،از پدر و مادرت گرفته تا فرزاد و شايد بعد از خواندن اين نامه از من،اما اين رو بدون گاهي گذشت كردن بهتر از انتقام كرفتن.به نظر من؛پدر و مادرت لياقت گذشت كردن رو دارن و حتي فرزاد كه شايد دفاعياتي از خودش داشته باشه .در مورد منم خودت بهتر از هر كسي ميدوني،فقط اميدوارم دركم كني و شرايط رو بفهمي و بتوني منو ببخشي،توي تمام اين سالها مثل خواهر و حتي نزديكتر از اون دوستت داشتم و دارم،بچه هات درست مثل بچه هاي نداشته ي خودم بودن و هستن .الان هم ميدونم چون خيلي از مرگم نگذشته ممكنه اون عفريته دوباره دست به كار بشه،اون ميخواد به همه بفهمونه كه من بيمار بودم،تو و علي و شادي هم كه به من مربوط بودين بيمار هستين.تا قبل از اينكه تو هم بيمار بشي،مطمئن بودم با اينكه اسم فرزاد توي شناسنامه بچه هاست اما تو تا اخر عمر منو به عنوان پدر اونا معرفي خواهي كرد و اون عفريته هم به ارزوي ديرينه اش نخواهد رسيد و شما رو سالم ميبينه ،علاوه بر اينكه منم از داشتن بيماري ايدز مبرا ميشدم اما الان و با وجود بيماريت فقط يك راه داري اونم اينه كه حقيقت رو بگي،نميخوام فكر كنن تو هم بر اثر بيماري من مي ميري.البته اين رو فراموش نكن و اشتباهي كه من كردم تو مرتكب نشو،به خاطر نجات زندگي علي و شادي حتما رسواش كن،تا ديگران بدونن با چه ادمي طرف هستن و حواسشون جمع بشه.اسمش رو بهت نميگم چون ميترسم نامه به دست كسي غير از خودت بيفته،كافيه بالاخره تحريم رو بشكني و اون صندوق رو باز كني.اينقدر به پدرت مديون هستم كه چنين چيزي رو ازت بخوام،خواهش ميكنم ديگه اون صندوق رو باز كن.شايد با باز شدن اون خيلي از مشكلاتت حل بشه و بتوني مادر و پدرت حتي فرزاد رو ببخشي.فقط يه چيزي رو هرگز فراموش نكن،توي تمام اين سالها ،تو و دوقلوها ،عزيزترين موجودات زندگي من بوديد.ميتونم قسم بخورم اگه شماها نبودين ،خيلي زودتر از اينها مي مردم،دوستتون دارم؛خواهش ميكنم باور كن…"
وقتي نامه ي دايي سينا تموم شد،تا نزديك اذان صبح اشك ريختم و مطمئن بودم ،اين گريه فقط به خاطر خود دايي سينا ست و نه هيچ كس و هيچ چيز ديگه اي.
تا دو روز بعد از خواندن نامه ي دايي سينا و افشا شدن اون حقايق تلخ،تمام فكر و ذكرم هول محور اون عفريته و پرده برداشتن از اسمش مي چرخيد.فهميدم اين راه هم در گرو باز شدن اون صندوقچه اي بود كه شش سال پيش سينا بهم داده بود و هرگز رغبتي براي باز كردنش نداشتم،حتي اون رو با خودم ايران نبردم و هنوز توي خونه اي بود كه زماني با فرزاد زندگي ميكردم.تمام فكرم مشغول اين موضوع بود و بايد ميرفتم سراغ صندوق،اگه واقعا بعد از مرگم خطري از جانب اون عفريته ،علي و شادي رو تهديد ميكرد،چاره اي نداشتم جز رسوا كردن اون حتي اگه به قيمت بر ملا شدن راز بچه ها بود.بايد هر طوري بود اون كسي كه زندگي دايي سينا رو ازش گرفت و ارزوهاش رو بر باد داد ،مي شناختم.هر چند برام سخت بود كه به اون خونه برگردم ،اما ناچار براي بدست اوردن صندوق بايد به اونجا ميرفتم.بالاخره چند روز بعد در يك عصر پاييزي ،وقتي بهرام و ثريا رفته بودن و نادين هم بچه ها رو برده بود گردش؛سوئيچ ماشين رو برداشته و با اينكه دكتر گفته بود حق رانندگي ندارم،سوار ماشين شده و به طرف خونه ي مشتركم با فرزاد رفتم ؛سر راه قفل سازي رو سوار كردم تا كليدها رو بسازه،رغبتي براي زود پياده شدن نداشتم.از اون خونه و تمام خاطراتي كه زماني برام بهترين خاطرات بود و الان ازشون متنفر بودم، بدم مي اومد و از اينكه مجبور شده بودم به خاطر علي و شادي و ايندشون پا به اونجا بذارم ناراحت بودم.تا قفلساز درها رو باز كنه ،به صندلي تكيه داده و چشمانم رو بستم ؛بهش گفته بودم كه كارت تموم شد خبرم كن.چند لحظه اي نگذشته بود كه چند ضربه به شيشه ماشين خورد،متعجب از اينكه چقدر زود كارش تموم شده چشمانم رو باز كردم.قفلساز بود كه با قيافه اي شاكي گفت:
-خانم !مگه نگفتي شما صاحب اين خونه هستي؟
-بله،مگه چي شده؟
-يكي ديگه هم پيدا شده و ادعا ميكنه خونه مال اونه،تازه كليد هم داره.
انگار اب سردي روي تنم ريخته بودن،باورم نميشد فرزاد در مورد اينكه خونه رو به نامم كرده دروغ گفته باشه.حالا دروغش به جهنم،من احتياجي به مال و منال او نداشتم ،مهم اون صندوق بود كه معلوم نبود تكليفش چي ميشه.با ناراحتي از قفلساز پرسيدم :
-كو،اونكه ادعا ميكنه صاحب خونه است؟
-اوناهاش دم در ايستاده،تورخدا تا منو دزد نكرده خودتون تكليف رو روشن كنين.
چون ماشين رو بالاتر از خونه پارك كرده بودم براي ديدن جلوي در مجبور شدم پياده شده و به اون سمت برم،اما با ديدن فرزاد دهانم بازموند اون اينجا چيكار ميكرد؟از فكر اينكه خونه خودش بود و با همسرش اينجا زندكي ميكرد خشمم دوبرابر شد،به او كه معلوم بود خيلي تعجب كرده نزديك شدم و با نفرت نگاهش كردم و گفتم:
-فكر نميكردم كسي اينجا ساكن باشه،وگرنه محترمانه زنگ ميزدم و داخل ميشدم.
فرزاد با دستپاچگي گفت:
-نه !اشتباه نكن كسي اينجا ساكن نيست.
ميخواستم بهش بگم ،پس تو اينجا چه غلطي ميكني ؟كه قفلساز نفس راحتي كشيد و گفت:
-خب،خداروشكر مثل اينكه شما همديگه رو مي شناسين ،گفتم خانم به اين محترمي محاله دروغ بگه!حالا من چيكار كنم ،قفلها رو باز كنم يا برم؟
در حاليكه سعي ميكردم خونسرد باشم؛روبه قفلساز گفتم:
-نه ديگه شما بفرماييد ،مي بينيد كه صاحب خونه خودشون هستن و در رو باز ميكنن فقط بگيد مزدتون چقدر مي شه؟

به سمت ماشين رفتم و از داخلش كيفم رو برداشت،با اينكه قفلساز عقيده داشت قفلي باز نكرده و پولي نمي گرفت اما مقداري پول بهش دادم و با تشكر اون رفت وقتي قفلساز رفت،مردد مانده بودم كه بي خيال صندوق بشم و برم يه روز ديگه بيام،يا چند دقيقه تحملش كنم و برم صندوق رو بردارم.اخر هم به اين نتيجه رسيدم كه يك روز هم براي من يك روزه!نبايد وقت رو هدر مي دادم.در همين فكر بودم كه بهم نزديك شد و با شرمندگي گفت:
-ببخشيد،من منظوري نداشتم ،قفلساز رو كه ديدم فكر كردم دزده و گفتم من صاحب خون هستم ،يك درصد هم احتمال نميدادم تو اومده باشي.
-منم مجبور شدم بيام؛وگرنه نمي اومدم.
-مجبور بودي؟
-بله!بايد چيزي رو كه توي خونه جا گذشتم بر دارم،البته اگه باشه!!
-من به چيزي دست نزدم و همه چيز سرجاش،ميتوني بري ببيني.
دسته كليد رو به طرفم گرفت و با ديدن جا كليدي كه هنوز همون جا كليدي بود ، پوزخندي زدم و گفتم:
-معلومه كه چيزي دست نخورده.
ترديد رو كنار گذاشته و كليد رو گرفتم و به سمت در رفتم،در حاليكه سعي ميكردم خاطرات گذشته به مغزم هجوم نياره وارد خانه شدم.فرزاد هم به دنبالم مي امد ،با اينكه تلاش ميكردم به چيزي نگاه نكنم اما ماشين ماكسيمايي كه زماني به من تعلق داشت و هنوز سرجاي شش سال پيش پارك بود ؛از ديدم دور نماند.وارد ساختمان كه شدم ؛يك راست رفتم بالا به سمت اتاق خواب،فرزاد همون پايين ماند.وارد اتاق كه شدم بي انكه چشم به چيزي بيندازم رفتم كنار تخت و صندوقچه رو كه زير تخت بود برداشتم،يادم بود كه كليدش رو توي كشوي ميز ارايشم گذاشته بودم.انقدر براي برداشتن كليد و زودتر خارج شدن؛عجله داشتم كه دستم به شيشه ي ادكلن خورد و افتاد بي توجه به ان به سمت صندوق برگشتم و چشمم به جا سيگاري پر از ته سيگاري افتاد كه بالاي تخت بود،اما حوصله ي فكر كردن به اينكه مال كيهو اينجا چيكار ميكنه رو نداشتم.انگاري بار سنگيني از دوشم برداشته شده بود،با صندوق از اتاق زدم بيرون .فرزاد كه پايين پله ها ايستاده بود،لبخندي زد و پرسيد:
-همه چي سرجاش بود؟
با بي تفاوتي شانه اي بالا انداخته و گفتم:
-توجه نكردم،هدفم اين صندوقچه بود كه پيداش كردم.
با تعجب به صندوقچه نگاه كرد و گفت:
-تا حالا نديده بودمش.
-ارث پدريه،زير تخت قايم كرده بودم .نترس چيزي از اموال تو داخلش نيست،به چيزي هم دست نزدم ميتوني بري ببيني ،به جز يه ادكلن كه افتاد و شكست البته پولش رو مي دم.
سري به علامت تاسف تكان داد و گفت:
-چقدر زبونت تلخ شده.
-مقصر زمونه است و نامرديايي كه از بعضي ادمها ديديم.
پوزخندي زد و چيزي نگفت،به سمت در حركت كردم تا زودتر از اون خونه ي لعنتي خارج بشم كه يهو چشام سياهي رفت و صندوق از دستم رها شد،به شدت خوردم به ديوار و افتادم زمين .براي لحظه اي ترس تمام وجودم رو فرا گرفت،اخه هيچي نمي ديدم،فكر كردم يا كور شدم و يا مردم،وحشت زده چشمانم رو باز و بسته ميكردم اما چيزي رو نمي ديدم.صداي فرزاد كه با ترس و دستپاچگي دائم مي پرسيد ،چي شدي،چرا اينطوري شدي؟بهم اطمينان داد كه هنوز نمرده ام،بنابراين باز چند باز چشمانم رو باز و بسته كردم اما بي فايده بود.گيج شده بودم و صداي فرزاد يك لحظه هم قطع نمي شد،نزديك بود گريه كنه؛دائم بازوهام رو تكون ميداد و حالم رو ميپرسيد وزبونم بند اومد بود،فكر ميكردم اگه كور شده باشم چي؟اون صندوق رو باز نكرده ام !هنوز نميدونم اون عفريته كيه؟هر كاري ميكردم چشمم جايي رو نمي ديد،تا اينكه دوباره صداي فرزاد قطع شد و باز ترس از مردن به سراغم اومد اما لحظه اي بعد دوباره صداي رو شنيدم ،سعي ميكرد اب قندي رو كه درست كرده بود به خودم بده!اميدوار شدم و با سختي ازش خواستم از داخل كيفم داروهام رو بده.فكر ميكنم خيلي دستپاچه بود؛از نوع حرف زدنش ميشد فهميد.قرصام رو كه خوردم براي دقتيقي چشمانم رو بستم و صداي فرزاد كه با لحن ملتمسانه اي ازم ميخواست چشمام رو باز كنم رهايم نميكرد.نمي فهميدم چرا داد مي زد؛از چي ترسيده بود؟يادش رفته بود كه خودش باعث تمام اين بدبختي هاي من بود؟وقتي تكون دادنش رو دوباره شروع كرد،چشمام رو به سختي باز كردم و با ديدن رشته هاي نور ،ناباورانه شروع به پلك زدم كردم تا دوباره همه چيز رو واضح ديدم.فرزاد مقابلم نشسته بود و با حالي دگرگون ؛بازوهام رو گرفته بود و نگاهم ميكرد.وقتي نگاهش كردم؛پرسيد:
-خوبي؟
بهش خيره شدم،چقدر نگاهش شبيه اون شبي شده كه بالاي پشت بام نجاتم داد،اعتراف ميكنم مجذوبش شدم و احساس كردم تا حد پرستش دوستش دارم،عاشق نگرانيش براي خودم بودم كه ناگهان ياد اون روز توي دفتر وكليش افتادم؛مطمئن بودم اگه فقط طلاقم مي داد و تائيديه در كار نبود مي تونستم ببخشمش اما اون تائيديه دروغ ،دوباره تنفر رو به جاي عشق قرار داد.در حالي كه سعي ميكردم بازوهام رو از دستش رها كنم با خشم گفتم:
-به من دست نزن،تو شوهر من نيستي.
بازوهام رو رها كرد و خيره نگام كرد ،به سختي ميخواستم از جا م بلند بشم اما نمي تونستم.داشتم مي خوردم زمين كه فرزاد دوباره دستم رو گرفت و مانع افتادنم شد ، با اينكه كمكم كرده بود اما باز سرش داد زدم:
- مگه نمي گم به من دست نزن.
- داشتي مي افتادي!
- بيفتم به تو چه؟
جور خاصي نگاهم كرد ، انگار مي خواست چيزي بگه اما با توجه به حالم منصرف شد.باز مي خواستم بلند بشم.اما ترسيدم دوباره بيفتم ، با تشر به فرزاد گفتم:
- چرا اينطوري نگاهم مي كني ، برو دنبال كارت ، اصلا چرا اينجايي؟ مگه نگفتي اين خونه مال منه ، دروغ گفته بودي؟
انگار خيلي بهش برخورد ، با دلخوري گفت:
- نه مال خودته ، مي خواي سندش رو بيارم ببيني؟
- لازم نكرده.فقط برو بيرون.
- باشه مي رم ، فقط تو كي مي ري كه من برگردم؟
- برگردي؟مگه اينجا خونه من نيست ، بيايي اينجا چكار؟
اينبار با تشر گفت:
- مي خواي سند بيارم ثابت كنم مال خودته؟
- نه تا بري سند رو بياري ديرتر از جلو چشمام ميري.
- يعني اينقدر از من تنفر داري؟
- بيشتر از اون چيزي كه در مغزت بگنجه.
خوب مي دونستم اين حرف رو زدم تا لجش رو در بيارم ، نگاه غمگيني بهم انداخت و گفت:
- باشه ، مي رم ، فقط به يه شرط!
- مي خواي خونه رو برگردونم نامت؟باشه قبول.فقط برو.
- مرده شور اين خونه رو ببرن.
با تمسخر گفتم:
- معلومه اين حرف رو از ته دلت ميزني ، وگرنه اينجا چكار مي كردي؟
- من خيلي زياد ميام اينجا.
- عوضش من اگه مجبور نبودم نميامدم.
- اخه من اينجا رو خيلي دوست دارم.
- خب ، براي اينه كه مي گم بريم سندش رو به نامت بزنم.
- هنوز كه شرطم رو نگفتم.
- زودتر اين شرطت رو بگو منو خلاص كن.
- جواب به سوال شرط منه.
- بپرس!
- شش ساله كه اين سوال روي دلم سنگيني مي كنه ، من چه ظلمي به تو كرده بودم كه بعد از طلاق حتي چهار ماه قانوني رو صبر نكردي و رفتي زن سينا شدي؟
دلم مي خواست تف كنم توي صورتش ، خنده اي عصبي كرده و گفتم:
- خوبه دست پيش گرفتي ، پس نيفتي؟
- نه ، فقط جواب سوالي رو مي خوام كه شش سال عذابم داده ، تا جوابش رو هم نگيرم ، نه خودم از اينجا مي رم و نه ميذارم تو بري ....
تمام ابي رو كه توي ليوان بود پاشيدم توي صورتش و در حاليكه سعي مي كردم از جا بلند بشم ، با تمام نفرتم گفتم:

- اينم جوابت.
احساس كردم دلم خنك شده ، خوشبختانه اينبار در بلند شدن موفق شدم و به او كه صورتش رو پاك مي كرد نگاه كردم و گفتم:
- حالا تو جواب سوال منو بده ، بگو من چه ظلمي در حق تو كرده بودم كه درست روز سالگرد ازدواجمون ، در حاليكه داشتم تهيه ي سور و سات يه جشن دو نفره رو مي ديدم ، وكيلت به دفترش احضارم كرد و يه طلاقنامه غيابي رو گذاشت روي ميز و تا خواستم اعتراضي كنم ، يه تاييديه رواني از دكتري كه اصلا نمي شناختم بهش اضافه كرد و بهم گفت كه چاره اي ندارم ، جز امضاي طلاقنامه چون تو قبلا ترتيب همه ي كارها رو داده بودي؟چرا؟چه ظلمي بهت كرده بودم؟
ناگهان فرهاد مثل برق گرفته ها از جا پريد و با حيرت به من زل زد و گفت:
- چرا داري مزخرف مي گي؟
كنترل كردن خودم خيلي سخت بود ، خنده اي عصبي كردم و گفتم:
- يعني قبول نداري بهم ظلم كردي؟
قيافه ادم هاي بي گناه رو به خودش گرفت و گفت:
- ظلم كدومه ، طلاق غيابي كجا بود ، تاييديه رواني چيه؟
با ناباوري نگاهش كردم ، از اينكه تا اين اندازه پست بود و زير تمام كارهاش مي زد ، حالم بهم مي خورد.دلم مي خواست محكم بكوبم توي صورتش.با تاسف گفتم:
- خجالت بكش ، به تو هم مي گن مرد؟
- از چي خجالت بكشم؟
- از اينكه زل زدي توي چشم هاي من ، داري راحت همه چيزو حاشا مي كني!
- من چيزي رو حاشا نمي كنم ، فقط نمي دونم از چي حرف ميزني ، من روحم از تاييديه پزشكي خبر نداره.
- به درك كه خبر نداره!
قرصام رو برداشتم و ريختم توي كيفم و صندوقچه رو كه افتاده بود زمين اما خوشبختانه طوري نشده بود ، برداشتم و خواستم تا يه چيزي هم به اين ادم كلاش بدهكار نشدم ، از در خارج بشم كه سد راهم شد و خيلي جدي و عصبي گفت:
- ببين پروانه ، تا نگي حرف هايي كه زدي چه معني داشت نميذارم بري.
- فرزاد!خجالت بكش ، ببينم يعني گذشت شش سال فراموشي بهت داده.
- حاشيه نرو ، بگو ببينم منظورت از اين حرفها چي بود؟
سعي كردم خونسردي خودم رو حفظ كنم ، در جوابش گفتم:
- پيشنهاد مي كنم ، براي الزايمرت يه سري بري پيش همون پزشكي كه تاييديه رواني بودن منو ازش گرفتي ، حتما با پول خوبي كه اون زمان بهش دادي خيلي رفيق شدين.هر دكتري تاييد نمي كنه يه زن رواني و كنترل نداره ، مگه پول خوبي گرفته باشه.
با درماندگي توي چشمانم نگاه كرد و گفت:
- باور كن نمي دونم از چي حرف ميزني؟
مطمئن بودم هر كس ديگه اي جاي من بود حرفاش رو باور مي كرد ، صداقتي توي نگاه و حرفش بود كه اگه خودم اون روز دفتر وكيلش نرفته بودم ، الان حرف خودم رو رد مي كردم.دوباره بغض لعنتي به سراغم اومد و احساس حقارت شش سال پيش در نظرم مجسم شد.خدايا ما زن ها چقدر بدبختيم ، چرا به ما اشك رو دادي؟در حاليكه بغض شديدي داشتم اينبار با صداي ارومي گفتم:
- فرزاد!حاشا نكن ، در كمتر از سه هفته بعد از برگشتنت از شمال ، غيابي طلاقم دادي.طلاقش عيبي نداره ، من به حرفت گوش نداده بودم و تو هم خسته شده بودي ، اما چرا اون تاييديه رو دادي.تو چقدر پول خرج كردي تا منو ديوونه قلمداد كني ، اونم براي چي ، براي اينكه طلاقم بدي.براي اينكار احتياج به اون همه خرج نبود.مي تونستي دوستانه ازم بخواي تا ازت جدا بشم ، چرا بهم تهمت زدي؟شش سال دلم مي خواد بدونم هديه سالگرد ازدواجم چقدر برات خرج برداشته بود.
- پروانه خواهش مي كنم ، چرا به جاي درست جواب دادن گيجم مي كني ، من تو رو غيابي طلاق دادم؟
- ندادي؟
- تو خودت طلاق گرفتي!من پيشنهادش رو دادم ، اما تنظيم طلاقنامه و كارها توسط وكيل به خواست تو انجام شد.من براي اينكه تو رو بترسونم تا دست از اين موش و گربه بازي برداريم و به همه بگيم ازدواج كرديم ، پيشنهاد طلاق رو توسط وكيلم دادم.
- باشه ، تو كه راست مي گي ، حالا بذار برم.
- چرا حرفم رو باور نمي كني؟
با تمسخر گفتم:
- چرا باور مي كنم.بذار برم.
- مسخره ام نكن ! راست مي گم.
- چرا مسخره ات كنم؟
- منو دست انداختي؟ مگه غير از اين بود كه گفتم؟
حوصله ي كل كل كردن رو باهاش نداشتم ، با تحكم گفتم:
- برو كنار ، تا داد نزدم .
- نمي ذارم بري ! شش سال منتظر چنين لحظه اي بودم ، هر شب صدها بار حرفام رو مرور مي كردم تا بهت بگم . حالا تا نگي چرا طلاق نامه رو امضا كردي و كمتر از 4 ماه زن سينا شدي نمي ذارم بري .
- خوبه ، دونه دونه داري همه چيز رو گردن مي گيري !
- من چيزي رو گردن نمي گيرم .
- جدا ! پس طلاق نامه از دهنت در رفت .
- نه ، به خواست تو طلاق نامه تنظيم شده بود . من فكر مي كردم اينقدر منو دوست داري كه وقتي وكيلم ، پيشنهاد طلاق رو بهت بده اعتراض كني و قبول نكني . ازش خواستم بهت بگه ، اصلا دلم نمي خواد از هم جدا بشيم اما اگه بخواي به موش و گربه بازي ادامه بدي مجبوريم . من احمق حتي يك درصد هم احتمال نمي دادم تو از اين پيشنهاد استقبال كني ، من به عشق تو ايمان داشتم .
- فرزاد ! خفه شو ، فكر كردي هنوز همون دختر ساده و احمق شش سال پيش هستم .
- به خدا ، دارم راست مي گم .
- آره ! تو داري راست مي گي ! طلاق نامه اي در كار نبود ، تأئيديه رواني چي بود كه وكيلت گذاشت جلوم ؟ مي خواستي تهديدت محكم تر باشه ؟
- من اصلا از تأئيديه رواني خبر ندارم !!
- به درك كه خبر نداري ، اصلا من دارم دروغ مي گم ، چرا سعي مي كني كه به من بقبولاني كه وجود نداشته؟
اينبار فرياد كشيد :
- چون وجود نداشته ! چون تو بي دليل طلاق رو قبول كردي ، چون من هنوز دوست دارم ، حالا فهميدي .
- خجالت بكش فرزاد ! تو زن داري .
- از چي خجالت بكشم ، دوست داشتن تو چه ربطي به زن داشتنم داره ؟
مونده بودم چي بهش جواب بدم ، به طرف سالن رفتم و خودم رو روي مبلي رها كردم ، قدرت ايستادن نداشتم و بدون آنكه بخوام ، اشكام سرازير شده بود . به طرفم اومد و روبه روم ، روي زمين زانو زد و دو طرف دسته ي مبلي كه روش نشسته بودم گرفت و با قيافه اي عاجزانه و عاشق پيشه گفت :
- من توي اين مدت حتي يك لحظه هم فراموشت نكردم ، حتي ازدواجت با سينا و بچه دار شدنت ، ذره اي از عشق من كم نكرد. باور كن اگه گير مامانم نبودم ، امكان نداشت ازدواج كنم من غزاله رو دوست ندارم ، خودش هم مي دونه .
اشكام رو پاك كردم و گفتم :
- مشخصه دوستش نداري ، شنيدم نمي تونين بچه دار بشين و تو اونقدر عاشقش هستي كه عيب نازا بودنش رو خودت به گردن گرفتي .
- كي گفته من عيب اون رو به خودم نسبت دادم ؟
- توي فاميل پر شده كه فرزاد مشكل داره و بچه دار نمي شه ، نكنه مي خواي اينم حاشا كني ؟
فرزاد مشكوك نگاهم كرد و پرسيد :
- تو از كجا مي دوني عيب از اونه ، نه من ؟
فهميدم كه كمي تند رفتم ، نمي خواستم قبل از شناخت اون عفريته كه دايي سينا گفته بود ، هويت بچه هام رو فاش كنم . بنابراين به جاي جواب گفتم :
- ديدي قبول كردي به خاطر زني كه ادعا مي كني دوستش نداري ، چه گذشتي كردي ، اون وقت از بيماري ساده من چه غولي ساختي و منو با سر زدي زمين و تمام ايماني كه به عشقمون داشتم رو خراب كردي.تو منو داغون كردي فرزاد!مي فهمي؟تو عاشق بچه بودي اما به خاطر اون ، بي خيالش شدي.
- نه اينطور نيست.
- يعني عاشق بچه نيستي؟
- من فقط عاشق توام.
حرفش دلم رو لرزاند و دوباره اشكم سرازير شد ، با درماندگي گفتم:
- خواهش مي كنم فرزاد!دروغ نگو ، تو اگه عاشق بودي با اون وضع طلاقم نمي دادي.
به چشمانم زل زد و گفت:
- گريه نكن ، تو كه مي دوني تنها چيزي كه نمي تونم در برابرش مقاومت كنم همين بغض و اشك توئه.
با شنيدن اين جمله ، قطرات اشك سريع تر سرازير شدن و با درماندگي گفتم:
- چرا اينقدر اذيتم مي كني؟دلت برام نمي سوزه؟نگاهم كن!ببين به چه حال و روزي افتادم ، سالهاست يه مرده متحرك هستم!دست از سرم بردار ، به زندگيت برس و مثل شش سال پيش كه دلت رو زدم و با اون وضع دورم انداختي ، از خيرم بگذر.
- شش سال مي خوام بي خيالت بشم ، اما نمي تونم چرا نمي فهمي؟باور كن من دوستت دارم.
- من همون سال ، توي دفتر وكيلت ، تمام باورهام رو از دست دادم.من از تو متنفرم فرزاد!
- اما من تو رو مي پرستم.
- منم يه روزي مي پرستيدمت و اونقدر دوستت داشتم كه به خاطرت قيد همه چيز رو زدم. روزها و شبها توي همين خونه ، توي تراس اتاق خوابمون ايستادم و چشم به در دوختم تا تو كليد بندازي و بيايي تو.بيايي تا من بهت بگم ، هيچ چيز به جز تو برام مهم نيست و ديگه اهميتي نداره پدر و مادرم كي هستن و من حاصل چه رابطه اي هستم.بيايي و من بهت بگم ، هر چي هستي و هر چي هستم.فقط تو رو مي خوام ، تو دنياي مني ، گذشته ها گذشته و حالا ديگه به دنيا اومدم ، وقتي تو رو دارم برام مهم نيست چه جوري به دنيا اومدم!مي دوني چرا؟چون به عشقت ايمان داشتم!ايمان محكمتر من اين بود كه مطمئن بودم سالگرد ازدواجمون مياي خونه!اون روز يه هديه خيلي ويژه برات داشتم كه تو رو خوشبخت ترين مرد دنيا مي كرد ولي تو ، توي لعنتي ، همه چيز رو خراب كردي!همه باور و عشقمو به هم ريختي!مني كه مي پرستيدمت ازت بيزار شدم ، چرا؟چون خودت خواستي.اخه كدوم مردي هديه سالگرد ازدواج ، طلاقنامه غيابي براي زنش مي فرسته.اونم نه فقط طلاقنامه ، بلكه همراه يه تاييديه رواني تا اون زن وادار به امضا و قبول طلاقنامه بشه.
نگاهش كردم تا بلكه خجالت بكشه و دست از انكار برداره ، در حاليكه به پهناي صورت اشك مي ريخت گفت:
- اخه به چه زبوني بهت بگم ، اشتباه مي كني؟طلاقنامه از طذف من نبود ، فقط پيشنهادش رو دادم تا تو رو تهديد كنم ، تاييديه رواني رو كه اصلا ازش خبر ندارم.

 چرا براي اين تهديد از اين حربه استفاده كردي؟مگه به عشق من ايمان نداشتي ، تو مرد بودي!مي رفتي حقيقت رو به همه مي گفتي ، منم اينقدر عاشقت بودم كه سكوت كنم و روي كاري كه تو صلاح دونستي حرف نزنم.بعدش يا من بي خيال پدر و مادرم مي شدم ، يا به كمك تو و بقيه هويت واقعيم رو پيدا مي كردم و به زندگيم ادامه مي دادم.چرا براي تهديد و ترسوندن من اخرين راه رو انتخاب كردي؟
- اشتباه كردم ، حالا هم شش ساله كه دارم تاوان اشتباهم رو پس مي دم.من يك در صد هم احتمال نمي دادم تو اون پيشنهاد رو قبول كني!باور كن پروانه ، به عشقم قسم مي خورم كه من طلاقنامه و تاييديه رواني براي تو ندادم.
خدايا چرا اصرار داره حرفش رو باور كنم ، ناگهان ياد دادنامه دايي سينا افتادم ، شايد دفاعياتي داشته باشه!يعني اون داره صادقانه حرف حرف مي زنه؟شايد هم اين يثه نقشه باشه ، توسط اون عفريته كه از من متنفره؟با ترديد گفتم:
- فرزاد به من فرصت بده!باور حرفات برام سخته ، چطور ممكنه تو از تاييديه و حرفاي وكيلت خبر نداشته باشي ، تازه پرونده طلاقمون وجود داره ، من كه دروغ نمي گم!
- بهت قول مي دم تا فردا ، ته و توي قضيه رو در بيارم فقط يه چيزي رو بهم بگو ، تو از روي لج و لجبازي با من زن سينا شدي؟
پوزخندي زدم و گفتم:
- دونستنش به چه دردي مي خوره؟بهترين روزهاي جوونيم رو از دست دادم ، ديگه فايده اي نداره.
- اما خيالم راحت ميشه كه هنوز دوستم داري!
- من هيچ احساسي نسبت به تو ندارم.
- چرا، چون زن ندارم. من اسما زن ندارم كه اونم به اجبار كتي بوده، در اصل داشتن و نداشتنش فرقي نداره.
نمي دونم از سكوت من چه تعبيري كرد كه گفت:
- ببين پري ! من و غزاله داريم از هم جدا مي شيم، خيلي وقته چنين قصدي داريم، ما اصلا حرف هم رو نمي فهميم. من و اون تا سه ماه ديگه زن و شوهر نيستيم، مي دونم بايد تا سال سينا صبر كني اما من ديگه طاقتش و ندارم، پس مثل قبل مخفيانه ازدواج مي كنيم و بعد از سال سينا علنيش مي كنيم. بچه هات هم مي شن بچه هاي خود من، بهت قول مي دم اصلا فكر نكنم اونا بچه هاي سينا هستن بلكه فكر مي كنم، حاصل عشق قشنگ خودمون هستن. نظرت چيه؟
گريه ام شدت گرفته بود و با بغض گفتم:
- چرا چرت و پرت مي گي فرزاد؟
با هيجان ادامه داد:
- ديگه لازم نيست برگردي امريكا، شنيدم اونجا مهد كودك داري، اون رو تعطيل مي كنيم و همين جا يه مهد كودك جديد مي زني و توي همين خونه هم زندگي مي كنيم، من عاشق اين خونه هستم. توي اين شش سال روزي نبود كه به اين خونه نيومده باشم، حتي شبها اينجا مي خوابم. گاهي احساس مي كنم اينجا حضور داري و بهم رسيدگي مي كني، لوسم مي كني، برام آب پرتقال مي گيري. پروانه من توي اين شش سال با خاطراتمون زندگي كردم. من عاشق تو هستم، بگو دوستم داري! بگو حاضري دوباره باهام ازدوا كني! بگو ديگه ...
وقتي به چشمان سبز پر اشكش نگاه كردم، نمي دونستم خريته يا حماقت، اما باز عاشقانه دوستش داشتم. مي پرستيدمش و باورش داشتم و حتي اگه تمام حرفاش دروغ بود، بازم مي خواستمش. با تمام وجودم عشقش رو فرياد مي زدم و دلم مي خواست باز براي من باشه، اما من محكوم بودم به نداشتم چيزهايي كه عاشقشون بودم. اين تومور لعنتي مهلتي براي خواستن و داشتن بهم نمي داد، دوباره وحشت تمام وجودم رو فرا گرفت. چرا؟ چرا من كه بايد تا چند روز ديگه مي رفتم، با گفتن و اعتراف عشقم، اينطوري نبودنم براش راحت تر مي شه. سعي كردم لحني منطقي داشتم و گفتم :
- فرزاد! متاسفم، من تا آخر عمرم عاشق پدر بچه هام هستم.بهتره منو فراموش كني، دفتر زندگي من و تو شش سال پيش، توي دفتر وكيلت بسته شده، نذار دوباره بازش كنيم چون فايده اي نداره.
دستاش از روي مبل شل شد و كنار رفت، با ناباوري نگاهم مي كرد، احساس كردم ديگه نمي تونم و نبايد به چشماش نگاه كنم، وگرنه كار خراب مي شد و لو مي دادم كه دوستش دارم. خداحافظي كوتاهي باهاش كردم و خواستم از در خارج بشم اما دلم نيومد، احساس كردم آخرين باره كه مي بينمش. برگشتم و دوباره نگاهش كردم، زل زده بود بهم، احساس كردم تمام حسم رو از نگاهم خوان چون وقتي رسيدم توي حياط، صداي فريادش رو شنيدم كه ملتسمانه گفت:
- دروغ مي گي، مي دونم دوستم داري، دست از سرت بر نمي دارم حتي اگه خوار و ذليلم كني، باز بايد مال من باشي.
فكر مي كنم، خدايا توي اون لحظات دلش به حالم سوخته بود كه اجازه داد با اون حال خراب، بتونم رانندگي كنم. در تمام مسير، صداي فريادش توي گوشم زنگ مي زد فقط از خدا مي خواستم يا كسي رو عاشق نكنه يا اگه كرد به اين روز نندازه، چقدر برام سخت بود. وقتي به حرفاش فكر مي كردم، با خودم مي گفتم يعني تمام اين سالها كينه اي بي خودي ازش به دل داشتم؟ سالها بي دليل لذت پدر بودن رو ازش گرفتم. يعني اونم بازي خورده بود؟ درست مثل من! اما از چه كسي؟ براي وكيلش چه سودي داشت كه ما رو با دروغ از هم جدا كنه؟ نكنه كار همون عفريته اي بوده كه دايي سينا برام نوشته؟
آنقدر درگير افكارم بودم كه نفهميدم چطوري به جاي رفتن خونه بهرام، سر از خونه حاج مهدي در آوردم. چه لذتي داشت وقتي عزيز جون به استقبالم اومد و من به آغوشش پناه بردم و يه دل سير اشك ريختم.*****
شب از نيمه گذشته بود، خونه حاج مهدي بودم و توي اوج بي تابي ه
پر پرواز(16)
پر پرواز(16)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

پر پرواز(15)

پر پرواز(15)

بهنام و سپيده، هر دو لباس سياه پوشيده بودن، خيلي وقتِ نديدمشون، نزديك به هشت ماه مي شه. از چهار سال پيش كه بهنام علي رقم ميل ليلي با سپيده ازدواج كرده، تعطيلات به ديدنمون مي آمدن، اما جديداً چون سپيده باردار شده بود و دكتر پرواز طولاني رو قدغن كرده بود پيش ما نيومدن؛ شكم برآمده ي سپيده توي چشم مي زد، وارد ماه هفتم شده و بچه اش پسر بود، مي خواستن اسمش رو كامران بذارن.
دوقلو ها با ديدن بهنام و سپيده، خيلي ذوق كردن و دنبال بقيه ميگشتن، با ايما و اشاره به بهنام رسوندم كه چيزي از موضوع سينا جلوشون نگه، اونم شروع كرد به سرگرم كردن اونا. از بهنام خواستم اول بريم خونه ي خودشون، اصلاً در توانم نبود بعد از 18 ساعت پرواز، از كالفرنيا تا اينجا و بيداري دائم در پروازريال حالا برم جاي شلوغ و با عده اي آدم سياه پوش كه مي خواستن بهم تسليت بگن روبه رو بشم. شنيدن اين خبر و پرواز هول هولكي حسابي داغونم كرده بود و مطمئن بودم اگه با اين وضع وارد اون جمع بشم از حال خواهم رفت و نمي خواستم فعلاً كسي، مخصوصاً ثريا از بيماريم مطلع بشه. بنابراين صلاح دونستم به خونه ي بهنام برم، دوش بگيرم و حالم جا بياد، تا اون موقع حتماً جنازه هم به تهران مي رسه، و يكسره مي ريم قبرستون. بهنام به حرفم گوش داد و به سمت خونه ي خودش حركت كرد، به محض رسيدن بچه ها رو به دست سپيده سپردم و رفتم حمام. تازه اونجا بود كه بدون ترس از بچه ها شروع به گريه كردم، البته باز هم نمي دونستم براي مرگ سينا اشك مي ريزم يا درماندگي خودم و دوتا طفل معصومم.
از حمام كه خارج شدم، سپيده گفت: «زودتر آماده شو، جنازه رسيده و همه رفتن قبرستون.» قوري موهام رو خشك كردم، چون سرم نبايد سرما بخوره و بعد كت لي بلندي كه خود سينا از تركيه برام آورده بود با دامن بلند مشكي پوشيدم، روسري آبي ومشكي كه بازهم سوغات سينا از سفرهاي مختلفش بود به سر كردم و داروهام رو زودتر از ساعتش خوردم تا دچار مشكل احتمالي نشم و راهي بهشت زهرا شديم. در بين راه متوجه ي نگاه بهنام و سپيده بودم، اونا از اينكه يك دست مشكي نبودم ناراضي بودن، به هر حال توي فاميل فخيم زاده، من همسر سينا شناخته شده بودم و همه توقع ديگه اي ازم داشتن. نهايتاً هم بهنام تحمل نكرد و بهم گفت كه چرا مشكي نپوشيدم، منم جواب دادم:
ـ سينا از رنگ مشكي متنفر بود و اينقدر بهش مديون هستم كه خود رو سياه پوشش نكنم، خودش ازم مي خواست هيچ وقت مشكي نپوشم.
با گفتن اين حرف بهنام چيزي نگفت، وقتي رسيديم دوست نداشتم بچه ها پياده شده و شاهد اون مراسم باشن براي همين از سپيده خواستم توي ماشين بمونه و مراقب اونا هم باشه، هرچند دلش نمي خواست اما با پيشنهاد بهنام كه اينطوري براي حال خودش هم بهتر بود قبول كرد. با بهنام پياده شده و به سمت بقيه كه براي خواندن نماز ميت آماده مي شدن رفتيم و هنوز به آنها نرسيده بوديم و كسي متوجه حضور ما نشده بود كه از پشت سر صداي علي و شادي توجهم رو جلب كرد، گويا سپيده حريفشون نشده و از دستش در رفته بودن. تا بخوام عكس العملي نشان بدم، بهم رسيدن و هركدم يكي از دستانم رو گرفته و با هم گفتن:
ـ ما هم با تو و دايي بهنام ميايم.
ـ عزيزاي دلم! وقتي مي گم نمي شه، يعني نمي شه. به خاطر من برگردين توي ماشين.
علي كه ده دقيقه بزرگتر از شادي بود و خيلي شبيه خودم بود با شيرين زبوني گفت:
ـ تو اول به خاطر ما بذار باهاتون بياييم، بعدش ما به خاطر تو مي ريم توي ماشين. مگه نه شادي؟
شادي با سر حرف برادرش رو تأييد كرد و در ادامه صحبت اون گفت:
ـ آره ماماني، ما قول مي ديم اگه با شما بياييم، بعد بر مي گرديم توي ماشين. مگه نه علي؟
علي هم با سر حرف اون رو تأييد كرد، با اين شيوه ي صحبت كردنشون حسابي آشنا بودم. سينا عاشق اين پاس كاريهاشون بود و هرگز در برابر اين مدل حرف زدنشون نمي تونست مقاومت كنه، بهش مي گفتم تو لوسشون مي كني! راه خام كردن تو رو ياد گرفتن. بهشون نگاه كردم و بي توجه به نگاه معصومانه ي شادي كه با اون چشمان سبزش هميشه منو ياد فرزاد مي انداخت، با دست به ماشين بهنام اشاره كرده و با تحكم گفتم:
ـ زود با سپيده جون برگردين توي ماشين.
اونا نه، به حرف من و نه، به حرف بهنام اهميتي نداده و بدون توجه نگاه معني داري به هم انداخته و گويا در تصميمي با هم موافقت مي كنند، تا ما به خودمون بياييم، به سمت بقيه كه هنوز متوجه حضور ما نشده بودند دويدن. خواستم تا به بقيه نرسيدن، خودم رو بهشون برسونم كه قدم اول رو برنداشته، سرم گيچ رفته و چشمانم سياه شد. شانس آوردم بهنام رو گرفتم و گرنه با سر مي خوردم زمين و چه بسا به جاي دو، سه ماه ديگه، همين الان مي مردم. بهنام و سپيده با نگراني نگاهم كردن و بهنام گفت:
ـ چت شد، حالت خوبه؟
ـ هيچي! سرم گيچ رفت، به خاطر بي خوابيه.
ـ تو اشتباه كردي بايد توي پرواز مي خوابيدي.
ـ خوابم نمي برد، حالا دوقلو ها رو بچسب كه رفتن.
دوقلوها حسابي جو رو بهم زدن و همه ي نگاهها رو به سمت خودشون كشيدند، حقم داشتن ميون اون همه چهره كه بيشترشون آشنا بودن و اغلب آنها را خونه ي عمه الي مي ديدن، حسابي هيجان زده شده بودند. وقتي با ذوق و شوق به سوي آغوشي كه عمه الهام براشون باز كرده بود مي رفتن، نتونستم حيرتم رو از ديدن عمه الي پنهان كنم. كسي كه تا چند روز قبل در سن 65 سالگي، 45 ساله به نظر مي رسيد، يك دفعه شده بود 80 ساله.
اونم برعكس بقيه كه سراپا مشكي بودن، مثل من لباس مشكي نپوشيده بود وسراپا سفيد بود و رنگ روسريش با موهاي خاكستري كه تا ديروز مشكي بود، همخواني جالبي داشت. شادي و علي توي آغوشش پناه گرفتن، انگار باورش شده بود اينا نوه هاش هستن. عينك آفتابي زدم تا بچه ها، اشكهام رو نبينن و سپس به سمت آغوشهايي كه براي گفتن تسليت و همدري به رويم باز شده بود، رفتم. چه حس بدي داشتم، همه به جاي اينكه با ثريا كه برادرش رو از دست داده و چشماش از شدت گريه باز نمي شد همدردي كنن، با من كه نسبت دوري باهاش داشتم همدري مي كردند. سعي كردم بچه ها رو از آغوش عمه الهام خارج كنم، اما اون خودش سفت تر به بچه ها چسبيده بود و با هر كلام اونا با صداي بلندي گريه مي كرد، مخصوصاً وقتي اونا پرسيدن:
ـ ماماني، پس بابا سينا كجاست؟ نيومده؟
عمه الي چنان ضجه اي كشيد كه ترس برم داشت و سعي در آروم كردنش داشتم و به ثريا كه او هم مراقب حال الهام بود و سعي داشت آرومش كنه گفتم:
ـ ثريا خواهش مي كنم بچه ها رو ببر، اونا چيزي نميدونن.
وقتي ثريا، بچه ها رو جدا كرده و با خود برد، صورت الهام رو بوسيدم و سعي كردم خودم رو كنترل كنم و گفتم:
ـ عمه خواهش مي كنم آروم باشين، به خاطر بچه ها، به خاطر سينا، شما كه مي دوني اون از اين گريه ها بيزار بود.
ـ نمي تونم، جگرم داره آتيش مي گيره، جوونِ دستِ گلم پرپر شده.
چقدر دلم مي خواست همون جا بپرسم، چرا؟ اونكه از من سالم تر بود، چي به سرش اومد؟ اما مي دونم با پرسيدن اين حرف، ديگه نمي تونم خودم رو كنترل كنم و صد ضجه ام، دل بقيه رو مي لرزونه و حال عمه رو بدتر مي كنه. عمه رو در آغوش گرفتم و بلندش كردم و سعي داشتم آرومش كنم، بهرام توي گوشم زمزمه كرد، از اونجا ببرمش چون ممكنه اتفاق بدي براش بيفته. حق با بهرام بود، بلندش كردم و توي گوشش زمزمه كردم كه بچه ها چيزي نمي دونن و ازش خواهش كردم همراه كتي از اونجا بره اما او زير بار نمي رفت، تا اينكه بالاخره كتي و اردلان سوار بر ماشين و از آنجا دورش كردند، ديدن اون صحنه براي يه مادر كار سختي بود و ممكن بود كاري دستمون بده، با رفتن الهام، بچه ها رو هم همراه عزيزجون فرستادم داخل ماشين و جو كه آروم شد، مراسم خاكسپاري با خواندن نماز توسط حاج مهدي شروع شد. نگاهش كردم، چقدر صورتش مهربان بود، دوست داشتم وقتي منم مردم اون برام نماز بخونه. صورتش با اون ريش سفيد فوق العاده نوراني بود. خواندن نماز كه تمام شد، موقع سخت ترين كار رسيد، سپردن دايي سيناي مهربان به خاك.
وقتي داشتن توي قبر مي ذاشتنش، عينكم رو برداشتم تا با ريختن اشكم از كسي كه در بدترين شرايط روحي حمايتم مي كرد سپاسگزاري كنم. باورم نمي شد، كسي كه به خاك مي رفت دايي سينا بود، مردي كه اگه نبود و با حرفاش كمكم نمي كرد، سالها قبل از اينكه تومور مغزي از پا درم بياره، غم و غصه ي اتفاقات تلخ شش سال پيش منو مي كشت. من به سينا مديون بودم، به مردي كه در اوج غرق شدن نجاتم داده بود. وقتي جسد رو توي قبر گذاشتن، در حاليكه صداي گريه ي ثريا توي گوشم مي پيچيد، خم شدم تا براي آخرين بار صورت مهربون و دلگرمي دهنده اش رو ببينم اما در كمال ناباوري خودم رو توي قبر ديدم. با ديدن خودم، ترس تمام وجودم رو فرا گرفت و دوباره چشمم سياهي رفت و سرم گيچ خورد، ديگه نمي تونستم روي پا بايستم و براي اينكه زمين نخورم و توي قبر بيفتم و زودتر از موعد مقرر بچه هام رو بي سرپرست كنم، مخصوصاً حالا كه سينا هم نبود، سريع زن جواني كه كنارم ايستاده بود رو گرفتم و ازش خواستم منو كنار ببره. گلي كه كنار اون خانم بود فوري به كمكم اومد و به همراه اون خانم منو به كناري بردن، كمي كه از جمع فاصله گرفتم، گلي گفت:
ـ خوبي پروانه؟ سعي كن صبور باشي!
ـ باشه، خوبم، ممنون. يهِ كم سرم گيچ رفت، تو برو پيش ثريا، خيلي بي تابي مي كنه. ببين! ليلي جون، تنها نمي تونه از پَسش بربياد.
گلي با دودلي نگاهم كرد و وقتي مطمئن شد حالم خوبه,به همان خانم جوون اشاره كرد و گفت:
-غزاله جون,تو مواظبش باش تا من برم پيش ثريا.
بدونه انكه به دختر جوان كه حالا فهميدم اسمش غزاله است نگاه كنم ,گفتم:
-برو,ممنونم.
گلي كه رفت ,احساس كردم اگه داروهام رو نخورم حتما بي هوش خواهم شد.به زن جوان نگاه كردم،احساس ميكردم قيافه اش برام اشناست اما يادم نبود كجا ديده بودمش ،فقط ازش خواهش كردم بره توي ماشين بهنام و كيفم رو از سپيده بگيره و با ليوان اب برام بياره تا داروهام رو بخورم .با رويي باز قبول كرد و فوري رفت،منم امدم كمي جلوتر و تويي سايه قرار گرفتم و عينكم رو زدم تا افتاب بيشتر باعث خرابي حالم نشه و در حين زدن عينك ،ناگهان چهره اي توجهم رو جلب كرد كه از پشت عينكش زل زده به من.مات و مبهوت نگاهش كردم ،سالها بود به لحظه ي ديدارمون فكر كرده بودم اما هرگز فكر نمي كردم اينجا ببينمش.
فرزاد همان طور جذاب و زيبا،با هيكلي ورزيده و قد بلند ،اصلا عوض نشده بود و همچنان دل براي ديدنش مي لرزيد.هر بار كه به ديدنش فكر ميكردم سينا ازم ميپرسيد ،چه واكنشي نشون خواهي داد؟و هميشه بهش ميگفتم اون ديگه براي من مرده ،نه دوستش دارم و نه ازش متنفرم.از ديدنش تعجب كرده بودم ،براي دقايقي بهش خير شدم و چون داشت نگاهم ميكرد با سر بهش سلام كردم و او هم با سر جوابم رو داد .با زدن عينك نگاهم رو ازش دزديدم و شروع به صلوات براي شادي روح سينا كرد و وقتي ،غزاله از دوره بهم نزديك مي شد تازه يادم افتاد اون كيه!طي دو سال گذشته چند بار عكسش رو دست كتي و سودي ديده بودم كه به عنوان همسر فرزاد بهم معرفي شده بود.سه سالي مي شد فرزاد ازدواج كرده بود و هر بار كتي مي امد پيش عمه الي ،عكسهايي مختلفي ازش مي اورد تا بلكه منو كه به خاطر ازدواج نكردن با پسرش ازم دلخور بود ،بچزونه كه چرا زن سينا شدم و فرزاد رو كه خيلي بهتر و خوشگلتر از اون بود قبول نكردم،حتي دوقلوهام اونو خوب مي شناختند.
بعد از مراسم خاكسپاري رفتيم خونه بهرام و ثريا ،عمه كتي و سودي و عمع الهام كه حالا ارومتر از قبل بود اونجا بودن.خونه حسابي شلوغ بود،افرادي كه براي مراسم نيومده بودن،براي عرض تسليت اومدن.انقدر خسته بودم كه چشام تار شده بود و احساس ميكردم،دارم كور ميشم ،دوست داشتم بخوابم اما توي اون شرايط محال بود.خوشبختانه خونه گلي ،واحد روبه روي خونه بهرام بود و دوقلوها با بچه هاي بهرام اونجا بودن تا با كامي پسر چهار ساله گلي بازي كنن.
وقتي عمه كتي پيشنهاد داد ،برم پيش بچه ها كه سراغم رو مي گيرن و كمي استراحت كنم،از خدا خواسته قبول كردم.
رفتم خونه گلي و وقتي با بچه ها كه سرگرم بازي بودن خوش و بشي كردم ،روي تخت يكي از اتاق ها دراز كشيدم و چشمانم رو بستم و مثل تمام دوماه اخير؛با اين وحشت كه شايد ديگه نتونم چشام رو باز كنم به خواب رفتم.
از خواب كه بيدار شدم ،هوا داشت تاريك ميشد و خونه در سكوت مطلق رفته بود و جز بهزاد كه مشغول در س خواندن بود كسي انجا حضور نداشت.وقتي ازش سراغ علي و شادي رو گرفتم؛گفت با عمو بهنام رفتن جلوي در و تا نادين بياد دنبالشون برن گردش.
دوقلو ها طي چند سال گذشته كاملا با نادين اشنا شده بودند،من خيلي براشون از ناديا گفتم و عكسهاش رو نشنونشون دادم.اونا با براي هر مناسبتي ؛براي نادين كارت مي فرستادن و او هم براشون هدايايي زيبا مي فرستاد.گاهي هم تلفني حرف ميزدن و حتي اسمش رو گذاشته بودن عمو پليسه و توي بازي هاي دونفره يكيشون ميشد عمو پليسه و مي رفت دزدها رو بگيره.به گفته ي بهزاد ،ظاهرا امروز كه ديده بودنش خيلي ذوق كرده و ازش خواسته بودن با كاشين پليس اونها رو ببره گردش اژير هم بزنه.نادين هم كه بايد ماموريت مي رفت ،بهشون قول داده بو كه دوساعت ديگه با ماشين پليس بياد دنبالشون و اونا رو همم بعد از رفتن نادين جلوي در منتظر ايستاده بودن تا برگرده.
از ترس اينكه موضوع سينا رو فهميده باشن ،بلند شدم و خودم رو مرتب كرده و رفتم دنبالشون.وقتي رسيدم جلوي ديدم كه علي و كامي،مشغول خالي كردن باد اتومبيلي هستن و شادي هم پشت ماشين ظاهرا سر صاحب خودرو رو گرم كرده بود تا كار علي و كامي تموم بشه.در حاليكه از شيطنت بچگانه شون خنده ام گرفته بود،علي با حركات بامزه اي سعي داشت من ساكت بشم و تا صاحب ماشين متوجه نشه و اونا كارشون رو تموم كنن.از اين حركت علي ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و خنديدم و همين باعث شد صاحب ماشين ،حواسش از شعر شادي پرت بشه و به سمت من برگرده.با ديدن قيافه ي اشناي فرزاد ،خنده رو لبام ماسيد ،اين دومين باري بود كه مي ديدمش و بر عكس قبرستون كه فاصله زيادي داشتيم ،الان اون سمت راننده بود و من سمت سرنشين ،هول شده بودم و فكر ميكنم اونم همين حال رو داشت،با دستپاچگي گفت:
- اِ.... سلام توئي؟
-سعي كردم ؛طوري رفتار كنم كه متوجه نشه هول شدم ؛به زور لبخندي زدم و گفتم:
-سلام ؛نمي دونستم شادي داره براي تو شعر مي خونه.
به شادي كه كنارش ايستاده و با نگراني كودكانه اي همه حواسش به كار علي و كامي بود گفتم:
شادي !مامان جان!پسر عمه فرزاد اذيت نكني؟
فرزاد سريع گفت:
-نه،چه اذيتي داره شعر ميخونه.
- بازم شعر بلدم بخونم.
منتظر جواب فرزاد نمود وشروع كرد به خواندن شعري ديگر،خوب مي دونستم چه فكري در سر داره ،مي خواستم فرزاد پرت بشه كه كاري علي و كامي تموم بشه؛اينبار از شيطنتشون لذت نبردم ،از اينكه ماشين فرزاد رو پنچر ميكردن لذت بردم،حقش بود،بايد پنچرش ميكردن.كار اونا كه تموم شد و وارد خانه شدند،شادي نفس راحتي كشيده و دست از خوندن كشيد و روبه فرزاد با قيافه بامزه اي و حق به جانبي گفت:
-من خيلي شعر بلدم،نميتونم كه همه رو براي شما بخونم ،يگگه خسته شدم.
سپس روبه من كه با تحسين نگاهش ميكردم ادامه داد:
-مامي!ببين اين اقا دايي كاميه،منو اذيت ميكنه يه چيزي بهش بگو.
جلو رفته و در اغوشم گرفتمش ،بوسيدمش و رو به فرزاد كه به ما زل زده بود كرده و گفتم:
-ببين!اقاي دايي كامي،دختر منو اذيت نكن!
فرزاد كه انگار دلش براي شادي ضعف رفته بود خنديد و گفت:
-باشه قول مي دم.
خواستم با طعنه بهش بگم،روي قول توهم كه نميشه حساب كرد اما ديگه فايده ي نداشت،گفتنش بعد از شش سال دردي رد دوا نميكرد.بنابراين سكوت كردم و دست شادي و رو گرفتم و تا برم داخل خونه بهرام،نيم نگاهي بهش انداخته و گفتم:
-چرا دم در وايسادي بيا تو؟!
- منتظر كسي هستم.
- پس خدافظ،خوشحال شدم ديدمت.
خوب ميدونستم حرفي كه زدم باور ندارم ،راستش از ديدنش نه خوشحال شدم نه ناراحت.فقط برام جالب بود كه بعد از 6سال،هيچ حسي نسبت بهش نداشتم.يه زماني خيلي عاشقش بودم و يه دوره هم ازش متنفر شدم اما به تدريج و با دنيا اومدن دو قلوها،تنفرم هم از ميان رفت.حتي گاهي اوقات اينقدر درگير زندگي بودم كه فراموش مي كردم،اصلا وجود داشته و در اصل اون پدر بچه هاي منه،نه سينا.سينايي كه توي شش سال ،پابه پاي من توي مسير زندگي حركت كرد و زندگي اونم مثل ثريا و به خواست خودش،فداي من شد،ازدواج نكرد و رفتاري از خودش نشون داد كه همه حتي خودم گاهي باورم ميشد كه اون پدر بچه هاست.از نظر من فرزاد،فقط پسر عمه كتي بود!با خودم فكر ميكردم كه اگه حضور دايي سينا توي زندگي منو بچه ها نبود ،ايا هنوز هم چنين حسي داشتم كه صداي فرزاد منو به خودم اورد:
-منم خيلي خوشحال شدم.
روبه شادي گفتم:
-بريم تو مامي.
- تو برو،من همين جا مي مونم.
-مي موني چيكار عزيزم؟
- ميخوام منتظر عمو پليسه بمونم،گفت زود مياد.
تا اين حرف رو زد علي به همراه كامي ،مثل جرقه از حياط بيرون دويده و با هيجان گفت:
-اره ماماني،ظهر كه تو خواب بودي عمو پليسه گفت منتظر بمونيم تا بياد دنبالمون،ميخواد با ماشين پليس مارو ببره گردش .تازه اژيرم روشن ميكنه،كامي هم مياد،مگه نه كامي؟
كامي با سر جواب مثبت داد ،نيم نگاهي به فرزاد كه تمام حواسش به ما بود انداختم و لبخند زده گفتم:
-عمو پليسه كه نگفت اينجا منتظرش باشين!بريم تو،پيش ماماني الهام تا بياد.
-ولي ما ميخوايم همين جا منتظرش بمونيم.مگه نه شادي،مگه نه كامي؟
شادي و كامي هردو جواب مثبت دادن و گفتن :اره.
-نمي شه ،بچه هاي خوبي باشين و زود برين تو،هوا سرده!
-اصلا هم سرد نيست،مگه نه علي،مگه نه كامي؟
هردو حرف او را تصديق كردند،كامي به طرف فرزاد رفت و با عجز و ناله گفت:
-دايي فرزاد،من خيلي گرمم شده،ژاكتم رو در مياري؟
شك نداشتم كه علي و شادي هم به تبعيت از او اين كار رو انجام بدن،خوب ميدونستم ،بچه هاي من هر چي شيطون باشن به پاي اون نمي رسن،پنچر كردن ماشين هم فكر اون بود چون علي از اين كارا بلد نيست.براي اينكه اونا ژاكتشون رو در نيارن ناچار قبول كردم،زنگ خونه ي بهرام رو زدم و از بهنام خواستم بياد مواظب اونا باشه تا عمو پليسه بياد.بهنام هم گفت صبر كنم تا بياد،دستش بند بود.بچه ها كه خيالشون راحت شده بود،رفته و روي سكوي خانه نشستن ،كوچه خيلي خلوت بود و كسي رد نميشد.در حاليكه تمام سعيم رو ميكردم تا نگاهم به نگاه فرزاد نيفته،وانمود ميكردم حواسم به سركوچه است تا نادين بياد.نگاهي به بچه ها انداختم كه با هم پچ پچ ميكردن و به كار موفقيت اميزي كه انجام داده بودن و فرزاد هنوز متوجه نشده بود،فخر ميفروختند.نگاهي به لاستيك پنچر فرزاد انداختم و خنده ام گرفت،در فكر اين بود كه خدا كنه زودتر بهنام بياد بيرون كه فرزاد سكوت رو شكست و گفت:
-راستي يادم رفت بهت تسليت بگم ،خيلي متاسفم.
- ممنون.
اتفاقي كه افتاد خيلي درد ناك بود،حتما تحملش هم سخته؟
توي دلم گفتم،اين اتفاق نبود فاجعه بود.نتيجه اش هم كابوس بلاتكليفي بچه هاي من،نميدونم چه عاقبتي در انتظارشون هست.
- بله خيلي سخته.
از جيب كتش يه پاكت سيگار در اورد و يه نخ برداشت و در حالي كه روشن ميكرد پرسيد:
-مرگ عزيزان خيلي سخته!
با تعجب به فرزاد كه به سيگارش پك مي زد نگاه كردم،يادمه از دود متنفر بوداما حالا داشت ميكشيد.پرسيدم:
-سيگاري شدي؟
-تفنني ميكشم ،اذيتت ميكنه خاموش كنم؟
-نه راحت باش.
- فكر ميكردم اذيت شي،اخه سينا سيگاري قهاري بود.
پوزخندي زدم و گفتم:
سينا اصلا سيگار نمي كشيد.
شا نه اي بالا انداخت و در حاليكه سيگارش رو زير پا له ميكرد گفت:
-لابد بعد از ازدواج با تو،ترك كرد چون اون سالهايي كه من امريكا بودم،هروقت مي ديدمش سيگار زير لبش بود.
با اينكه از شيندن اين موضوع راجع به سينا تعجب كرده بودم،اما به روي خودم نياوردم و با كنايه گفتم:
-در عوض تو بعد از ازدواج سيگاري شدي!
- نمي دونم، شايد.
سپس به ساعتش نگاه كرد و با كلا فگي گفت:
-چرا نمياد،اه دير شد ديگه.
بعد هم شروع به گرفتن شماره اي كرد و در حين اينكه با تلفن همراهش حرف ميزد،فهميدم مخاطبش غزاله است كه داشت بهش غر ميزد چرا دير كرده.
هنوز تماسش تموم نشده بود كه بهنام اومد بيرون ،نفس اسوده اي كشيدم و داشتم ميرفتم داخل كه گلي و غزاله هم اومدند.لبخندي به ان دو زده و روبه بهنام گفتم:
-دير كردي؟
-خداروشكر خاطرت عزيز بود،وگرنه نمي اومدم.
- راست مي گه،دلش نمياد از سپيده دل بكنه.
- تو كه عقده اي نبودي گلي جون،چشم نداري ببيني هواي زنم رو دارم.
- برو زن ذليل ،كم مياري به من وصله عقده اي مي چسبوني ،خوبه همه فاميل مي دونن شهاب براي من مي ميره.
- خب،بايد بميره،تو از سر اون خيكي زيادم هستي.
- تو چقدر حسودي بهنام!چشم نداري ببيني شوهرم تپلي و بامزه است،من عاشق همين چاقيشم.
-برو بابا،اصلا لياقت نداري ادم ازت تعريف كنه.حيف من كه بهت ارزش دادم و گفتم از سر شهاب زيادي ،حالا كه اينطور شد حسابي اون تپل ،بامزه و دوست داشتني رو حفظ كن.اگه اون نبود،كي ميامد تورو بگيره؟
- برو خداروشكر پري اينجاست ،وگرنه ضايعت مي كردم.
- اخ بميرم،اينجوري كه شرمنده ات ميشم.
ديگه حوصله ايستادن و مشاهده ي كل كل كردن اونا رو نداشتم،با غزاله خداحافظي كوتاهي كردم و روبه فرزادسري به علامت خداخافظي نكان داده و داخل شدم،هنوز به وسط حياط نرسيده بودم كه صداي اژير ماشين پليس و متعاقب اون صداي بهنام كه گفت،بيا نادين اومد رو شنيدم.
من برگشتم و بهنام رفت داخل خونه،با اينكه دوست نداشتم مقابل فرزاد باهاش صحبت كنم اما برام جالب بود،بعد از شش سال مي ديدمش.با ديدن نادين كه داشت با بچه ها سروكله مي زد،براي اولين بار طي دوماه گذشته احساس خوبي بهم دست داد،با خوشحالي نگاهش كردم و تا منو ديد،بچه ها رو رها كرد و به طرف من اومد .درحاليكه چشماش از ديدن من برق مي زد با طعنه گفت:
-چه عجب،خانم بيدار شدن،ظهر اومدم خواب بودي.
لبخندي بهش زدم،احساس كردم چقدر عوض شده!لباس فرم تو تن كرده بود ،توي تاريكي مي تونستم تارهاي سفيد رو توي موهاش ببينم.با طعنه گفتم:
-اتفاقا بيدار بودم،از قصد نيومدم ،تلافي شش سال پيش كه نيومدي فرودگاه رو در بيارم.
-نادين بدون توجه به نگاه خيره اي بقيه گفت:
-اينو باش،چه خودش رو تحويل گرفته،فكر كردي نميرم ماموريت كه چيه؟خانم ميخواد بره امريكا ،بيام بدرقه اش.
از ته دل خنديدم و گفتم:
-همين ماموريت ها رو مي ري كه پيرمرد شدي و هنوز مجردي!
- چه كنم ديگه،خاطره خواه زياد دارم اما كو يه ذره اعتماد،زناي اين دوره زمونه وفا ندارن.لنگش خودت،نذاشتي كفن شوهر بيچاره ات خشك بشه،رنگي پوشيدي.
با اينكه حرفش شوخي بود اما دلم گرفت و حالم دگرگون شد،طوريكه كه فرزاد و گلي بشنون گفتم:
-اين حرف رو بهنام هم بهم زد،سينا از رنگ سياه خوشش نميامد و هيچ وقت دوست نداشت من مشكي بپوشم و منم به احترام علاقه ي اون رنگي پوشيدم،پس اين وفات نه بي وفايي.حالا برو زن بگير اقا نادين كه پير شدي.
-فعلا كه بايد اين اتيش پاره هاي تو رو ببرم گردش ،برگشتم دختر خوب سراغ داشتي بهم معرفي كن.
حرفش همه رو خندوند جز من كه به لبخندي اكتفا كردم و فرزاد كه حواسم بود،پوزخندي زد.علي پاي نادين رو گرفت و با لحن شيريني گفت:
-عمو پليسه بريم ديگه.
نادين دستي به موهاي علي كشيد و روبه من با چشم غره اي گفت:
-تو هنوز به اينا ياد ندادي كه من سرهنگ شدم،هي نگه عمو پليسه.
خنديدم و با اشاره به بچه ها گفتم:
-برو ديگه دلشون اب شد،طفليا خيلي وقته منتظرت موندن.
نادين با گفتن چشم،بچه ها رو برد سوار ماشين كنه،وقتي خودش خواست سوار بشه،روبه من و گلي كه تاكيد ميكرديم مواظب باشه و تند نره گفت:
-برين ببينم بابا،انگار بيكارم و ميخوام برم دور شهر بگردونمشون،تا سر كوچه مي رم و بر ميگردم،ماموريت دارم بايد برم سركارم.
من و گلي نگاهي بهم انداختيم ،هردو خوب مي دونستيم كه نادين بيچاره تازه افتاده توي چنگ بچه ها و تا دو،سه ساعت ديگه بر گرده شاهكار كرده اما چيزي به روش نياورديم و گفتم:
-خب،نادين جون تا همين سر كوچه كه مي ري اگه يك وقت خوراكي خواستن،نگيري كه عادت ندارن،اشتهاشون كور ميشه و شام نمي خورن.
گلي :راست ميگه،كامي خيلي چاق شده و نمي ذارم هله هوله بخوره،چيزي براش نگيرين.
ـ فعلاً كه بايد اين آتيش پاره هاي تو رو ببرم گردش، برگشتم دختر خوب سراغ داشتي بهم معرفي كن.
حرفش همه رو خندوند جز من كه به لبخندي اكتفا كردم و فرزاد كه حواسم بود، پوزخندي زد. علي پاي نادين رو گرفت و با لحن شريني گفت:
ـ عمو پليسه بريم ديگه.
نادين دستي به موهاي علي كشيد و رو به من با چشم غره اي گفت:
ـ تو هنوز به اينا ياد ندادي من سرهنگ شدم، هي نگن عمو پليسه.
خنديدم و با اشاره به بچه ها گفتم:
ـ برو ديگه دلشون آب شد، طفليا، خيلي وقته منتظرت موندن.
نادين با گفتن چشم، بچه ها رو برد تا سوار ماشين كنه. وقتي خودش خواست سوار بشه، رو به من و گلي كه تأكيد مي كرديم مواظب باشه و تند نره گفت:
ـ برين ببينم بابا، انگار من بيكارم و مي خوام برم دور شهر بگردونمشون، تا سركوچه مي رم و برمي گردم، مأموريت دارم بايد برم سرِ كارم.
من و گلي نگاهي بهم انداختيم، هر دو خوب مي دونستيم كه نادين بيچاره تازه افتاده توي چنگ بچه ها و تا دو، سه ساعت ديگه برگرده شاهكار كرده اما چيزي به روش نياوردديم و گفتم:
ـ خُب، نادين جون تا همين سركوچه كه مي ري اگه يك وقت خوراكي خواستن، نگيري كه عادت ندارن، اشتهاشون كور ميشه و شام نمي خوردن.
گلي: راست ميگه، كامي خيلي چاق شده و نمي ذارم هله و هوله بخوره، چيزي براش نگيرين.
ـ نترسين، من كيف پولم رو نياوردم و شپش هم توي جيبم پر نمي زنه.
لبخند من و گلي رو كه ديد سوار شد، اما ن كه مطمئن بودم در مورد كيف پولش راست نمي گه دوباره تاكيد كردم چيزي نخورن و گفتم:
ـ نادين، يادت باشه اگه بيان خونه اشتها نداشته باشن، من مي دونم و تو.
ـ خيلي بابا، كشتي ما رو نمي خرم.
ـ اگه گفتن برخ، قول مي ديم شام بخوريم، باززم نخر چون دارن گولت مي زنن.
ـ اي بابا ول كن، باشه چشم، حالا ازاه مي دي برم.
" آره، مواظبشون باش.
چشم كش داري گفت و با همه به جز فرزاد خداحافظي گرمي كرد، با فرزاد خيلي سرسري خداحافظي كرد، احساس كردم بايد مشكلي بينشون پيش اومده باشه. تا حركت كرد، آژير ماشين رو زد و بچه ها با خوشحالي برامون دست تكون دادن. با رفتن اونا، غزاله كه دختر خوبي به نظرم مي رسيد گفت:
ـ بچه هاي ناز دو دوست داشتني دارين!
ـ مرسي.
مي خواستم ازشون خداحافظي كنم كه ياد لاستيك پنچر فرزاد افتادم و رو به غزاله گفتم:
ـ چرا اينجا ايستادين، بريم تو، هوا خيلي سرده.
ـ نه ممنون، بايد بريم.
به جاي او به شيطنت رو به فرزاد گفتم:
ـ مگه با لاستيك پنچر هم رانندگي مي كني؟
ـ نه چطور مگه؟
ـ لاستيك هاي او طرف ماشينت پنچرن.
منتظر عكس العملش نموندم و با قيافه اي حق به جانبي رو به گلي گفتم:
ـ همه اش تقصير توئه، گلي! پسر تو بچه ها منو اغفال كرد، اونا از اين كارها...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه فرزاد زد زير خنده، نگاهش كردم و ناخودآگاه حال خاصي بهم دست داد. ياد آون موقع ها افتادم كه دلم براي خنده هاش ضعف مي رفت و بي اختيار بغض راه گلوم رو بست، اما ظاهر خودم رو حفظ كردم، نمي خواستم اونا متوجه حالم بشن. رو به غزاله گفتم:
ـ من مي رم داخل، اگه دوست داشتين شما هم بياين.
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم كه چشمام سياهي رفت و داشتم مي خوردم زمين كه گلي رو گرفتم، با نگراني پرسيد:
ـ چي شدي باز، مگه خوب نخوابيدي؟
خودم رو كنترل كردم و گفتم:
ـ خيلي گرسنمه، فكر كنم ضعف كردم.
ـ پس برو تو! تا از حال نرفتي يه چيزي بخور.
چشمي گفتم و همراه خودش وارد شدم. از حسي ك پيدا كرده بودم وحشت كردم، دوباره نفرتي كه شش سال مسكوت مانده بود بيدار مي شد. حالا ديگه سينايي نبود تا آرومم كنه، تازه مشكل بلاتكليفي بچه ها بعد از مرگم هم بود. آخه ديگه شش سال وقت نداشتم، بايد طي دوماه همه چيز رو سرانجام مي دادم.
داخل كه شديم به جز تك و توكي فاميل كه من نمي شناختم و كتي و سودي كه كنار الهام بودن و باهاش حرف مي زدن، بهنام و سپيده كه پيش همان فاميل ها نشسته بودن و غزاله هم چند دقيقه بعد وارد شد، كسي آنجا نبود. به اصرار گلي رفتم بالا تا چيزي بخورم، گلي بهم غذا داد و خودش رفت تا راحت باشم. هيچ اشتهايي براي خوردن نداشتم و ترجيح دادم برم توي اتاق و چمدونهاي بچه ها رو باز كنم. لباسهاشون رو مرتب كردم، اما چمدون خودم رو بي خيال شدم و رفتم كنار پنجره، مي تونستم توي حياط و كوجه رو به خوبي ببينم. با ديدن فرزاد در حال گرفتن پنچري، ياد خنده اش افتادم و باز همون حس نفرت اومد به سراغم، لعنتي چطور مي تونست با بلايي كه سرم آورده بود توي چشام نگاه كنه و بخنده. ناخودآگاه بعد از مدتها ياد اون روز افتادم كه رفتم دفتر وكيلش، وقتي اسم طلاق رو شنيدم و طلاقنامه رو ديدم، باز هم عقيده داشتم لجش گرفته كه من باهاش از شمال نيومدم و مي خواد تنبيهم كنه اما وقتي گزارش پزشكي رو گذاشت جلوم، تمام باورهام رنگ باخت و فهميدم كه چهار سالِ من سرِكارم و هيچ عشق و دوست داشتني در كار نيست. انگار فرزاد زده بود به سيم آخر و مي خواست با اون تأييديه ي رواني بودنم تمام راهها رو ببنده، مي خواست ازش متنفر بشم، چنان تحقيرم كرد كه جايي براي كوچكترين روزه ي محبتي نذاشت. با يادآوري اون روز و رقم خوردن سرنوشتم چشمانم به اشك نشست، با خشم و نفرت نگاهش كردم و انگار كه صدام رو مي شنوه از همونجا بهش گفتم:
ـ چطور تونستي، منو بازي بدي؟ چرا گذاشتي باور كنم دوستم داري، بعد مثل يه آشغال دورم بندازي؟ الان هم اينقدر بي تفاوت باشي.
از پشت پنجره كنار رفتم و خودم رو با چمدونم سرگرم كردم تا از فكر فرزاد رها بشم، ناگهان چند ضربه به در اتاق خورد و بهنام و سپيده وارد شدن. سپيده با ديدن صورت اشك آلودم، منو در آغوش گرفت و گفت:
ـ فدات شم خودت رو عذاب نده، به قول حاج مهدي، مرگ حقه.
خودم رو از آغوشش بيرون آوردم، خوشحال بودم كه علت گريه ام رو نمي دونست، اشكام رو پاك كردم و ازش پرسيدم:
ـ نادين بچه ها رو نياورد.
ـ نه بابا، تو بچه هاي خودت رو نمي شناسي؟ به نظرت حالا حالا مي ذارن نادين برگرده؟
لبخندي زدم و بي خيال سر و سامان دادن لباسهام شدم، روي تخت نشستم وبه شكم برآمده ي سپيده چشم دوختم و با خودم فكر كردم، يعني تا به دنيا اومدن پسر بهنام زنده هستم؟ آيا مي تونم اونو ببينم؟ نزديك بود اشكم سرازير بشه كه بهنام محور فكرم رو عوض كرد:
ـ نگاش كن تو رو خدا، عجب رويي داره.
كنار پنجره ايستاده بود و فهميدم منظورش به فرزاد، اما سپيده كه نمي دونست فرزاد توي كوچه است گفت:
ـ كي رو مي گي؟
ـ خوشم نميساد اسمش رو بيارم، خودت بيا ببينش.
سپيده بلند شد كه به طرف ظنجره بره، بهنام گفت:
ـ نمي خود بيايي، مي ترمس نگاش كني بچه تكون بخوره و نامرد از آب در بياد.
سپيده اهميتي به حرفش نداد و رفت كنار پنجره، سرش رو با تأسف تكان داد و گفت:
ـ همه از تعجب شاخ درآورديم، واقعاً با چه رويي اومد تشيع جنازه؟
ـ حالا اونش هيچي! نبودي نگاه هيزش رو ببيني، چشم از ناموس ما برنمي داشت، جانِ سپيده غيرتي شده بودم خفن! بابات جلوم رو گرفت.
سپيده خنديد و گفت:
ـ پس بگو، بچه ها رو اغفال كردي برن ماشينش رو پنچر كنن.
پس بهنام بچه ها رو اغفال كرده بود، طفلي پسر گلي. سپيده اومد كنارم نشست و چون فكر مي كرد من نمي دونم چه كسي رو مي گن گفت:
ـ فرزاد رو مي گيم!
ـ بله، ديدم پسرها داشتن لاستيكش رو پنچر مي كردن.
ـ گلي گفت، تو لو دادي، مي مردي صبر مي كردي از اينجا دور بشه بعداً بفهمه پنچر شده؟
ـ چه فرقي داره، اينجا و دورتر نداره، بالاخره مي فهميد ديگه.
ـ فرقش در اينه كه الان مجبور نبوديم ببينيمش.
سپيده ـ كسي مجبورت نكرده، از پشت پنجره بيا اين طرف ديگه نميبينيش.
ـ من منتظر عموت و بچه ها هستم.
ـ بگو مي خوام زاغ سياه فرزاد رو چوب بزنم، بهانه نادين و بچه ها رو مي كنم.
ـ من اهلِ زاغ سياه چوب زدنم؟
ـ نيستي؟
ـ هستم؟
ـ نميدونم والا، مثل اينكه حق با توئه و چشم به راهِ ناديني.
ـ آفرين دختر خوب، خوشم مياد شناخت صدردصد از من داري.
سپيده به او كه دوباره بيرون رو نگاه ميكرد، پوزخندي زد و بي مقدمه رو به من گفت:
ـ وقتي ديديش چه حالي شدي؟
خواستم بي تفاوت جواب بدم كه بهنام گفت:
ـ پروانه جون بلندتر بگو منم بشنوم.
بي آنكه بخندم، با صداي بلندي گفتم:
ـ هيچ حس و حالي نداشتم، تو هم شنيدي؟
ـ آره بابا، كر هم شدم.
ـ خودت گتفي بلند بگم.
نگام كرد و با ادا گفت:
ـ تو هم كه حرف گوش كن، ببينم دم در چي بهت گفت؟
ـ عرض تسليت، چطور مگه؟
ـ غلط كرده خاك بر سر، فكر كرده تو محتاج تسلي دادن اوني.
ـ نمي دونم.
ـ خُب،... تو چي بهش گفتي؟
ـ در مورد چي؟
ـ عرض تسليتش، چه جوابي دادي؟
ـ گفتم، ممنون.
ـ اي خاك بر سر تو هم بكنن، بايد تف مي كردي توي صورتش. كجا رفت اون نفرتي كه 6 سال پيش ازش دم مي زدي؟
هاج و واج به بهنام نگاه مي كردم، سپيده كه داشت از خنده اشكش درميومد گفت:
ـ بهنام جان، اين ديالوگ نمايش نامه اي نيست كه از طرف تلويزيون دادن من بخونمش؟
ـ چرا اتفاقاً خودش بود، فقط اون تو مي گه ده سال، من كردمش شش سال، چطور بود، خوب گفتم؟
ـ عالي بود، من كه تحت تأثير قرار گرفتم
آي قربون زن خوب و كارگردانم برم، پس بيا يه كاري كن، شرط كن در صورتي حاضري اين تئاتر رو بسازي كه شوهر عزيزت هم توش بازي كنه.
سپيده خنديد و بهنام دوباره به بيرون خيره شده، منم كه داشت حرفهاي بهنام، باورم مي شد خنديدم. هيچ وقت نمي شد بهنام رو شناخت، وقتي خيلي جدي حرف مي زد، باز هم شوخي مي كرد. داشتم فكر مي كردم كه آيا اونا گزينه ي خوبي هستن كه بعد از مرگم، علي و شادي رو بهشون بسپرم كه بهنام گفت:
ـ بيا، خانمش هم اومد. راستي پري! خبر داري نازا بودن همسرش رو به خودش نسبت داده.
با شنيدن اين حرف كه برام تازگي داشت، نتونستم خودم رو كنترل كنم و با هيجان گفتم:
ـ مگه زنش نازاست؟
ـ آره! جديداً بهد از اينكه عمه كتي هي بهشون گير داد بچه، بچه، يه دختر بيارين! آقا فرزاد رسماً اعلام كرد كه مشكل از خودشه و بچه دار نمي شه.
ـ خاك برسرش كنن، مرده شور برده فكر كرده ما خريم، چقدر خاطر اين بدتركيب رو مي خواد كه خودش رو عيب دار كرده.
ـ عزيزم خونِ خودت رو كثيف نكن، چند وقت ديگه غزاله هم دلش رو مي زنه، يه تاييديه پزشكي مي گيره كه نازاست و طلاقش مي ده.
بهنام با تأسف سر تكون داد و گفت:
ـ از اين بوزينه بعيد نيست، نبودي ببيني توي قبرستون چطوري داشت با نگاهش با نگاهش پروانه رو مي خورد.
احساس مي كردم دارم خفه مي شم، بهنام و سپيده، ناخواسته حرفهايي مي زدن كه منو تا پاي جنون مي برد. خاك بر سر من كنن كه چطور پپ سال پيش با يه تائيديه ي دروغ رواني قلمدادم كرد تا طلاقم بده، اونوقت به خاطر اين دختره، خودش رو عيب دار معرفي كرده. يعني من تا اين حد براش بي ارزش بودم؟
اعتراف مي كنم براي اولين بار طي دوماهي كه فهميدم به زودي خواهم مرد، خدا رو شكر كردم كه اينقدر زنده نمي مونم تا از اين تحقير بيشتر آتيش بگيرم و با آغوشي باز براي مرگ آماده مي شم، فقط با بچه هام چه كنم خدايا...
بعد از اون شب، سعي مي كردم ديگه به فرزاد و تحقيري كه شده بودم فكر نكنم. من ديگه فرصتي براي تنفر داشتن از كسي نداشتم، من انتقامي رو كه مي خواستم از اون گرفته بودم و خدا هم كمكم كرده بود. ازدواجاون با زني نازا به حكمت خدا بود، اون عاشق بچه بود و حالا بچه اي نداشت و همين براي من كافي بود و كاري به ديگران نداشتم. بهرام و بهنام كه اصلاً آدم حسابش نمي كردن، به گفته ي سپيده، بعد از اون شب كه نادين ماجرا رو فهميد، دوستيشون رو بهم زد و ديگه كاري به كارش نداشت. اينا همه يك طرف و اينكه با داشتن بچه از دونستن اين نعمت محروم بود طرف ديگه اي بود كه به من لذت مي داد، اون داشت تقاص ظلمي رو كه به من كرده بود پس مي داد. وقتي توي مراسم دايي سينا، نگاه حسرت بار كتي رو به علي و شادي مي ديدم، يه حسي آميخته با لذت و ترحم بهم دست مي داد و تا حدودي از بار نفرتم كم مي كرد.
توي چند روزي كه مراسم ختم دايي سينا توي خونه ي بهرام برگزار بود، صبح ها شادي و علي، همراه بهزاد و بهراد به آپارتمان گلي رفته و بازي مي كردن، گاهي هم نادين مي اومد و مي بردشون بيرون. وقتي هم بهانه ي سينا رو مي گرفتن، به پيشنهاد بهرام، بهشون گفتم برگشته آمريكا و ما هم به زودي مي ريم پيشش. اما تا كي مي تونستم موضوع رو مخفي كنم؟ فكر كردن به اين موضوع و لطمه اي كه بهشون خواهد خورد، مخصوصاً بعد از مرگ من، سردردهاي گاه و بي گاهم رو تشديد مي كرد. مدام قرص نمي خوردم تا مبادا از هوش برم، شده بودم مرده اي متحرك كه همه اونو به مرگ سينا ربط ميدادند. وقتي بهم مي گفتن در نبود سينا تنهات نمي ذاريم، به تك تكشون نگاه مي كردم تا اصلح ترين فرد رو براي بزرگ كردن بچه هام انتخاب كنم. از نظر من همه انتخاب خوبي بودن، ثريا، ناهيد جون و عباس آقا كه مكه بودن و حضور نداشتن، حتي نادين با اون همه مشغله ي كاري، حاضر به انتخاب هر كسي بودم اِلا خانواده ي فرزاد. خاضر نبودم حتي به سپردن بچه هام به اونا فكر هم بكنم، چه برسه به انتخابشون. درسته كه اونا گناهي نداشتن اما نمي خواستم با مرگم، دوران انتقام و تنهايي فرزاد تموم بشه. مگه غير از اين بود كه اگه اون با من چنين معامله اي نمي كرد، اگه منو بازي نمي داد، الان توي برزخ ديدن هر روزه ي ساعت شني زندگيم كه با سرعت در حال ريختن و تموم شدن بود دست و پا نمي زدم. دكتر تشخيص داده بود كه اگه فشار سنگين عصبي نداشتم، اين تومور به اين زودي از پا درم نمي آورد. دلم مي خواست به فرزاد بگم، من رواني نبودم بلكه به علت تومور توي سرم بود كه مسائل توي ذهنم نمي موند و بايد باهاشون كلنجار مي رفتم تا يادم بمونه. روزگاري كه ساعات خوشي داشتم و فكر آروم بود، خيلي خوب شده بودم و همه چيز يادم مي موند، تا اينكه فرزاد اون كار رو باهام كرد و منو توي فشار عصبي چراها گذاشت و رفت و به اين روز انداخت.
كاش دايي سينا،هيچ وقت شرط اسم فرزاد رو برام نمي ذاشت ،كاش هيچ وقت شرطش رو قبول نمي كردم.شايد تقصير خودم بود،خيلي بهش اميد بسته بودم،اخه چرا نبايد مي بستم؟شش سال پيش در اوج تنهايي و نياز به داشتن يه همراه ،كنارم بود.تا يك سال و نيم نذاشت ،عمه كتي و سودي و شوهراشون منو ببينن كه نكنه بهم شك كنن و هميشه به بهترين شكل غيبت منو موجه مي كرد.در تمام سالهاي بزرگ كردن بچه ها كمكم بود و تنهام نذاشت،توي اون چهار سال جلوي همه طوري رفتار ميكرد كه خودمم باورم ميشد شوهرمه،پس طبيعي بود كه بايد بهش اميد مي بستم.وقتي دكتر مغز و اعصاب اعلام كرد تا چند ماه بيشتر زنده نمي مونم بازهم به اميد سينا بود كه واقعيت رو پذيرفتم ؛به اميد كسي كه از پدر براي بچه هام مهربونتر بود.با اينكه دل كندن از علي و شادي تنها غم زندگيم بود اما با وجود سينا باهاش كنار اومده بودم،ولي دريغ و افسوس كه عفريت مرگ تنها اغوش من باز نكرده بود و قبل از من گلوي سينا رو گرفت.
توي مراسم ،دائم اين سوال بي جواب كه چرا اون مرد ،دست از سرم بر نميداشت .از هر كسي هم ميپرسيدم ،جوابي برام نداشت چون خودشون هم نمي دونستن و براشون سوال بود.حدس ميزدم؛استاد يه چيزايي مي دونه،اما هر بار ازي ميپرسيدم فقط با سكوت جوابم رو مي داد و منم كه اين روزها سرم شلوغ بود،زياد پيگيري نمي كردم.اخرين روز مجلس ختم دايي سينا،مراسم هفتم توي مسجد برگزار شد و ساعت 4مراسم ختم به اتمام رسيد ،بعد از مراسم هر كس به سمت خونه ي خودش حركت كرد . عمه كتي و سودي،الهام رو با خودشون بردن عمارت فخيم زاده ها ،تا دورش رو بگيرن و نذارن از اين عذاب داغ سينا رو بكشه،بهرام و بهنام هم از راه مسجد رفتن جايي تا به كارهاشون برسن.من و ثريا و سپيده ،همراه گلي و شهاب راهي خونه بهرام شديم.سرم از درد نزديك به انفجار بود و دلم ميخواست داد بزنم تا صدام به اسمون برسه،با اينكه خيلي برام سخت بود اما جلوي سپيده و ثريا ،حالم رو لو ندادم و صبوري كردم.به محض رسيدن به خونه،علي و شادي سپردم به دست ثريا و سپيده و به اتاقم پناه بردم.در رو قفل كردم و در حاليكه از شدت درد اشك مي ريختم ،چند تا از قرصام رو با هم خوردم ،موقع گرفتن ليوان دستام به وضوح ميلرزيد.چقدر دلم ميخواست فقط فرياد بزنم و هر چيزي كه دورم بود خَرد ميكردم،اما توان تكان خوردن هم نداشتم.تا به حال اينقدر خراب نبودم.وقتي دردم كمي ارومتر شده بود،هنگامي كه رو تخت دراز كشيدم تا كمي بخوابم ،ديگه ايمان داشتم كه اين اخرين خواب من خواهد بود و مطمئن بودم ديگه بيدار نخواهم شد اما شدم.اتاق در تاريكي مطلق فرو رفته بود كه چشم باز كردم،خوشبختانه هيچ دردي نداشتم ،از روي تخت بلند شده و چراغ رو روشن كردم.
ابي به سر و صورتم زدم و رفتم پايين،همه توي سالن نشسته بودن.بهرام در حاليكه با موهاي شادي بازي ميكرد،حواسش به بهزاد بود كه داشت با سپيده نمايشي رو تمرين ميكرد ،اخه بهزاد عاشق هنر پيشگي بود و سپيده هم در بيشتر كارها نقشي براي او در نظر ميگرفت .بهزاد و علي هم با اشتياق روي زمين،جلوي پاي بهرام نشسته و به او زل زده بودند.با چشم دنيال ثريا كه در سالن حضور نداشت گشتم و او را در اشپزخانه يافتم و چون كسي متوجه حضور من نشده بود،همه رو به حال خود رها كرده و به سمت ثريا رفتم.در حاليكه ظرفها رو مرتب ميكرد،عميقا در فكر بود،حتم داشتم براي فرار از فكر كردن به سينا خودش رو سرگرم اين كار كرده بود.سنگيني نگاهم رو حس كرد و به طرفم برگشت و با ديدن من گفت:
-بيدار شدي عزيزم؟
لبخندي زده و با سر جواب مثبت دادم ،دوباره پرسيد:
-خوب خوابيدي؟
-بد نبود،داري چيكار ميكني ؟
-اينجاها رو مرتب ميكنم،توي اين يك هفته حسابي بهم ريخته شده.
-ولش كن،حوصله داري خودت رو خسته ميكني.
-خب ،چيكار مي شه كرد،بالاخره زندگي ادامه داره و اينا هم بايد مرتب بشه.
روي صندلي نشستم و گفتم:
-از تو تعجب ميكنم ،چرا خدمتكار نميگيري خودت رو راحت كني؟
دست از مرتب كردن ظرفها كشيد و اومد كنارم نشست و گفت:
-وقتي خودم ميتونم،چرا خونه و زندگي و بچه هام رو بسپرم دست يكي ديگه؟
-خوش به حال بهرام با همچين كدبانويي كه داره،خب،بانو بگو ببينم شام چي پختي؟
خنديد و گفت:
-زنگ زدم از بيرون بيارن.
-پس همچين خيلي هم كدبانو نيستي!ببينم تو هر شب به خورد برادر من غذاي بيرون مي دي؟
-چيه؟ميخواي خواهر شوهر بازي در بياري؟بهرام صدا كنم.
هر دو از شوخي ث
پر پرواز(15)
پر پرواز(15)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عشق در چهارديواري(9)

عشق در چهارديواري(9)

ساعت از چهار بعد از ظهر هم گذشته بود اما هنوز از اتاقش بيرون نيومده بود. حتي وقتي براي نهار صداش كردم جوابمو هم نداد. منم به خيال اين كه قهره ديگه سعي نكردم ببينم در چه حاله. يه نگاه به ساعت انداختم. هر لحظه ممكن بود همسايه مون كه من حتي فراموش كردم اسمشون رو بپرسم، سر برسن، اما هنوز از پريا خبري نبود.

رفتم جلوي در اتاقش. يكم مكث كردم و بعد چند تقه به در زدم. بلند گفتن اسمش يه جورايي سخت بود. يه خورده با خودم كلنجار رفتم تا بتونم صداش كنم.

"خانم صالح..."

بي اراده تو دهنم چرخيد. دوباره سعي كردم. اول آروم گفتم اما بعد كه گفتنش راحت شد دوباره بلند صداش كردم.

"پريا.....پريا....پريا چرا جواب نمي دي؟"

يه دفعه اي در باز شد. با غضب با اون چشماي درشت آبي-سبز رنگش تو چشمام زُل زد.

"كيشميش دُم داره."

با خونسردي يه لبخند كج گفتم:

"تو هم دُم درآووردي؟"

بعد وانمود كردم كه دارم پشتش رو نگاه مي كنم تا دنبال دُمش بگردم. در همون حال هم گفتم:

"قيافه ات ديدني شده."

با اخم گفت:

"چشم چرونم كه هستي!"

با اين حرفش لبخند رو لبام خشكيد ابرو هام رفت تو هم. لبخند زد و صورتش رو آوورد جلو.

"حالا قيافه تو ديدني تر شده."

بعد با يه خنده ريز از كنارم گذشت. دنبالش به راه افتادم خواستم حرفي بزنم كه زنگ در مانعم شد. با نگراني برگشت سمتم.

"چايي درست كردي؟"

سرمو تكون دادم. دوباره گفت:

"ميوه داريم؟"

"آره بابا. اون موقع كه شما پادشاه چهلم رو خواب مي ديديد بنده رفتم خريدم. شيريني هم گرفتم."

يه لبخند رو لبش بود كه مي دونستم از روي قدر شناسيه.

"آفرين پسر كاري!...بيا در رو باز كنيم."

از اونجايي كه بايد در رو باز مي كرديم نتونستم جوابي بهش بدم فقط زير لب گفتم:

"يكي طلبت!"

آروم گفت:

"يك، يك مساوي. چون تقصير تو بود كه پام له شد."

ديگه نمي تونستم جوابش رو بدم چون دستگيره در رو فشار دادم و در باز شده بود.

**********

وقتي حرص مي خورد خوشم ميومد. مخصوصاً الان كه ديگه نمي تونست جواب منو بده. وقتي در باز شد اشاره كردم كه لبخند بزنه. اول خانم و بعد آقايي كه يه دختر بچه كه شايد دَه ماهش بود، جلوي در ظاهر شدند. همگي به هم سلام، و هم ديگه رو به هم معرفي كرديم. اسمشون مليحه و رضا عبدي بود. من محمد كسري رو و او من رو به اونا معرفي كرد. كه اونا از اين كار ما خوششون اومده بود.

تعارفشون كرديم قسمت پذيرايي كه با پله اي از هال جدا مي شد. متوجه شدم كه من اصلاً اون قسمت خونه رو تميز نكرده بودم و اين كار محمد كسري بود كه حالا همه چيز برق مي زد. يه نگاه از روي تشكر بهش انداختم اما حواسش به آقا رضا بود. عذرخواهي كردم تا براي پذيرايي ازشون جدا شم.

رفتم آشپزخونه. ديدم همه چيز حاضر و آماده از پيش دستي ها و ظرف ميوه و شيريني تا سيني فنجون ها، براي چايي كه روي كتري بود، آماده است. خواستم پيش دستي ها رو ببرم كه چشمم به ليستي كه با چسب به در يخچال زده شده بود، خورد. دست بردم زيرش و اونو از در يخچال جدا كردم. در همون لحظه هم محمد كسري با يه لبخند وارد آشپزخونه شد. برگه رو رو هوا تكون دادم. آشپزخونه به پذيرايي ديد نداشت و اين خيلي خوب بود.

"اين چيه؟"

دستش رو برد سمت پيش دستي ها.

"خودت گفتي پولشو مي دي، اين ليست خريد هاست و همينطور كارايي كه كردم. جمع كلش رو نوشتم بايد نصفش رو بدي...ظرف ميوه رو بردار بيا."

و قبل از اينكه بتونم حرفي بزنم از آشپزخونه رفت بيرون. نگاه به ليست انداختم. هر قلم جنسي كه خريده بود، با قيمتاشون رو نوشته بود. انتهاي ليست از همه حرص دَربيارتر بود. هزينه جارو كردن پذيرايي، هزينه گردگيري پذيرايي، هزينه ششستن ميوه ها، هزينه چيدن ميوه و شيريني. دوباره وارد آشپزخونه شد. ظرف ميوه رو با خنده برداشت.

"هنوز از شوك بيرون نيومدي؟"

"حداقل مهربوني به خرج دادي هزينه چيدن ميوه و شيريني رو با هم حساب كردي."

فقط خنديد و از آشپزخونه بيرون رفت. برگه رو با حرص كوبوندم روي ميز و ظرف شيريني رو برداشتم. سعي كردم لبخند بزنم. وقتي رسيدم به پذيرايي محمد كسري داشت مي نشست روي مبل رو به روي خانواده عبدي. ظرف شيريني رو گرفتم جلوش.

"اينم تعارف كن محمد."

از دستم گرفت و با حيرت تماشام كرد. در حالي كه با شادي لبخند مي زدم كنار مليحه خانم نشستم. مي دونم باهات چيكار كنم آقا محمد كسري خان!!

"خيلي خوش اومدين. دوست دارم باهم بيشتر در ارتباط باشيم."

با لبخندي گفت:

"خيلي مهربوني پريا جون...خوشحالم كه همسايه خوبي مثل شما نصيب ما شد."

محمد كسري با اكراه ظرف شيريني رو جلوي من هم گرفت. اشاره كردم كه ميل ندارم در همون لحظه آقا رضا خطاب به محمد كسري گفت:

"ببخشيد زحمتتون داديم."

محمد كسري راست ايستاد و خواست جواب بده كه من پيش دستي كردم و گفتم:

"اين حرفا چيه؟خيلي خوب كاري كرديد...اتفاقاً محمد كسري هم يكم كاري شد."

با حرفم آقا رضا خنده اي كرد و سري تكون داد.

"نفرماييد خانم!"

محمد كسري براي خودش شيريني برداشت و درون پيش دستي گذاشت و كنار آقا را نشست.

"اي آقا رضا اين دوره زمونه هرچي براي خانوم ها كار كني بازم مي گن كمه."

منتظر همين حرف بودم. با لبخن حرفش رو تأييد كردم.

"درسته آقا رضا. محمد خيلي زحمت مي كشه. اين پذيرايي رو مي بينيد؟ من حتي فرصت نكردم اينجا رو تميز و مرتب كنم، اما وقتي اومدم اينجا رو ديدم حيرت كردم. با خودم فكر كردم، وقتي يه نفر هست كه تمام كاراي منو مي كنه چه احتياجي به كارگر؟!"

محمد كه معلوم بود حسابي حرصش دراومده گفت:

"اصلاً خوبي به شما نيومده."

لبخند زدم.

"پس خوبي نكن...مجبور نيستي."

بعد صورتمو چرخوندم سمت مليحه كه داشت با لبخند منو تماشا مي كرد. سرشو آروم آوورد جلو. محمد كسري و رضا هم با هم مشغول صحبت شدند.

"چند وقته ازدواج كرديد كه انقدر با هم دشمنيد؟"

لبخند زدم من كه نمي خواستم پيش اينا بده بشم. البته دلم مي خواست جواب اصلي رو بگم كه "انقدر دشمنيم كه دلمون مي خواد سر به تن طرفمون نباشه!" اما به جاش جواب دادم.

"نه عزيزم اينا دشمني نيست، شوخيه، هر دومون هم اين موضوع رو مي دونيم."

يه دفعه اي پرسيد:

"از عروسيتون عكس نداريد؟"

پيش خودم گفتم واي اين چقدر فوضوله. اون از اون كه خودش خودش رو دعوت كرد اينم از اين كه حالا از من عكس عروسي مي خواد. حالا تو اين هيري ويري عكس عروسي از كجا بيارم؟ لبخند نيمه اي زدم. چشمم كه به محمد كسري افتاد كه داشت ما رو نگاه مي كرد و مثلاً به حرفاي رضا گوش مي داد. گفتم:

"عكس؟...خب...عكسامون شهرستانه...با خودمون نياورديم."

با تعجب بچهرو كه تو بغلش بود جا به جا كرد.

"إ؟ مگه ميشه؟ آخه چرا؟ حداقل بايد يه دونه از عكستون كه  مي بود!"

براي فرار از جواب دادن بچه رو بهونه كردم. دست بردم جلو و بچه رو از بغلش كشيدم بيرون. در حالي كه اون رو تكون تكون مي دادم و سرمو براي بچه تكون ميدادم گفتم:

"اسم اين خانم خشگله چيه؟...واي خدا لُپاشو! چند وقتشه؟"

و بوسه اي كوچولو روي صورتش گذاشتم. مليحه كه بحث رو فراموش كرده بود گفت:

"كوچيكه شماست، اسمش ديناست. ماه ديگه يك سالش ميشه"

از اين كه سنش رو تقريباً نزديك حدس زده بودم خوش اومد. دينا رو تو آغوشم طوري جا به جا كردم كه روش به سمت آقايون بود. گفتم"

"زنده باشه. محمد دينا رو ديدي؟"

نمي دونم چرا اما نتونستم جلوي خودم رو بگيرم كه اين حرف رو نزنم. من تقريباً نيمي از عمرم رو كنار بچه هايي به اين سن بودم اما هنوز اشتياقي كه براي در آغوش كشيدنشون داشتم سيري ناپذير بود و دوست داشتم در اون لحظه يه نفر در اين حس با من شريك باشه. اما نمي دونم چرا محمد كسري رو انتخاب كردم. شايد به خاطر اينكه نقشمون رو جلوي مهمونامون خوب ايفا كنيم.

***********

در حال صحبت با آقا را بودم، و بعد از اينكه ديدم پريا چطور قضيه عكس رو پيچوند ديگه حواسم ازش پرت شده بود كه يه دفعه اي با يه صداي مشتاق كه ازش بعيد بود، خطاب به من گفت:

"محمد دينا رو ديدي؟"

با تعجب برگشتم سمتش اما بعد سعي كردم خودمو جمع و جور كنم.

"دينا خانم جا سوئيچي نبود كه نديده باشمش! قبل از شما با اين شخصيت بسيار مهم هم آشنا شدم.(به سر شونه ام كه دينا كوچولو تگرگي زده بود،كه البته تميز شده و فقط نَم داشت، اشاره كردم) تازه به بنده امضا هم دادن."

از حرفم آقا رضا و مليحه خانم خنديدن. پريا يه نگاه به لباسم انداخت بعد درحالي كه دينا رو بر مي گردوند تا ببوسش گفت:

"خوشم اومد دينا خانم خوب مي دوني چه كاري رو بايد كجا انجام بدي."

اين همون پريايي بود كه من مي شناختم، نه اون كسي كه با يه حالت غير عادي از من خواست كه دينا رو ببينم. منم به حرفش لبخندي زدم اما بقيه خنديدن. آقا رضا گفت:

"شرمنده ها! لباس ست شده شما با خانمتون رو خراب كرد."

لبخند زدم.

"فداي سرش مسئله اي نيست!"

بعد شروع كرديم به صحبت هاي متفرقه كه معمولاً آقايون انجام مي دن. يعني اقتصاد و سياست و از اين جور چيزا و از اونجايي كه رشته من مديريت بازرگاني بود، اطلاعاتي هم در مورد وضعيت اقتصادي داشتم تا جلوي آقاي رضا عبدي كارشناس مسائل اقتصاد كم نيارم! در حين حرفامون هم حواس به پريا و مليحه خانم هم بود. مليحه خانم سوالايي مي پرسيد و بعضي هاش رو جواب مي گرفت و بعضي ها رو نه. چرا كه پريا اونو مي پيچوند.

دينا هنوز در بغل پريا بود و بر خلاف زماني كه من بغلش كردم و اربده از خودش دَر داد، آروم در آغوش پريا جا خوش كرده بود يا دستش رو تا مُچ مي كرد تو دهنش يا به ميوه هاي درسته اي كه پريا مي گرف جلوش چنگ مي انداخت و با دو تا دندون كوچولوش سعي داشت اونا رو گاز بزنه.

تقريباً دو ساعتي نشستند و در اين مدت نه من نه پريا سعي نكرديم زياد سر به سر هم بذاريم. انگار هر دو دوست داشتم پيش مهمونامون به بهترين نحو با هم برخورد كنيم. واقعاً از مصاحبت با خانواده عبدي لذت برديم. من اينو تو گاه پريا زماني كه در حال بدرقه اونا بوديم ديدم.

بعد از رفتن اونا پريا در حالي كه ظروف رو جمع آوري مي كرد گفت:

"آقا محمد كسري بنده هم الان دارم اين ظرفا رو جمع و جور مي كنم. حتي هال رو هم من تميز و مرتب كرده بودم. پس بيام يه ليست بنويسم كه هزينه اين دو تا توش باشه؟"

بدون نگاه كردن بهش ظرف سنگين ميوه اي كه دستش بود رو گرفتم.

"اون فقط محظ خنده بود. نه چيز ديگه."

 و روم رو برگردوندم. داشتم مي رفتم كه يه چيزي محكم خورد وسط كمرم.

برگشتم ديدم يه سيب از كنار پام قِل خورد. با تعجب به پريا كه لبخندي رو لباش بود نگاه كردم.

"اين فقط محظ خنده بود. نه چيز ديگه."

و در حالي كه با ظروف پيش دستي از كنار من مي گذشت گفت:

"اونجا فقط تو خنديدي، اينجا فقط من خنديدم. پس يِر به يِر شديم."

شيطونه مي گه همچين اين ظرف ميوه رو تو سرش بكوبم نتونه از جاش بلند بشه! گفتم:

"اگر حرفي نمي زنم فكر نكن كه بي زبونم."

رفتم تو آشپزخونه. داشت ظرفا رو مي شست.

"تو از اينجا تا سر كوچه زبون داري، من به خودم همچين اجازه اي نمي دم كه فكر كنم تو زبون نداري. اون موقعي كه من همچين فكري بكنم بدون آخر دنياست."

اي خدا آخر عاقبت منو با اين عجوبه حاضر جواب بخير كن.



عشق در چهارديواري(9)
عشق در چهارديواري(9)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

اينجا دانشگاه آزاد اسلامي است

اينجا دانشگاه آزاد اسلامي است

همان دانشگاهي كه قرار بود فضايي اسلامي داشته باشد.

اينجا دانشگاه است؛ همان جا كه بايد علم آموخت و آن را براي تعالي جامعه اسلامي به كار گرفت، اما اين عكس ها تمامي اين حرف ها را نقض مي كند.

عكس هاي زير از يكي واحدهاي دانشگاه آزاد گرفته شده كه وضعيت اسفبار حجاب در اين دانشگاه را نشان مي دهد.

البته فضاي دانشگاه دولتي هم وضعيت بهتري در حوزه حجاب ندارد.

از جامعه دانشگاهي اسلامي به خاطر انتشار اين عكس ها عذرخواهي مي كنيم.

شايد انتشار اين عكس ها تلنگري براي مسئولان محترم باشد تا براي وضعيت اسفبار حجاب در دانشگاه ها فكري كنند.

http://p30upload.com/download.php?imgf=1310290035_2rq40gyedqm5r07l0j3m. jpg

http://p30upload.com/download.php?imgf=1310290036_0874o6m9svhtxmc6pgz8. jpg

http://p30upload.com/download.php?imgf=1310290036_egm049xdki39lei7vx3.j pg

http://p30upload.com/download.php?imgf=1310290036_m6rur2fsqtlqy6nw3ipv. jpg

منبع:


http://www.2daylink.com/links/browse.php?lid=7715
اينجا دانشگاه آزاد اسلامي است
اينجا دانشگاه آزاد اسلامي است

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عشق در چهارديواري(8)

عشق در چهارديواري(8)

از خونه زدم بيرون و پريا و دوستش نغمه رو تو خونه تنها گذاشتم. يك ساعت مونده بود به ظهر. مي دونستم كه تو خونه هيچي نيست پس رفتم فروشگاه خريد. از خوردني هر چي دم دستم اومد ريختم تو سبد خريدم. از چيپس و پفك و تنقلات گرفته تا گوشت و مرغ و ماهي. نوشيدني چون دوغ دوست داشتم فقط از همون خريدم. اصلاً هم به اين فكر نمي كردم كه پريا چي دوست داره يا دوست نداره. منم براي شكم خودم خريد كردم نه اون پس اون اگر چيزي مي خواد خودش بره بخره.

خريد ها رو ريختم صندوق عقب راهيه خونه شدم. اين پريا هم زيادي زرنگه. من عمريه دارم مي گردم دنبال يه خونه سر حسابي كه به تيپم بياد نتونستم پيدا كنم اون وقت اين پريا با يكي دو بار گشتن خونه اي رو گير آوورده مثل باقلوا! بهترين محله رو داره. ساكت، خلوت و بدون مزاحم. خونه شيك و مبله كامل. پاركينگ و انباري كه ديگه حرفش نزنم بهتره. هر كدوم اندازه يه خونه ان!! پيچيدم تو كوچه. ريموت در پاركينگ رو زدم و ماشين رو مستقيم به سمت پاركينگ روندم. وسايل رو برداشتم و از پله هاي پاركينگ اومدم بالا. به طبقه اول كه رسيدم در خونه باز شد خانمي با بچه تو بغل نمايان شد. سلام كردم و راه پله ها رو در پيش گرفتم كه گفت:

"سلام...شما مستأجر جديدين؟"

ايستادم و برگشتم.

"بله، با اجازه تون."

لبخند زد.

"اختيار داريد. صبح همسرم آقاي پناهي رو ديدن. بهش گفته بود كه تازه عروس و داماديد...تبريك مي گم."

فكم نزديك بود بچسبه كف پله ها!!عروس؟داماد؟ اي خدا ببين چه خفت هايي بايد بكشم! به زور لبخند زدم.

"بله...بله...ممنون."

بچه رو تو بغلش جا به جا كرد و گفت:

"اگر اجازه بديد عصر ساعت پنج با همسرم براي خوش آمد گويي به اينجا خدمتتون برسيم. آخه مي دونيد دو طبقه ديگه يكيش كه كلاً خاليه...اون يكي هم كه يه آقاي پير زندگي مي كنن كه البته به خاطر كهولت سنشون زياد نمي شه رفت و آمد كرد اما از اين كه شما به اينجا اومديد خوشحالم."

به لكنت افتاده بودم. عجب بابا! همين چند دقيقه پيش گفتم اينجا مزاحمت به دوريم ها! اما الان انگار يه دونه دارم اونم سر سخت.

"خواهش مي كنم. به خونه اطلاع مي دم....ما هم خوشحال ميشيم!"

ديگه نمي دونستم چي بگم سريع خداحافظي كردم و به طبقه دوم رفتم.

**********

تمام اتاق رو با نغمه مرتب كرديم. حتي پرده ها رو هم عوض كرديم. به پيشنهاد نغمه از اتاق بيرون اومديم تا يه چيزي بخوريم. نغمه روي كاناپه وسط هال ولو شد. رفتم تو آشپزخونه اما تا در يخچال رو باز كردم كنف شدم. خونه با اين عظمت يه چيكه آب خنك هم تو يخچال نبود آدم بخوره گلوش تازه بشه! البته هيچي توش نبود. يه لحظه فكر كردم تار عنكبوت توش ديدم. در يخچال رو بستم. همونطور كه غر مي زدم چرا اين پسره نرفته يه چيزي بخره بياره شروع كردم كابينت ها رو گشتن. بيشتر ظروف و بشقاب و اينجور چيزا توش بود. همينطور كه سرم تو يكي از كابينت ها بود صداي در ورودي اومد. سرمو آوردم بيرون و از اون جايي كه در ورودي از اُپن آشپزخونه معلوم بود، محمد كسري رو با دستاي پر ديدم. لبخند زدم. نتونستم جلوي زبونمو بگيرم.

"به تو مي گن مرد خونه."

پاكتهاي خريد رو گذاشت رو اُپن.

"پس زن خونه اينا رو بذار تو يخچال."

و بدون توجه به لباي آويزون من رفت سمت تلفن. به نغمه سلام كرد. گوشي بي سيمي رو برداشت. شماره اي رو از روي كارتي كه از جيبش درآوورده بود گرفت و منتظر موند.

"سلام قاي پناهي..."

"....."

پاكت ها رو در حالي كه با تعجب داخلشون رو وارسي مي كردم خالي كردم. همونطور هم گوشم با محمد كسري بود.

"آقا شما اومدي درستش كني زدي بدتر خرابش كردي كه!"

"...."

در يخچال رو باز كردم تا خريد ها رو بچينم داخلش كه نغمه اومد تو آشپزخونه و با اشاره پرسيد كه چي شده؟ صداي محمد كسري اومد.

"آخه نبايد از ما مي پرسيديد؟ حالا من اين خرابكاري شما رو چطور درست كنم؟"

"....."

شونه هام رو براي نغمه بالا انداختم كه يعني بي اطلاعم. نغمه هم يه نگاهي بهش انداخت و بعد اشاره كرد كه مي خواد بره. با هم خداحافظي كرديم و اون هم بي سر صدا از خونه خارج شد. محمد كسري داشت راه مي رفت و گه گداري هم به من كه با كنجكاوي نگاهش مي كردم، نگاه مي كرد.

"حالا چي شده مگه؟...اي آقا طرف مي خواد با ما در رفت آمد باشه."

"...."

كارم كه تموم شد در يخچال رو بستم. كي مي خواد با ما در رفت و آمد باشه؟ اين چي مي گه؟

"سخت نمي گيرم عزيز من، اما حرفي كه شما به اونا زديد درست نبوده...اگر يه وقتي دچار مشكل شديم چي؟"

"...."

قضيه ديگه داشت زيادي مشكوك مي شد. با اخم رفتم تو هال.

"اميدوارم همينطور كه شما مي گيد باشه و ما دچار مشكل جدي نشيم."

گوشي رو خاموش كرد و اونو گذاشت روي ميز و خودش هم نشست روي كاناپه. رفتم جلو و كنارش ايستادم. منتظر نموند تا من بپرسم.

"الاني كه ميومدم همسايه پاييني گفت آقي پناهي بهشون گفته ما.....ما....."

دست به كمر شدم.

"به سلامتي گاو شدي؟ چرا انقدر ما ما مي كني؟"

با عصبانيت از روي كاناپه بلند شد.

"گفته ما با هم زن و شوهريم. حالا عمق فاجعه رو درك كردي؟"

وا رفتم. روي كاناپه نشستم اونم بالا سرم ايستاده بود.

"اينكه خيلي بده."

كنارم با فاصله نشست.

"آره خيلي."

نفس عميقي كشيد و تكيه داد.

"بدتر اون كه مي خوان شب بيان براي عرض ادب و خوش آمد گويي به ما."

صاف نشستم. با عجله گفتم:

"مي خواستي بهونه بياري."

دستي به سرش كشيد.

"نشد. خيلي غير منتظره گفت منو تو كار انجام شده پرت كرد."

دست به سينه با غضب تكيه دادم.

"از بس بي عرضه اي."

با خستگي بلند شد. و كتش رو درآوورد. در حالي كه به سمت اتاقش مي رفت گفت.

"شما كه عرضه داري...برو پايين بگو ما شب نيستيم، يا اصلاً بگو ما دوست نداريم با هم رفت و آمد داشته باشيم."

بعد وارد اتاقش شد. بلند شدم رفتم پشت در اتاقش.

"خيلي باهوشي آقا! اينا رو بايد همون موقع كه گيرت انداخت بهش مي گفتي. مثلاً دو تا مرد بوديد."

در اتاق باز شد و در حالي كه يه تيشرت سرمه اي به تن و شلوارك به پا داشت و يه حوله هم انداخته بود روي دوشش از اتاق خارج شد. به طرف سرويس بهداشتي كه در انتهاي راهرو بعد از اتاق من قرار داشت رفت.

"براي اطلاعات عموميت مي گم كه بره بالا... خانم بود اوني كه من باهاش حرف زدم."

"آهان پس بگو چرا تو رودربايستي موندي."

در رو باز كرد. سرشو برگردوند عقب.

"احمق جون! هم شوهر داره هم بچه."

داخل شد و در حمام رو محكم به هم كوبيد طوري كه من از جام پريدم. اي خدا! اين يكي رو هم خودت بخير بگذرون.

پشت ميز آشپزخونه نشسته بودم و درحال خوردن چيپسي بودم كه محمد كسري خريده بود. گرسنه بودم و اون تنها چيزي بود كه دم دستم بود. پام رو از روي عادت مثل بچه ها جلو عقب مي بردم. روسريم رو دور سرم مثل زنهاي شمالي بسته بودم. يه لباس يقه اسكي با يه تونيك كرمي رنگ هم تنم بود. صداي در حموم اومد بعد هم صداي در اتاق. چند دقيقه اي گذشت تا محمد كسري در حالي كه با حوله كوچيكي موهاش رو خشك مي كرد جلوي در آشپزخونه ظاهر شد. يه تيشرت كرمي با يه شلوار ورزشي مشكي تنش بود. يه لحظه از اين كه نقطه نظرامون شبيه هم بود حام بد شد. يه نگاه به لباسام و بعد بع لباساي اون انداختم. با قيافه درهم گفتم:

"واقعاً؟!!"

شونه بالا انداخت. به پاكت چيپس تو دستم نگاه كرد و گفت:

"تُپُل! اونا رو براي تو نخريدم ها!"

بي تفاوت شونه بالا انداختم.

"پولشو مي دم."

اومد وسط آشپزخونه.

"پولدار! مي خواستي حداقل يه چايي بذاري."

تو پاكت چيپس رو نگاه كردم.

"كتري رو نيافتم."

رفت سمت يكي از كابينت ها.

"نگو نيافتي....بگو دستم نرسيد برش دارم."

نگاش كردم. دستشو كشيد بالا و كتري رو كه طبقه بالايي يكي از كابينت ها بود برداشت و تو هوا تكون داد. با حرص زير لب گفتم:

"مي دونستم نردبوني لازم نبود اثبات كني."

"آره تُپُل خانم هر وقت كم مياري بگو من نردبونم."

پاكت چيپس رو با حرص تو دستم مچاله كردم.

"ديگه به من نگو تُپُل!"

كتري رو زير شير آب گرفت تا پُر بشه. يه پوزخند هم روي صورتش بود. در حالي كه شير آب رو مي بست گفت.

"مثلاً مي خواي چي كار كني تُپُلي؟"

پاكت مچاله شده رو با شدت به سمتش پرت كردم طوري كه خورد تو چشم سمت چپش. با صدا كتري رو گذاشت روي گاز طوري كه يكم از آب هاي داخل كتري ريخت روي گاز. دستشو گذاشت روي چشمش با فرياد گفت:

"چي كار كردي ديوونه؟"

دست به سينه شدم و با يه لبخند سرمو گرفتم بالا.

"همون كاري كه فكر مي كردي يه تُپُل نمي تونه انجام بده."

پوست جو گندميش داشت رنگ عوض مي كرد. وقت رفتن بود. خنده مو گسترش دادم و با غرور از كنارش گذشتم و از آشپزخونه بيرون اومدم. صداي حركتش رو شنيدم. گفتم الانه كه يه بلايي سرم بياره. راه رفتنمو تند كردم. برگشتم ديدم با يه چشم سالم و يه چشم قرمز داره نگام مي كنه. حواسم پيش اون بود كه ميز عسلي كه كنار كاناپه بود رو نديدم. زانوي سمت راستم محكم خورد بهش كه دلم ضعف رفت. همونجا نشستم. لبمو گاز گرفتم. از شدت درد اشك تو چشمم حلقه زد. صداي خنده اش از تو آشپزخونه شنيدم.

"حقته...چوبه خدا صدا نداره...چشم منو به نا حق نشونه رفتي اما زانوت به حق اينجوري شد."

بعد صداي روشن كردن گاز با صداي خنده اش همراه شد. حتي به خودش زحمت نداد بياد ببينه چه بلايي سرم اومد. پسره پروو. تمام اين بلاها تقصير اون بود. من كه داشتم با آسايش چيپسمو مي خوردم. آقا محمد تلافي مي كنم فقط صبر كن و ببين. تلو تلو خوران رفتم سمت اتاقم و در اتاق رو با شدت بستم. روي تخت نشستم و جاي ضرب ديده رو نگاه كردم. كبوديش روي پوست سبزه ام داشت خود نمايي مي كرد. روي تخت دراز كشيدم. داشتم به اتفاقات فكر مي كردم كه همونطور خوابم رفت.

 



عشق در چهارديواري(8)
عشق در چهارديواري(8)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رسم عاشقي2

رسم عاشقي2

نميدونم ساعت چند بود كه بيدار شدم صبح شده بود اوف من از اون موقع با اين لباس ها خوابيده بودم اخ تمام بدنم درد ميكرد دقايقي بعد صداي ماهان اومد كه داشت صدام ميكرد:
مهسا، خانومي، پاشو درو باز كن ببينم چه بلايي سرت اوردم، به خدا خيلي نگرانت بودم، باز كن ديگه
جوابش رو ندادم
دوباره گفت : مهسا اجي باز كن ديگه
ياد اتفاق ديشب افتادم اما هيچي نگفتم بزار انقدر داد بزنه تا حالش جا بياد پرو
ماهان تا يه مدتي منو صدا كرد اما من اصلا جوابش رو ندادم يعني سر وصدا كردم و سوت زدم و اهنگ گذاشم ولي به اون محل ندادم تو فواصل اين كارها لباسم رو هم عوض كردم انقدر گفت تا خسته شدو ديگه صداش نيومد چند دقيقه بعد از اون صداي به هم خوردن درب كوچه اومد فهميدم رفته بيرون درب اتاقمو باز كردم و رفتم سمت دستشويي صورتم رو شستم گونه ام ورم كرده بود و گوشه ي لبم تركيده بود يه پوزخند به عكسم تو ايينه زدم و رفتم سمت اشپز خونه بساط صبحونه رو ميز بود يه كم صبحانه خوردم ورفتم تو اتاق درو دوباره قفل كردم و مشغول درس خوندن شدم اونروز جمعه بود نزديكاي ظهر بود كه ماهان اومد وقتي اومد تو سالن تلفن زنگ خورد تو دلم گفتم حتما مامانه كمي بعد منو صدا كرد :
مهسا، مهسا خانوم، بيا مامان كارت داره
تو دلم گفتم درست حدس زدم مامانه.....................
درب اتاقو باز كردم و اومدم پايين بدون اينكه به ماهان توجهي نشون بدم گوشي رو از دستش گرفتم و با مامان شروع به صحبت كردم بعد از اينكه صحبتامون تموم شد به سمت راه پله رفتم ولي ماهان صدام كرد وگفت :
مسي وايسا كارت دارم
نميدونم تو صداش چي بود كه منو مجبور كرد تا بايستم به هر حال سر جام ميخكوب شدم و موندم تا اون بياد سمتم با قدم هاي ارومي به سمتم ميومد وهمين كفرم رو در مياورد اومد جلوم و گفت:
مهسا من معذرت ميخوام
با اينكه همين جواب رو ازش ميخواستم بشنوم اما با بيخيالي گفتم: كارت همين بود
عصبي شد ولي سعي كرد خودشو كنترل كنه
گفت: مسي خوب تقصير تو بود ديگه نبايد يه چيزي به من ميگفتي اخه بابا منم ادمم داشتم ديوونه ميشدم اومدم ديدم نيستي به اين زنگ بزن به اون زنگ بزن اخرم ميبينم خانوم با خيال راحت اومده تو خونه .........
نگذاشتم ادامه بده وسط حرفاش پريدم و
گفتم: بسه اصلا نميخوام چيزي بشنوم، خوب، هيچي نگو من اصلا دوست ندارم الان چيزي بگي
به سمت اتاقم رفتم و درو محكم به هم كوبيدم و رفتم سراغ درسام تا دوباره اونارو بخونم ماهان هم پشتم اومد دوباره شروع كرد: مسي خوب اشتباه كردم نبايد ميزدمت..................
انگشتامو فرو كردم تو گوشام و درسي رو كه داشتم ميخوندم رو با صداي بلند تكرار كردم ولي اون مهلت نداد اول كتابو پرت كرد يه گوشه بعد دو دستامو به زور اورد پايين سعي كردم كه دستامو از دستش بكشم بيرون اما اونارو اون محكم تر گرفت و براي اينكه منو مجبور كنه تا بهش نگاه كنم دستامو محكم فشار داد كه باعث شد دادم در بياد
آي شكست رواني
هميني كه هست يالا اشتي ديگه
پرو، شما مردا همتون عين هميد تا ميبينيد يه چيز به ضررتونه سريع به زور متوسل ميشيد
تا با همين زور دستاتو نشكستم بگو بخشيدي
نخير قبول نيست بايد از اول ازم عذر بخواي
تو ديگه كي هستي بابا همش حرف خودته حتي اگه به ضررت باشه خيلي خب بابا ببخشيد
نه
چي ديگه
بوسم كن تا ببخشم، فهميدي؟
اوف افاده ها طبق طبق خيلي خوب بيار اون لپتو ببينم
لپمو اوردم جلو و اونم بوسيد بعد خودشو پرت كرد روم و شروع كرد به قلقلك دادن من داشتم از خنده ميمردم كه يه دفعه پاش محكم خورد روي همون پام كه بسته بودمش تو دلم گفتم: بهترين فرصته تا ماهان رو اذيت كنم واسه همين صورتم رو جمع كردم وبا فرياد گفتم: اخ
ماهان سريع پا شد و
گفت چي شد مسي؟
گفتم: اي پام ماهان وايييييييييييي
پامو با دستم گرفتم وسر تخت نشستم پامو محكم تو دستم نگه داشتم والكي الكي شروع به ناله كردم ماهان تا اينو ديد از جام بلندم كرد و منو تو اغوشش گرفت و اورد پايين رو مبل نشوندم و رفت اشپزخونه و با يه ظرف پر اب گرم اومد بيرون باند پامو باز كرد و پامو تو اب گرم گذاشت و شروع كرد به ماليدن پام يه مدت كه گذشت مثلا دردش اروم شد بعد ماهان به ارومي پامو بست وگفت:
درستو خوندي ميريم خونه ي خاله گيتا
اينو گفت واز پارچ رو ميز يه ليوان اب برا خودش ريخت وخورد
از شنيدن اين حرف اونقدر خوشحال شدم كه يادم رفت نقش بازي كنم يدفعه ياد اون دختره كه تو حياط بود افتادم گفتم: gf قشنگي داريا

تا اينو گفتم اب پريد تو گلوش وشروع به سرفه كرد
-اووووووووووووووو چته چي گفتم مگه حالا
با سختي بلند شدم و دو سه تا كوبيدم تو پشتش تا حالش جا اومد مهلت ندادم وگفتم:
اسمش چيه كلك اونجوريم نگاه نكن تا نگي ولت نميكنم
خنديد و گفت : اوووووم اسمش دلارامه خيلي دختر خوبيه مهسا
گفتم:خوب حالا من فقط يه اسم خواستم ديگ...................
ببين مسي من ميخوام به مامان اينا راجب دلارام بگم
وسط حرفاش پريدم و گفتم پس ارام چي؟ اون دوست داره
من از اول هم ارامو دوست نداشتم ارام دختر خوبيه اما براي من مثل تو ميمونه مسي من فقط دلارام و دوست دارم به من كمك كن به بقيه بگم
باشه داداشي كمكت ميكنم رفت به سمت تلفن و از رستوران سر كوچه دو تا مخصوص با مخلفات سفارش داد كه مثلا نهار بخوريم كه اونم انقدر ماهان چرت وپرت گفت كه از خنده مردم هي وسط غذا حرفاي چندش اور ميزد تا من دست بكشم اما پرو تر از اون با خنده ميخوردم و ادا درمياوردم
بعد از نهار بعد به ارومي برگشتم بالا تا به درسام برسم
******
ساعت 4 بالاخره درسام تموم شد اومدم پايين به سمت اشپزخونه رفتم و كتري رو گذاشتم يه دفعه ماهان با يه صورت پف الود اومد تو اشپزخونه با خنده بهش گفتم:
ساعت خواب اقا
چيزي نگفت و به يه لبخند كوچيك بسنده كرد اومد بشينه گفتم:
كجا كجا اول صورتتو ميشوري بعد، ادم تو رو ميبينه خوابش ميگيره بدو
اخم كرد وگفت:
خوب بابا چته الان ميرم
رفت و چند دقيقه بعد برگشت چايي كه خورديم با هم حاضر شديم و رفتيم تا يه سر به خاله گيتا بزنيم
*****
تا ساعتي خونه ي خاله گيتا بوديم، خاله وقتي پامو ديد خيلي ناراحت شد بالاخره با توضيح من و ماهان قانع شد وقتي داشتيم ميومديم خونه خاله گيتي رو ديديم مثل هميشه با افاده شروع كرد به صحبت و خير سرش احوال پرسي كه اگه نميكرد بهتر بود ارام و اميدم باهاش بودن با ديدن ارام ياد حرفاي امروز ماهان افتادم حرفاي ماهان كاملا منو به فكر فرو برده بود ارام با ديدن ماهان لپاش گل انداخت طوري كه نه تنها من بلكه ماهانم اينو فهميده بود اما چيزي نگفت ياد يكي از بچه ها افتادم كه ميگفت:
(( عشق يه طرفه باعث درد سره)) ارام هول هولكي گفت:
سلام ماهان
اميدم سلام كرد ما هم سلام كرديم وخواستيم بريم كه زبون تلخ خاله باز به كار افتاد وگفت:
كجا قدم ما سنگين بود كه دارين ميرين
ميدونستم خاله با اين حرفا باعث مبشه ماهان عصباني بشه و ميدونستم كه ماهان هم عصباني بشه جلوي دهنش رو نميشه گرفت واسه همين سريع گفتم:
نه خاله اين چه حرفيه شما عزيز دل مايي
خاله كه هميشه با حاضر جوابي من مخالف بود اخم كرد ونشست سر جاش تو دلم گفتم:
اين از همه چي حتي تعريف هم بدش مياد
هر چند كه ميدونستم قصد منم مسخره كردن بود نه تعريف بيخيال خاله شدم و با خاله گيتا خداحافظي كردم و با ماهان رفتيم سمت ماشين تا بريم خونه
*****
رسيدم خونه رفتم ساعت 7 بود تا به فكر شكم باشم درسام رو كه خونده بودم تمام شده بود پس غصه اي نداشتم ماهان بعد از اينكه منو رسوند خودش رفت تا به كاراش برسه حالا كاراش روز جمعه اي چي بود خدا عالمه ديگه خانوم بچه هاش خرج داره ديگه تو اشپز خونه به مواد موجود تو يخچال نگاه ميكردم بالاخره تصميم گرفتم كتلت درست كنم به نظرم از بقيه اسونتر بود به تندي هر چي كه ميخواستم اماده كردم ومشغول شدم حداقل يكي از نكات مفيد مسافرت هاي مامان اينا اين بود كه هم من وهم ماهان بلد بوديم غذا درست كنيم
ساعت 9 ماهان اومد منم كه تا اون موقع داشتم غذا درست ميكردم بلند شدم تا ميز رو بچينم ميز رو چيدم وكتلت هاي خوشگلم رو تو ظرف چيدم دورش دورش رو با كاهو تزيين كردم وسالاد رو هم اوردم ماهان هم اومد تو سالن وگفت: به به چي كرده ابجي خانوم من
گفتم: تو هم كه هر موضوعي مربوط به شكم باشه برات خوبه، پرو من موندم انقدر ميخوري چرا هيكلت ميزونه انقدر
گفت: ديگه ديگه اين يه رازه
*****
2 ماه گذشت پام خوب شده بود ومن باخيال راحت به شيطونيام ادامه ميدادم اتفاقات مختلف خوب وبدي اتفاق افتاده بود خوب اينكه مامان اينا از سفر كاريشون برگشتن بد اينكه ارام فهميد ماهان يكي رو دوست داره و واسه همين افسردگي گرفته بود قضيه از اين قرار بود كه اونروز ارام ميره در دانشگاه ماهان اينا تا اونو ببينه البته به بهونه ي اينكه با اميد كار داره اما درست همون لحظه ماهان با دلارام مياد بيرون ماهان ارامو نديده بود ارام تا اينو ميبينه بدون اينكه منتظر اميد بمونه مستقيم مياد خونه ي ما اونروز 4شنبه بود و ساعت تازه 5 بود ومنم از خواب نيم روزيم بيدار شده بودم ماهان اونروز تا ساعت 9 يا 10شب نميومد مامان اينا هم هنوز از مسافرت نيومده بودن ديدم يكي دستشو گذاشته رو زنگ ويكسره فشار ميده با ديدن ارام جلوي در تعجب كردم وقتي اومد تو خونه فهميدم يه اتفاقي افتاده كه داره مثل ابر بهار گريه ميكنه ترسيدم وفوري گفتم :
واي ارام چي شده چرا انقدر ناراحتي مامانت اينا خوبن؟ اميد چيزيش شده؟
تمام مدت كه من ميپرسيدم ارام گريه ميكرد وبا سر پاسخ منفي ميداد اخر سر هم گفت كه ماهان رو با يكي ديده وتمام .......
نزديك به دو ساعت تمام ارام تو بغلم گريه ميكرد دلم به حالش سوخت اخر سر به زور با يه قرص ارامبخش خوابوندمش وقتي خوابيد اروم از كنارش بلند شدم وبه خاله زنگ زدم وبهش اطلاع دادم كه ارام اينجاس وامشب رو اينجا ميمونه خاله با كلي شك قبول كرد بعدش هم به اميد زنگ زدم وهمه چي رو بهش گفتم و در اخر اضافه كردم: اگه خاله چيزي ازت پرسيد سوتي نديا
اميدم گفت: مسي خواهش ميكنم مواظبش باش تا من بيام ميدونم ضربه ي بدي خورده
با تعجب گفتم: اميد تو هم ميدونستي ارام ماهانو دوست داره
گفت اره از رفتارش فهميدم
تو دلم گفتم دختره ي تابلو
و ادامه دادم: اميد الان خوابه ارامبخش بهش دادم يه ريز گريه ميكرد
گفت: باشه باشه من دارم ميام
با اميد كلي حرف زدم وقتي حرفام تموم شد رفتم بالا سرارام مثل يه بچه اروم خوابيده بود خيلي اروم گونه اش رو بوسيدم و اومدم بيرون يه ساعت بعد اميد اومد با هم رفتيم بالاي سر ارام و اميد با نوازش كردندش سعي كرد بيدارش كنه اروم اروم صداش ميكرد:
ارام جان ارامم پاشو خواهري پاشو گلم الان كه وقت خواب نيست
بعد از چند بار صدا كردن بالاخره ارام چشماشو باز كرد اول متوجه نبود كه چي شده يا كجاست اما بعد كم كم يادش اومد خواهر وبرادرو تنها گذاشتم واومدم بيرون حدودا يه ساعتي اميد با ارام صحبت كرد وقتي بيرون اومدن چشماي ارام سرخ سرخ بود اميد اومد جلو وازم تشكر كرد كه مواظب ارام بودم ورفتن يه گشتي بزنن وقتي گفتم شب بمونن ارام تندي گفت:
نه نه نه بريم خونه ميدونستم كه ارام نميخواد ماهان رو ببينه واسه همين انقدر عجله داره كه برگرده خونه با ناراحتي گفتم اخه من به خاله گفتم ارام امشب اينجا ميمونه اميد گفت اشكال نداره من خودم با مامان صحبت ميكنم و يه دليلي براش ميارم وبعد با ارام رفت بيرون رو مبل نشستم و به فكر فرو رفتم كاش اينطور نميشد
******
صداي زنگ تلفن منو به خودم اورد دست از نوشتن كشيدم (( داشتم خاطراتم رو مينوشتم)) ورفتم بيرون وگوشي رو برداشتم وگفتم :
بله صداي بهار بود كه گفت:
سلام مهسا
گفتم: سلام بهار جونم خوبي
گفت: اره جيگر چه خبرا تو خوبي؟
گفتم: مرسي چي شده يادي از ما كردي؟ تو خوبي؟
گفت: بيمعرفت داري دروغ ميگي ديگه
گفتم: خوب حالا
گفت مسي من پنجشنبه ميخوام تولدموجشن بگيرم مياي؟
گفتم: نميدونم بايد به مامان بگم 10 مين ديگه نتيجشو ميگم گلم
گفت: باشه پس تا 10 مين ديگه باي
خداحافظي كردم وشماره ي مامان رو گرفتم مامان شركت بود بهش زنگ زدم بعد از چند تا بوق برداشت
گفتم: سلام ماماني خودم
گفت: سلام دختر خوب چي ميخواي كه اينجوري چرب زبوني ميكني؟ گفتم: اِاِاِاِاِاِ مامان نداشتيما من؟
گفت: بله من اگه تورو نشناسم به درد جرز لا ديوار ميخورم شيطون نگفتي چي ميخواي؟
گفتم آممممممم مامان بهار زنگ زده گفت ميخواد جشن تولد بگيره بعد منم دعوت كرده البته جشن پنجشنبس ميزاري برم؟
گفت اين دوستتو من ميشناسم ؟
گفتم: بهار راد ميشناسي ، همون كه مامانش تو مدرسه عضو انجمنه خونشون هم نزديك مدرسس.......
گفت: اهان يادم اومد ميگم اسمش اشناس خيلي خوب باشه برو
گفتم مرسسسسسسي بهتريني به بابا هم خودت بگو ديگه باشه؟
گفت: باشه من كار دارم بايد برم
گفتم بوس بوس باي
با خداحافظي مامان گوشي رو گذاشتم و فوري به بهار زنگ زدم با اولين بوق برداشت وگفت: چي شد؟
گفتم: چته بچه ترسيدم
گفت: اه مهسا بگو ديگه
گفتم: درست شد درست شد
گفت: راست ميگي ويه جيغ بلند كشيد
گفتم: اه بهار تو هم با اين جيغات(( عادت بهار اين بود كه از خوشحالي جيغ ميكشيد))
گفت: مگه چيه خوب همه وقتي خوشحال ميشن جيغ ميكشن
گفتم: اره اما نه اينطوري ادم ياد انسانهاي اوليه ميافته
گفت: مهسااااااا مگه دستم بهت نرسه پوستت رو ميكنم
گفتم: عمرا باي
گفت: باشه تا پنجشنبه
*****
صبح روز پنجشنبه كه بلند شدم چون تعطيل بودم 9 پاشدم پنجشنبه ها بهترين روز برام بود كلاسي هم نداشتم بعد از خوردن صبحانه به اتاق برگشتم شب قبل مامان به من گفته بود كه بابا هم موافقه كه من به اين جشن برم يعني اولش گفته بود نه اما چون مامان بهار اينارو تأييد كرده بود بابا راضي شده بود تو اتاق درب كمد رو باز كردم و يه تاپ مشكي وشلوار لي مشكي ويه جفت صندل سفيد در اوردم خوب بود اينا رو تو يه مشما گذاشتم ساعت 10 بود با شادي ساعت 30/10 قرار داشتم لباس پوشيدم از صبح كه پا شده بودم سرم كمي گيج ميرفت اما به مامان نگفتم اخه اگه ميگفتم انقدر ميگفت تا منو از رفتن منصرف كنه ساعت 20/10 بود رفتم دنبال شادي تا با هم بريم خونه ي بهار اينا
*****
با شادي رفتيم خونه ي بهار اينا مادرش ايفون رو برداشت وگفت: كيه
گفتم: سلام خاله ماييم
مادرش تا اومد بگه سلام گفتم: خاله بهار نفهمه ما اومديما
مادرش فهميد منظورم چيه و گفت: باشه، مامان شادي خيلي پايه بود
وبعد بلند گفت: سلام سهيلا خانوم
و يواش ايفون رو زد والكي شروع به صحبت كرد ما رفتيم تو حياط نگاهي به حياط كردم اونجا هم تميز شده بود واستخر پر اب شده بود به ارومي وارد سالن شديم مادر بهار رفته بود اشپزخونه بهار داشت سالن رو تميز ميكرد حواسشم به ما نبود يكي از بادكنكايي رو كه اونجا بود رو برداشتم به شادي علامت دادم از سر جاش تكون نخوره پشت يكي از ستون ها قايم شديم بهار از مادرش با صداي بلند پرسيد:مامان كي بود؟
مامانش گفت:سهيلا خانوم بود با من كار داشت مگه نشنيدي
بهار گفت: اَه پس اينا كي ميان چرا انقدر دير كردن بيان به حسابشون ميرسم.
بي سروصدا از پشت ديوار اومدم بيرون وبا قدم هاي اروم به بهار نزديك شدم مشغول كار خودش بود با سنجاق سرم كه خيلي هم تيز بود باد كنكو بغل گوشش تركوندم بيچاره يه جيغ كشيد وبعد برگشت سمت من تا ببينه كي داره اذيتش ميكنه تا منو ديد ميخواست منو بكشه مخصوصا كه من داشتم با صداي بلند بهش ميخنديدم دوييد تا منو بگيره منم فرار كردم سمت حياط باجيغ داد ميگفت:
بگيرمت ميكشمت مهسا
تو حياط بودم كه احساس كردم سرم داره گيج ميره بي اختيار ايستادم فشارم اومده بود پايين سر جام ايستادم تا بتونم خودمو نگه دارم همون موقع بهار رسيد وگرفتم وگفت: هان گرفتمت بلايي سرت بيارم كه..........
با ديدن وضع من حول برش داشت وگفت:
مهسا حالت خوبه
با سر گفتم چيزي نيست اما اون دست بردار نبود چون گفت:
بيا بريم يه اب قند بهت بدم تا حالت بياد سر جاش، يعني من انقدر ترسناكم دختر، انقدر كه به غش كردن افتادي؟
گفتم: حرف مفت نزن حال ندارم ميدوني كه اگه اينجوري نشده بودم به گرد پام هم نميرسيدي.
گفت: اونكه بله شما بسيار پر سرعت شما ..... روغن موتور اسپيدي وبعد باصداي بلند خنديد از خنده ي اون منم خنديدم با هم رفتيم تو تا يه كم بنشينيم من نشستم واونم از اشپز خونه برام يه ليوان اب قند اورد كمي كه ازاون خوردم وبا كمي نشستن حالم جا اومد بدم نبودم بلند شدم كه به اونا كمك كنم هرچي اونا گفتن بنشينم گوش نكردم و با كمك هم اونجارو تزيين كرديم نزديك به 5 بود كه كارهامون تموم شد تمام مدت بهار اهنگ گذاشته بود وما وسطاش ميرقصيديم يا مسخره بازي درمياورديم خاله بهار ارايشگر بود اونم ساعت 5 رسيد اونجا جشن از ساعت 30/6 شروع ميشد رفتيم يه دوش گرفتيم وبا هم رفتيم تو اتاق بهار خاله اش موهامو صاف كرد با يه ارايش ملايم، منتظر اون دوتا شدم كه الحق هم هردوشون زيبا شده بودن بهار بدو رفت واهنگ رو عوض كرد اولين زنگ به صدا در اومد ويه سري از مهمونا اومدن كه همكلاسيامون بودن تا ساعت 30/7 ديگه تموم جوون هايي كه به اون مجلس دعوت شده بودن اومدن دختر وپسر كه ميشد گفت تقريبا دخترها بيشتر بودن منو شادي ديگه از بس خسته بوديم ترجيح داديم كه كمي بشينيم هر كدوم يه نوشيدني از روي ميز گوشه ي سالن برداشتيم و رفتيم نشستيم البته بهار با پسري در حال رقص بود رو به شادي گفتم:
جشن خوبي شده والبته تزئينشم خوبه
شادي با سر تاييد كرد
گفتم: عجب از خود متشكريما وخنديدم
اونم همينطور دونفري مشغول تماشاي جشن شديم كه صداي بهار باعث شد بلند بشيم وبايستيم بهار دست تو دست پسري كه باهاش در حال رقص بود اومد پيش ما وگفت:
معرفي ميكنم پسر داييم سامان، سامان اين دو هم دوستاي خوب من مهسا و شادي
با حركت سر سلام كردم يه دفعه مامان بهار گفت:
بهار بيا تلفن بابكه
((بابك برادر بهار بود چند سالي بود كه براي ادامه تحصيل رفته بود آلمان)) بهار از جمع عذر خواست و رفت تا با برادرش صحبت كنه بعد از چند دقيقه اي اومد ودوباره با هم شروع به صحبت كرديم كه صداي پسري ما رو متوجه خودش كرد بهار خانوم نميخواي دوستاتو به ما هم معرفي كني فقط به اقا سامان ما ادم نيستيم
با صداي پسر همه به سمتش برگشتيم بهار تا پسر جوون رو ديد گفت:
اِ سلام امير فكر نميكردم بياي
امير گفت: چرا يه همچين فكري كردي؟
بهار گفت: هيچي همينجوري خوب چي ميگفتي؟
امير گفت: گفتم ميشه بگي اين خانوم هاي محترم كي هستن دختر عموي عزيز؟
بهار گفت: دوستاي من مهسا وشادي بچه ها اين اقا پسر خوش تيپ هم امير پسر عمومه. خوب تو با كسي نيومدي؟ دوستي؟ دوست دختري؟ چيزي؟
امير در حالي كه نگاهشو از من برنميداشت گفت: چرا اتفاقا با دوستم علي اومدم اونو گذاشتم اونجا بيچاره تنها نشسته
بعد برگشت وپسري رو كه يه گوشه ي سالن روي صندلي نشسته بود رو صدا كرد
علي علي بيا
علي هم به جمع ما اضافه شد و با همه سلام و احوال پرسي كرد كمي كه گذشت امير اومد جلوم وگفت:
بانوي زيبا افتخار يه رقص رو به من ميدن
تو دلم گفتم من بايد حال اينو بگيرم يه لبخند زدم وگفتم: نه
امير فكر كرد ميخوام با لبخند بهش بگم چرا كه نه چون اونم اولش خنديد اما وقتي گفتم نه خنده ي روي لبش محو شد تا كه اينو گفتم همه زدن زير خنده علي اومد گفت: خنگ خدا اينجوري كه تقاضاي رقص نميكنن
بعد رفت جلوي شادي وزانو زد وگفت:خانوم گل بيا مردونگي كن تقاضاي رقص مارو رد نكن باشهدلت مياد من ضايع بشم(( با اين كارش ياد لاتاي چاله ميدون افتادم))
شادي اخماشو تو هم كشيد وگفت: اه تو كه از اونم بد تري
اولين كسي كه خنديد بهار بود بعد گفت: ايول بچه ها حال جفتشون گرفته شد
امير فهميد كه همه ي اينا كلكه گفت:
اِ اينجوريه باشه منم دارم براتون
به بهار چون جلوم ايستاده بود جوري كه كسي متوجه نشه يه چشمك زدم وبعد بلند گفتم:
بهار جون منو شادي ميريم تو حياط يه خورده قدم بزنيم بعد ميايم قدم زنان رفتيم به سمت استخر شادي به من گفت:
چرا اومديم بيرون خوب
گفتم:صبر كن الان ميفهمي من يه حالي از اين دو تا پرو بگيرم
چند دقيقه بعد پيش بيني من درست از اب دراومد و امير وعلي با هم اومدن سمت ما منم دوباره دست شادي رو گرفتم وراه افتادم امير سرعتش رو زياد كرد وبه حالت دو اومد سمت ما درست جايي كه نزديك استخر بود واون كنار من بود يه جفت پا براش گرفتم وامير پرت شد تو اب شادي زد زير خنده به علي كه مات مارو نگاه ميكرد گفت:
چيه تو هم ميخواي
امير اومد رو سطح اب زدم زير خنده وگفتم:
اقا امير اب كه سرد نيست خوب تازه اواسط پاييزه هنوز اب سرد نشده اينجوري داشتي برامون
بدون هيچ حرفي از اب بيرون اومد در حالي كه نفس نفس ميزد اومد سمت من وگفت:
من...حال .....تورو..... ميگيرم
ايندفعه با احتياط و با سرعت اومد سمتم، خنديدم وگفتم: اگه دستت به من رسيد اسممو عوض ميكنم
و دوييدم حالا من بدو اون بدو پشتم رو نگاه كردم نزديكم رسيده بود يه جيغ زدم وسعي كردم تند تر بدوام بالاخره اون سمت استخر بهم رسيد و دست كرد تو موهامو منو گرفت و كشيد تو اغوش خودش وگفت:
اينجوري دارم براتون
تمام زورمو تو پاهام جمع كردم وگفتم:
اگه تونستي بنداز
سعي كرد ولي نتونست پاهامو از سطح زمين جدا كنه اخه به زور خودموچفت زمين كرده بودم كه يه دفعه از زير پاهامو گرفت وبلندم كرد وقتي تو اغوشش بودم احساس خوبي بهم دست داد نميدونم چي شد كه يهوبدنم شل شد و وقتي به خودم اومدم توي اب بودم هنگ كردم خوب بالاخره شب بود واونموقع هوا يه كم سوزو كه داشت امير با خنده دستشو دراز كرد وگفت: اسمتو چي ميزاري؟
گفتم: نميدونم فعلا بزار بيام بيرون
بعد دست امير و گرفتم فكر كرد ميخوام با كمكش برم بيرون اما من دستشو كشيدم واونو اوردم تو اب اومد رو اب وگفت: تو هنوز ادم نشدي
وسرم رو گرفت كه بكنه تو اب يه جيغ زدم و گفتم: نه نه ادم شدم ادم شدم
خنديد وگفت: ديگه بسه
با كمك علي وشادي رفتيم بالا وارد ساختمون شديم اهنگ قطع شده بود همه يا ديدن سرو ضع ما ساكت شدن بهار اومد جلو گفت: چي شد؟ اين چه وضعيه؟
گفتم: هيچي تسويه حساب بود بهار جون حله

وخنديدم مامان و باباي بهار برامون حوله اوردن حوله رو بيچيدم دور خودم امير يه دست از لباساي بابك رو پوشيد منم يه دست از لباساي بهارو با كمك بهار موهامو خشك كردم وكمي حالت دادم با وسايلاي بهار يه ارايش ملايم كردم واومدم پايين به جمع بچه ها كه بي توجه به اتفاقات افتاده در حال رقص بودن نگاه كردم شادي هم با علي در حال رقص بود رفتم كنار بهار كه در حال بدرقه ي يكي از مهموناش بود......

بهار به محض ديدنم گفت: تو اينجايي امير دنبال تو ميگرده
با خنده گفتم: چيه بازم ميخواد پرتم كنه تو آب
به ارومي خنديد وگفت: نه ديوونه خودت ميدوني چيزي كه عوض داره گله نداره ميخواست باهات حرف بزنه اِ اوناهاش داره مياد اينجا
همون موقع امير اومد كنار ما وبهار به بهانه ي اينكه ميخواد با سامان برقصه مارو تنها گذاشت اونم خندون به من گفت:سلام خانوم شنا خوش گذشت
خنديدم وگفتم: نه به اندازه ي اينكه به شما موقع شنا خنديدم
گفت:اين زبون تو داري حالا يه خواهش؟
گفتم: چي؟
گفت: بيا بريم برقصيم
گفتم :نوچ
گفت: آخه چرا دوستتو ببين چه با علي جور شده
گفتم: من با اون فرق دارم
گفت:اِ كه فرق داري الان منم يه كاري ميكنم كه شبيه اون بشي
گفتم: ميخواي چي كار كني؟
جوابي نداد وبه سمت بالاي سالن رفت و آهنگ رو قطع كرد صداي اعتراض بلند شد
گفت: دوستان يه لحظه سكوت
همه ساكت شدن
امير در حالي كه منو نگاه ميكرد گفت: ميخوام از همتون يه سوال بپرسم چه طوري ميشه.............
فهميدم ميخواد چي بگه به حالت دو دوييدم سمتش و دست رو دهنش گذاشتم با دست آزادم صداي اهنگ رو بلند كردم دخترا وپسرا نگاهمون ميكردن يه لبخند زدم و روبه جمعيت گفتم: خوش باشيد دوستان، موردي نيست
و آروم به حالتي كه فقط اون بشنوه گفتم :
باشه هرچي تو بگي
با حالتي موزيانه گفت:پس برقصيم
نفس عميقي كشيدم و دستشو كه براي رقص به سمتم دراز شده بود گرفتم و گفتم : چه كنم بريم .با هم وسط رفتيم كمي كه رقصيديم خودش دستمو گرفت و از وسط بچه ها بيرون كشيد ورفتيم سمت حياط دوباره همون حالت تهوع مسخره و سرگيجه ي همراهش به سراغم اومد واي خدا دوباره حالم داشت به هم ميخورد ولي نه بايد وايسم آخ خدا سرم داره گيج ميره به زور سر پا ايستادم و باهاش به سمت ته باغ رفتيم يه لحظه ترس برم داشت و
گفتم: كجا ميري هر كاري داري همينجا بگو ديگه
خنديد وگفت: نترس كاريت ندارم ميخوام دور از جمع يه كم با هم صحبت كنيم رفتيم كمي كه نشستيم
گفت: ميخوام با هم دوست باشيم قبول ميكني؟
تعجب كردم وگفتم :چي؟
گفت: واضح گفتم با هم دوست باشيم
گفتم: اين همه دختر چرا من؟
گفت: بين اين همه تو از همه معصوم تري فهميدي!!! ودر عين حال شيطون تر منم همينو ميخوام
و به صورتم زل زد نميدونستم چي بگم هل شدنم از يه طرف و نگاههاي خيره ي اون از طرف ديگه اعصابم رو متنشج كرده بود و حالت تهوع و سرگيجم رو بيشتر ميكرد دوباره نگاهش كردم اينبار داشت لبام نگاه ميكرد فاصلش رو با من كمتر كرد و منم به تلافي از كارش رفتم عقب تر تا جايي اومد جلو كه چسبيدم به ديوار پشت سرم يه كم ترسيده بودم فاصله ي كمي بينمون بود امير كم كم سرشو به آرومي به سمتم متمايل كرد فهميدم كه ميخواد لبهام رو ببوسه به آرومي دستمو گذاشتم رو لبهاش وگفتم:
نه!!!!!!!!!!
انگاري برق بهش وصل كرده باشن تكوني خورد و رفت عقب خواست چيزي بگه كه مهلت ندادم و گفتم: تو هم يكي مثل بقيه همتون مثل هميد
وبلند شدم به سمت سالن رفتم كنار يكي از ميزا نشستم و سرم رو بين دستام گذاشتم بعد از چند دقيقه دستي رو شونه ام گذاشته شد و صداي بهار اومد كه گفت: مهسا حالت خوبه؟
سرم رو بلند كردم و گفتم: نه
اميرم كنارش ايستاده بود و با شرمندگي نگاهم ميكرد
به آرومي بلند شدم و گفتم: شرمنده بهار جان من ديگه بايد برم فعلا!
بهار گفت: الان زوده هنوز هديه ها وكيك مونده
گفتم: حالم خوش نيست از طرف من از بقيه خداحافظي كن
به سمت پله ها رفتم كه سر گيجه مانع شد راهمو ادامه بدم داشتم پرت ميشدم كه دستايي مانع افتادنم شدن براي چند ثانيه نگاهش كردم و سرم گيج خورد وتو آغوش امير بيهوش شدم
******
چشمام رو كه باز كردم تو اتاق بهار بودم يه سرم به دستم وصل بود سرم رو به سمت ديگه چرخوندم و امير رو ديدم كه كنار پنجره ايستاده و داره بيرون رو نگاه ميكنه چشمام رو دوباره بستم همون موقع تقه اي به در زده شد وصداي باز شدن در باعث شد تا چشمام رو باز كنم بهار با شادي وعلي اومدن تو، صداي موزيك نمي يومد معلوم بود كه جشن تموم شده همگي به كنار من اومدن سعي كردم تا سرجام بشينم كه دست بهار مانع شدو گفت: نه مهسا بخواب دكتر گفته فشارت پايينه
گفتم: نه حالم خوبه
يه اخمي كرد وگفت: ميگم بخواب بخواب ديگه
سر جام دراز كشيدم علي گفت: خب خدا رو شكر خوبيد
گفتم: مرسي
شادي هم گفت: مهسا به خدا سكته كردم جشن امشب جشني بودا
لبخند زدم و گفتم: آره
بهار پا شد وگفت: شادي بريم كادو ها رو باز كنيم
شادي گفت: بريم
علي هم گفت: منم ديگه بايد برم فعلا
وبا امير دست داد با رفتن اونا تو جام نشستم آخه امير نرفته بود و منم يه كم معذب بودم اومد روبروم نشست وگفت:مهسا منو ميبخشي
جوابش فقط سكوت بود
ادامه داد: مهسا به خدا دست خودم نبود حالا خواهش ميكنم منو ببخش نمدونم چي شد؟
بلند شدم ونشستم تو چشماش نگاه كردم معصوميتي كه تو نگاهش بود تا ته دلم رو لرزوند و يه لبخند زدم وگفتم: باشه
و بعد با لحن شوخي گفتم: ديگه تكرار نشه وگرنه ............
نگذاشت ادامه بدم از اين حرفم خيلي خوشحال شد و گفت: در مورد پيشنهادم فكر كن راستي امشب اينجا ميموني هم تو وهم شادي
گفتم: اما من به خانواده ام نگفتم
گفت: زن عمو زنگ زد واجازه ي تو و شادي رو از خانواده ات گرفت صبح ميري
سرم رو به اتمام بود وقتي تموم شد امير خيلي آروم از دستم كشيدش بيرون
گفتم: بريم پايين
گفت: باشه بريم
با هم رفتيم پايين مادر وپدر بهار با ديدن ما با هم يه لبخند معني دار زدن منم از خجالت سرم رو پايين انداختم رو مبل نشستم وگفتم: من واقعا معذرت ميخوام جشن امشب رو خراب كردم
مادرش لبخندي زد وپدرش در جواب گفت: اشكال نداره دخترم حالا حالت خوبه؟
گفتم: به لطف شما بله
امير بلند شد وگفت: منم ديگه برم
و به سمت عموش رفت و باهاش دست داد بهار براي خداحافظي تا دم در باهاش رفت و منو شادي همونجا نشستيم بهار كه برگشت گفت: بر وبچ بريم بالا
منو شادي بلند شديم وگفتيم: بريم
وارد اتاقش كه شديم بهار گفت: كف بزنيد كه الان اتفاق مهمي افتاد
من وشادي هر دو همزمان گفتيم: چي؟
بهار گفت :امير شمارشو داد بدم به تو ((با انگشت به من اشاره كرد)) كه بهش زنگ بزني
گفتم: من؟
گفت: آره ديگه نه پس من؟! حالا هم خواهش اين پسر خوشگل ما رو رد نكن وگرنه دلم ميگيره
گفتم: دل تو واسه چي آخه
گفت: خوب فاميلمونها جواب بده
در حالي رو تخت مينشستم گفتم: خوب.........
و قيافيه دختراي خجالتي رو گرفتم و ادامه دادم: با اجازه ي بزرگترا بله
شادي وبهار هر دو جيغ زدن و پريدن بالا تو دلم گفتم :حالا خوبه به من پيشنهاد داد اين نديد بديدا چرا اينجوري ميكنن
وخنديدم
******
(وقتي رفتم خونه به دوستي با امير خيلي فكر كردم و تصميم گرفتم باهاش دوست بمونم الان 4ماه گذشته ونزديك عيده رابطه ي من وامير خيلي جدي شده ما تصميم گرفتبم با هم ازدواج كنيم من عاشقانه امير رو دوست دارم يعني انقدر كه حاضرم جونم رو براش بدم امير پسر خوبيه 4 سال ازم بزرگتره اما همه چيز رو گوش ميده اون هميشه بهترين راهنمايي رو بهم ميده خيلي دوسش دارم قراره بعد از كنكور موضوع من وامير مطرح بشه يعني ميشه خدايا..... )
دفتر رو بستم صداي در اتاقم بلند شد
گفتم:بفرماييد
صداي ماهان اومد كه در حالي كه داشت درو باز ميكرد گفت: آجي من كاري نداره؟
گفتم: بيا تو داداشي
اومد تو نشست و گفت:
مهسا مي خوام با بابا اينا راجع به دلارام صحبت كنم بيا با هم بريم
گفتم: چرا من ديگه؟
گفت: آخه حضورت واسه ي من يه جور اعتماد به نفسه ميخوام تو هم كمكم كني
گفتم: باشه داداشي اما بعد از شام بريم سراغشون
گفت: باشه يادت نره ها
گفتم: باشه برادر من باشه مگه ميشه من يكي يدونه برادرمو فراموش كنم باشه گلم
گفت: مرسي
بعد پيشونيمو بوسيدو رفت همون موقع امير زنگ زد گوشي رو كه جواب دادم گفت:
سلام خانم گل خودم
سلام امير خوبي
مرسي عمر من تو خوبي
اره آقايي من
الهي من فداي اون آقايي گفتنت بشم
خدا نكنه، راستي امير ......
و براش تمام ماجراي ماهان رو گفتم بعد از قطع تماسم رفتم تا شام بخورم
******
بعد از شام وقتي مامان ظرفا رو جمع كرد ودونفري شستيمش اومدم تو حال ماهان تو فكر بود رفتم كنارش نشستم ودستش رو تو دستام گرفتم ويه فشار آروم بهش وارد كردم سرش رو بلند كرد بهش گفتم: وقتشه
و رو به بابا گفتم: بابا
بابا در حالي كه روزنامه ميخوند گفت: بله
گفتم: ماهان باهاتون حرف داره
در حالي كه روزنامه رو كنار ميگذاشت به سمت ماهان برگشت وگفت: حرف؟ چه حرفي؟
ماهان هنوز ساكت بود با پام يه ضربه به پاي ماهان زدم وبهش گفتم: بگو ديگه چرا ساكتي پس
ماهانم خيلي شمرده شروع كرد به حرف زدن وسطاش منم همراهي ميكردم ميخواستم به هر صورت كه شده ماهان رو به عشقش برسونم انقد گفتيم وگفتيم كه بالاخره بابا قبول كرد كه به خواستگاري دلارام بريم اما قضيه ي خواستگاري موكول شد به بعد از كنكور من ماهان خيلي خوشحال شد و رو به بابا گفت: بابا يه دنيا ممنونم
وبلند شد بره دست بابا رو ببوسه كه بابا نگذاشت وخودش پيشوني ماهان رو بوسيد يه لبخند زدم وبلند شدم رفتم تو اتاق دقايقي بعد ماهانم اومد تو اتاقم وگفت: قربون آجي كوچولوم بشم مرسي از كمكت
لبخندي زدم وگفتم: خواهش
اومد جلو گونه هام رو بوسيد وگفت: جبران ميكنم قول ميدم
تو دلم گفتم: ميخواي تو عروسيم جبران كني
و از اين فكر قند تو دلم آب شد( نديد بديديما) لبخندم پررنگتر شد و ماهان به تصور اينكه به خاطر اون خوشحالم گفت:الهي قربونت برم كه واسه داداشيت انقد خوشحالي
خندم گرفت و تو دلم تكرار كردم: برو بابا كي واسه تو خوشحاله عاشق( تيكه كلاممه)
ولي واسه ظاهر سازي گفتم: ديگه ديگه يه داداش كه بيشتر نداريم حالا ديگه برو جيش بوس لالا مسواكم يادت نره قبل از خواب به مامان اينا شب بخيرم بگو خرستو بغل كن بخواب
دستشو به علامت تهديد آورد بابا و گفت: الهي يه شوهر گيرت بياد كه زبون درازتو قيچي كنه
از اين حرفش سرخ شدم و رفتم سمت پله ها و اين كار من هرسه شون رو به خنده انداخت
******
عيدم اومد يه عيد پر از شادي و خنده ، سر سفره ي عيد دعا كردم اول از همه خدا خانوادمو آقاييمو سالم نگه داره امسال كنكور قبول بشم و از همه مهمتر به عشقم برسم به محض تحويل سال پريدم سمت اونا و گفتم: يالا يالا عيدي
ماهان با خنده گفت: دختر تو الان وقت شوهر دادنته عيدي چيه
گفتم: من نود سالمم بشه عيدي ميگيرم اصلا مزه ميده
ماهان با خنده اضافه كرد: چي مزه ميده؟ اينكه پول بي زبوني كه ما يه ماه براش تلاش ميكنيم و از چنگمون در بياري
با خنده گفتم: آخ آره همينش مزه ميده پول مفت خوردن داره
و قاه قاه خنديدم ماهان گفت: اِ حالا كه اين طور شد عيدي بي عيدي
خودمو لوس كردمو گفتم: ماهان جونم مگه قول ندادي جبران كني؟؟؟ دلارام و ايناااااااا......
ماهان سرشو تكون داد و دستشو كرد تو جيبش و يه 10 تومني در
آورد و گفت: چه كنم كه قول دادم
با تشر گفتم: زهر مار 10 تومنو بندازي جلوي گدا تف ميكنه تو صورتت
با يه حالت موزيانه اي گفت: تو تف نكنيا
با آخرين توانم داد زدم: ماااااااااااااااهاااااااا اااااااااااانننننننننن
به حالت تسليم شدن گفت: خيلي خوب غلط كردم ديوار صوتي شكست بيچاره اون كور كچلي كه ميخواد با تو زندگي كنه
بابا و مامان از اول به كل كل ما ميخنديدن ماهان ايندفعه دست كرد تو جيبش و يه تراول 50 تومني كشيد بيرون و در حالي كه با غر غر اونو به دستم ميداد گفت: كوفتت بشه من كه راضي نيستم
با قهر پولو پرت كردم سمتش و گفتم:ارزوني خودتو ودلارام جونت
و سرم رو پايين انداختم ماهان با خنده گفت: غلط كردم قهر نكن بيا از شير مادر برات حلالتر باشه بيا فدات شم بيا گوگولي مگولي
از اين حرفايي كه ميزد خندم گرفت و به آرومي پولو ازش گرفتم
گفت: نگاه كن نگاه كن ببين سر پول كه ميشه سريع آشتي ميكنه
بابا با خنده گفت: اذيت نكن دخترمو و دستشو كرد تو جيبشو يه تراول صدي بهم داد مامانم همينطور
ماهان گفت: پس من بدبخت چي؟
بابا باخنده گفت: عيدي تو هم محفوظ و به اونم همين مقدار عيدي داد
ماهان با اعتراض گفت: يعني چي عيدي منو اين جزغل يكي باشه
بابا يه نگاه به من كه زير چشمي داشتم بهش نگاه ميكردم و خودمو براش لوس ميكردم كرد وگفت: دردونه ي باباس مگه ميشه كمتر از تو بهش عيدي بدم
ماهان با خنده رو به آسمون گفت: هي خدا شانس بده ما اگه شانس داشتيم اسممون ميشد شمس ا...
همگي به اين عكس العملش خنديديم



رسم عاشقي2
رسم عاشقي2

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

سامسونگ و عرضه‌ي زود هنگام Bada SDK 2 براي برنامه‌نويسان

سامسونگ و عرضه‌ي زود هنگام Bada SDK 2 براي برنامه‌نويسان

http://letec.persiangig.com/image.png


سامسونگ به تازگي از برنامه‌نويسان و توسعه دهندگان نرم‌افزار براي كار با نسخه‌ي دوم سيستم‌عامل مخصوص موبايل اين شركت، موسوم به بادا، دعوت نموده است. البته ضوابط و شرايط مورد نياز براي دسترسي به SDK اين نسخه تعيين نشده است، ولي گمان مي‌رود كه تعداد و كيفيت برنامه‌هاي ساخته شده توسط توسعه دهنده ملاك مهمي باشد.

اگر از برنامه‌نويسان موبايل هستيد مي‌توانيد با مراجعه به لينك زير و ورود به بخش Developer هاي سامسونگ، براي دسترسي به SDK ارائه شده براي نسخه‌ي دوم بادا، درخواست دهيد. سامسونگ پس از آماده شدن اين SDKبرنامه‌نويسان منتخب را در جريان خواهد گذاشت.


http://developer.bada.com/apis/tools/sdk/earlyAccess.do

بادا (Bada در زبان كره‌اي به معناي اقيانوس) سيستم‌عامل انحصاري سامسونگ مي‌باشد كه آن را بر روي گوشي‌هاي Wave خود استفاده نموده است. اين گوشي‌ها داراي دو رده‌ي گران قيمت (مانند Wave II) و ارزان قيمت(همچون Wave 525) مي‌باشند. عمل دريافت و نصب نرم‌افزار، كه تعداد آنها رو به افزايش است، براي اين گوشي‌ها از طريق اتصال به سايت SamsungApps به سادگي قابل انجام مي‌باشد. از ويژگي‌هاي سيستم‌عامل بادا مي‌توان به سبك بودن، سادگي و دوستانه بودن رابط گرافيكي، و پايداري بسيار مناسب آن اشاره نمود.


منبع


http://www.sammyhub.com/2011/07/08/samsung-to-give-early-access-to-bada-sdk-2-0-to-select-developers
سامسونگ و عرضه‌ي زود هنگام Bada SDK 2 براي برنامه‌نويسان
سامسونگ و عرضه‌ي زود هنگام Bada SDK 2 براي برنامه‌نويسان

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رمان عروس خون(1)

رمان عروس خون(1)

ديشب در عالم خواب و رويا ميديدم كه بار ديگر دختر جواني شدم با دنيايي لبريز از اميد و آرزو،ارزوهايي كه هيچوقت بر آورده نشده است.
در خواب ميديدم كه وارد اتاق زيبا و پر از خاطراتم شده ام.طبق معمول ميز تحريرم سمت چپ و تخت خوابم سمت راست بود.دكوري كه هروقت عمه ميخواست آن را تغيير دهد،ميز تحرير را ميبرد سمت راست و تخت را ميآورد سمت چپ.و پنجره بزرگي كه به ايواني دلبازي باز ميشد و چشم انداز آن،كوههاي قشنگ شميران بود.پدرم سه تا جا گلداني برايم درست كرده بود و در آن سه تا گلدان شمعداني گذشته بود كه هروقت هوا سرد ميشد،آنها را به گلخانه ميبردم و كنار گل هاي پدر ميگذاشتم.اول غريبي ميكردند ولي بعد عادت ميكردند.يك جوري شبيه زندگي خودم بود؛اول غربت و بعد عادت.
در خواب ميديددم كه از پلهها پايين ميايام.قابهايي را ميديدم كه اكثر آنها دست خط پدرم بود.عكس من،عكس پدر و مادرم؛مادري كه درست بعد از تولدم او را از دست دادم و همان وقت عمه مرا مثل فرزند خودش بزرگ كرد.بردم تهمورث با عمو علي براي ادامه تحصيل به نروژ رفت و هيچوقت حرف از بازگشت نزد.آهسته از دو پله مفروش پذيرايي بالا رفتم.آنجا هم دست خطهاي پدر بود.هر شعر براي خودش دنيايي داشت.عمه را ميديدم كه در آشپزخانه براي ما زحمت ميكشد و پدر كه طبق معمول يا كتاب ميخواند و يا به گلهايش ميرسيد.فكر نميكردم كه روزي با دنياي ساده و كوككم تا اين اندازه فاصله بگيرم.هميشه سكوت زيبائي در خانه ما برقرار بود.از راهرويي كه منتهي به حياط ميشد پايين آمدم و داخل حياط شدم.آنجا هميشه تميز بود.اينها به خاطر توجه بيش از حد عمه بود.ميخواستم يك دل سير همه جا را تماشا كنم.استخر بزرگي رو به روي من بود،تابستانها پدر آن را پر آب ميكرد تا شنا كنيم.انگار در عالم خواب دلتنگ عمه و پدر شدم.برگشتم و داخل خانه رفتم،ولي همه جا را سرد و متروك يافتم.همه جا تار عنكبوت بسته بود.از ديدن اين منظره دلم لرزيد.به هر طرف كه ميچرخيدم هيچ آثاري از زندگي نميديدم.از همه چي بوي مرگ ميآمد.بالاي پلهها عمه و پدر را ديدم.خوشحال از پلهها بالا رفتم اما هر چه به طرف آنها ميرفتم از من دور و دور تر ميشدند تا جايي كه هر دو به لب ايوان رسيدند.
ميخواستم فرياد بزنم كه:عقب تر نريد وگرنه پرت ميشيد!
ولي صدائي از گلويم خارج نشد و هر دو به پايين پرت شدند.از ديدن اين صحنه وحشت زده از خواب پريدم.عرق سردي روي بدنم نشست و گلويم خشك خشك شده بود.دستهايم ميلرزيد.ترسيده بودم اما تازه فهميدم كه اين فقط يك خواب بوده.از آن روزها ،سالها گذشته و حتي ياد آنها نيز فراموش شده.اينك من زني فرتوت و پير هستم كه با وزش باد پائيز احساس سرما ميكنم.ديگر احساسات عاشقانه در رگهاي من جريان ندارد.ديگر خواب به چشمم نيامد.از جا برخاستم و آهسته به دنبال شيشه قرصام به طرف پنجره رفتم.براي اينكه فراموش نكنم،هميشه آنها را كنار عكس بچهها ميگذارم و هربار با برداشتن يك قرص،چشمم به عكس بچهها ميافتاد و قلب پير و خستهام مملو از شادي ميشود.
بار ديگر به بسترم برگشتم اما نه براي خواب بلكه براي مرور خطرت گذشته؛گذشتهاي كه فاصله مرا با زندگي آرام قبل زياد و زياد تر ميكرد؛فاصلهاي كه مسير زندگي مرا آنقدر عوض كرد كه فراموش كردم كي بودم،كجا بودم و چه ميخواستم و حالا وقتي به آن روزها فكر ميكنم ميبينم چقدر سريع همه چي عوض شد و از بين رفت.اكنون اگر سراغ آنها را بگيرم قطعا آثاري ازشان پيدا نميكنم.آن آدم ها،مهرباني ها،كينهها و دلتنگيهاي من و رسم و رسوم ها.راستي گفتم ارسم.بله،من نيز قرباني يك رسم شدم؛رسمي كه تا آن زمان،كه من دختر هيجده سالهاي بودم به آن برخورد نكرده بودم،اما ناگهان در برابرم قد عالم كرد و من به ناچار به خاطر پدر سر تسليم فرود آوردم. فصل اول:قسمت دوم
پدري كه برايم هيچوقت از هيچكاري مضايقه نكرد.تا آنجا كه از دستش بر ميآمد همه چيز را برايم مهيا ميكرد و وقتي او را از دست دادم تازه بي كسي خودم را به معناي واقعي حس كردم.
من اين را ميدانم كه هيچگاه كسي مثل پدر نميتواند نازكش دختر باشد.اصلا دختر با پدر يك جور ديگه هست و شايد اين نظر من باشد.
به هر حال من اينطوري بودم.دختري آرام با چهرهاي كه بيش تر زيبائياش را از مادرش به ارث برده بود و متانت و تواضع را از پدر.پدر و عمه مرا مثل گرانبهاترين جواهر دنيا حفظ كردند و هيچوقت پدر نگذاشت كمبود مادر را حس كنم و عمه كه بعد از فوت شوهرش به منزل ما آمده بود كاملا جاي خالي مادر را برايم پر كرد.به خاطر انتخاب اسم من توسط مادر،پدر مرا ((ترنم))نام گذاشت و هروقت كه مرا ميبوسيد و موهاي بلند و مجعدم را برس ميزد اشك در چشمان اشنا و عزيزش حلقه ميزد.
امروز با اين همه سنّ و سالي كه از من گذشته باز هم نياز به پدر را حس ميكنم.روزها از پي هم به سرعت ميگذاشت و من بزرگ و بزرگ تر ميشودم.دوره دبستان و راهنمايي با تمام خاطرات شيريناش خيلي زود سپري شد.من و تهمورث ،برادرم،هميشه شاگرد اول بوديم و در همان زمان تهمورث با نمرات عالي ديپلم گرفت و من وارد دبيرستان شدم.
دوره دبيرستان با تمام شور و حالش آغاز شد.حالا ديگر آنقدر احساس بزرگي و غرور ميكردم كه روي پاهايم بند نبودام و همه جا در جمع دوستان و آشنايان تعريف ما دو تا بود و درست در همان روزها بود كه برادرم بنابر اصرار عمو علي براي ادامه تحصيل راهي نروژ شد.دوري تهمورث مرا از پا انداخت و درست يك هفته دار بستر بيماري بودم.گويا ميدانستم ديگر او را نميبينم.عمو در نروژ زندگي ميكرد و سالها قبل در آنجا با زن عمو نيكو آشنا شده بود و بعد با هم ازدواج كرده بودند و ثمره اين ازدواج دو دختر زيبا بود به نامهاي نيلوفر و ناذانين.
پذيرفته شدن تهمورث در رشته معماري خبر فوق العادهاي بود.هر سه از خوشحالي نميدانستيم چه كار كنيم.پدر جشن كوچكي ترتيب داد تا به افتخار اين موفقيت شادي كنيم.من بر آن شدم تا از برادرم كم نياورم و به همين خاطر دوران دبيرستان را با موفقيت به پايان بردم ولي راضي به رفتن نبودام چون خلق و خوي من با كشورهاي اروپايي سازگار نبود و در ضمن دوري از پدر و عمه مرا ميكشت.
در كنكور شركت كردم و از آنجا كه خدا با من يار بود در رشته گرافيك قبول شدم.روزي كه اسمم را در ليست قبول شدگان ديدم از خوشحالي در كنار دكه روزنامه فروشي جيغ بلندي كشيدم و تمام راه را تا خانه دويدم.وقتي رسيدم نفسم بالا نميآمد.هديه عمه وسايل كار گرافيكم بود و پدر وسايل اسكي،چيزي كه هميشه آرزوي آن را داشتم و بار ديگر با دلي سرشار از اميد و آرزو،تلاشم را براي شروعي بهتر آغاز كردم با پشتوانههاي محكمي چون عمه و پدر عزيزم كه هميشه يار و ياورم بودند.

اشك خشك شدهام سرازير شد.فكر آن روزها وجودم را به آتيش ميكشيد،براي يك لحظهاش جان ميدادم.اصلا فكرش را هم نميكردم كه زندگي من فقط براي يك تصادف به كلي عوض شود و با آدمهايي آشنا بشوم كه در دورترين زوياي فكرم جايي براي آنها نميديدم.هر كوششي كه كردم به خاطر پدر بود تا آسيبي متوجه او نشود.هميشه از اين كارم راضي هستم ولي پدر خورد شد و از هم پاشيد.اين را در نگاههاي خجالت زده و غمگينش با تمام وجود حس ميكردم .بار ديگر بلند شدم و كنار پنجره رفتم،ريزش باران ادامه داشت و اين روح خسته مرا آرام ميكرد.شايد پيرتر از آن هستم كه بتوانم همه داستان را يك جا نقل كنم،اما نميدانام چرا دلم ميخواهد بار ديگر زندگي سخت خودم را مرور كنم و حالا با اجود گذشت اين همه سال باز هم بيقرار آن روز هايم.آن خانه و ترسي كه از رفتن بر وجود ناچيزم حكم فرما شد و لحظه خداحافظي كه براي همه چيز دلتنگ بودم.من با اين احساس وارد زندگي جديدي شدم،با روحيهاي خراب و داغون،تنها،قريب و بي كس.ترنمي كه هميشه در كنار عمه و پدر بود بايد ميرفت تا به تنهايي زندگي جديدش را شروع كند.

زندگي ما ادامها هيچوقت مطابق ميلمان نيست.اگر بر حسب اتفاق يك روز آن جور كه دوست داريم سپري شود قطعا اتفاقي بوده و بدون برنامه ريزي.ولي مال من يك روز و دو روز نبود،حساب يك زندگي بود،زندگي كه با يك اشتباه پدر آغاز شد؛او در حين رانندگي با سرعت زياد به پسري زد و او جا به جا مرد.او كي بود؟از كجا آماده بود؟هيچ كس نميدانست و همه چيز از همين جا شروع شد.
تازه سال اول دانشگاه بودم.يك روز بعد از ظهر بعد از اتمام كلاس به خانه برگشتم.وقتي رسيدم عمه خانه نبود.كمي تعجب كردم ولي بعد با خود گفتم:شايد براي خريد از خانه خارج شده.
بنابر اين زياد نگران نشدم.براي رفع خستگي سراغ چاي رفتم ولي سماور سرد سرد بود.يعني او كجا رفته؟چاي آماده كردم و نشستم.حالا ديگر ساعت نزديك ۹ شب بود.دلم شور ميزد و با نگراني اين طرف و آن طرف ميرفتم.نميدانستم سراغ آنها را از كي بگيرم و به كجا تلفن كنم كه ناگهان صداي كليد را شنيدم.با خوشحالي به طرف در دويدم،ديدم عمه خسته و رنگ پريده وارد شد و قبل از آنكه توجهي به من بكند به سراغ قوطي قرصهايش رفت.كنارش رفتم و گفتم:سلام عمه كجا بودي؟دلم شور ميزد.
اما جوابي نشنيدم.بلند شد و رفت كنار پنجره.داشتم از ناراحتي ميمردم چون عمه هيچوقت با من اينطور برخورد نكرده بود.از دستش دلخور شده بودم كه صداي گيريهاش تنم را لرزاند.از پشت بغلش كردم،برگشت و مرا در آغوش گرفت.با ترس گفتم:عمه جون چي شده؟تورو خدا به من بگو چه اتفاقي افتاده؟
او مدام مرا ميبوسيد و اشك ريخت.سپس آرام گفت:هيچي،هيچي گلم،چيزي نشده.
_چرا ميگي هيچي؟اگر چيزي نيست چرا گريه ميكني؟پدرم كجاست؟
_آخه از دست تو چه كاري بر مياد؟
_ولي من بايد بدونم چي شده؟
او در حالي كه موهاي منو نوازش ميكرد گفت:ما خيلي تنها شديم.
ناگهان وحشت عظيمي مرا محاصره كرد گفتم:پدر چيزي شده؟اون كجاست؟
اما عمه مرا بوسيد و گفت:نه عزيزم،فكر بد نكن،غروب،هنگام برگشتن به خونه تصادف كرده و زده به يه نفر و اون مرده.واسه همين بازدشته.
_كجا اين اتفاق افتاد؟
_اونش مهم نيست؛مهم اينه كه به زندون افتاده.نميدونم.بايد خانوادهاش بيان و ببينيم چي ميگن.خدايا به برادرم كمك كن.نميدوني داشت دق ميكرد.
_مگه پدر رو ديدي؟
_اره،از كلانتري تلفن زدن،حق گنگو وكيلش بود.مثل اينكه اونجا نگرش داشتن تا ببينن چي ميشه؟
_ببينم پير بوده يا جوون؟
_من اينها رو درست نفهميدم ولي مثل اينكه جوون بوده.
_حالا با پدر چيكار ميكنن؟
نميدونم عزيزم،نميدونم.
عمه باصداي بلند به گريه افتاد و من به پدر فكر ميكردم. يعني الان دارد چه كار ميكند؟يكدفعه دستهاي عمه را رها كردم و گفتم:ميخوام ببينمش.
_نميذارن،منو هم نذاشتن.اما اونقدر التماس كردم كه از پشت در چند دقيقه حرف زاديم.
داشتم از پا ميافتادم ولي اتفاقي بود و كاري نميشد كرد.تا فردا صبح هزار سال به ما گذشت.هربار كه بلند شدم ديدم عمه بيداره است و فكر ميكند.صبح زود هر دو به اتفاق رفتيم كلانتري و بعد از هزار جور التماس،عمه و آقاي حق گنگو به ديدار پدر رفتند.فقط مرا نميخواست ببيند اما بيرون به شنيدن صدايش اكتفا كردم.عمه ميگفت:ايرج چطوري؟حالت خوبه؟
_خوبم.ترنم چطوره؟حرفي كه بهش نزدي؟
_نميشد نگم.حال و روز خوبي نداشتم كه پنهان كنم.
_حالا كجاست؟
_راضيش كردم كه نياد.با اونها چي كار كردي؟
پدر جوابي نداد و آقاي حق گنگو گفت:هيچي مثل اينكه مال تهران نيستن.خانوادهاش جنازه رو تحويل گرفتنوا فعلا قراره بازداشت شوي تا اونها براي خاكسپاري و انجام مراسم برن شهر خودشون و بعد بيان تا ببينيم چي ميگن.
عمه به گريه افتاد و گفت:نه،يعني چهل روز ايرج اينجا بمونه؟
صداي خسته پدر را شنيدم كه گفت:چاره چيه؟من مقصرم.نميدونم كجا بود و يه دفعه چجوري جلوي ماشين سبز شد،تا اومدم ترمز كنم خورد به ماشين و تا به خودم بجنبم تموم كرده بود.
آقاي حق گنگو با ملايمت گفت:خوب ،حالا وقت اين حرفها نيست.بايد به فكر راه چاره باشيم.
عمه گفت_يعني چيكار كنيم؟
_فعلا هيچي تا برگردان.بعد از مراسم هفت ميان.بايد رضايت اونها رو جلب كنيم.
پدر گفت:رضايت اون ادامها رو؟من كه چشمم آب نميخوره.
_به هر حال بايد تمام تلاش خودمون رو بكنيم.
_نميخوام با ترنم اينجا بياييد.نگرانم نباشيد،فقط دعا كنيد.ميترسم اين اطراف باشن و آسيبي به شما برسونن.
در همين لحظه ماموري جلو رفت و گفت:خانم وقت تموم شده. بفرماييد.
هواي آنجا برايم سنگين بود.سرم گيج ميرفت،بيرون آمدم و كنار ماشين ايستادم.انگار بيرون هوا بهتر بود.عمه و آقاي حق گنگو رسيدند،عمه مرا بغل كرد و گفت:ترنم عزيزم،كجا رفتي؟اونجا دنبالت گشتم.بيا بريم خونه.
به طرف ماشين ميرفتيم كه صداي مردي از پشت سرمان گفت:پس كس و كار اون نامرد شماييد.ميكشمتون كه جوونمون رو زير خاك كردين.
برگشتم.مردي قوي هيكل كه لباس كردي پوشيده بود به ما حمله كرد.ولي قبل از آنكه به ما برسد مأمورها جولويش را گرفتند و آقاي حق گنگو گفت:خانم شايان،بهتره كه شما بريد،ساله نيست كه اينجا بمونيد.
هر دو وحشت زده سوار ماشين شديم و آن جا را ترك كرديم.وقتي به خانه رسيديم بغضم تركيد و به گريه افتادم.وضع خيلي بد تر از اني بود كه فكر ميكردم..فردا پدر را از كلانتري به زندان منتقل كردند.عمه هر هفته در يك روز معين به ديدنش ميرفت و برايش ميوه و لباس و چيزهاي ديگر ميبرد.او فقط نميخواست مرا ببيند ولي جوياي حالم بود.بايد تا موقع تشكيل دادگاه صبر ميكرديم.بالاخره بعد از گذشت بيست روز از مرگ آن پسر دادگاه اول تشكيل شد.من رديف عقب نشستم و خانواده آن پسر جلو بودند.چشمم به همان مردي افتاد كه روز اول به ما حمله كرده بود.سه زن كه لباسهاي محلي سياه به تن داشتند در كنارش نشسته بودند.پدر را از در كوچكي وارد دادگاه كردند.لباس زندان را پوشيده بود،ريشهايش در آماده بود و قيافه گرفتهاي داشت.جلسه رسمي شد.هر كس حرفي ميزد.آنها ميگفتند قصاص.انگار كلمهاي جز اين بلد نبودند.گاهي عصباني ميشدند و گاهي آرام.شايد اگر كسي نبود همان لحظه پدر را ميكشتند.چون چندين بار به پدر حمله كردند.هر حرفي بي نتيجه بود،فقط قصاص ميخواستند.حق گنگو ميگفت:بايد دست به كار بشيم.بايد رضايت بگيريم،از هر راهي كه امكان داره.
بالاخره بعد از چند لحظه تنفس اعلام شد.عمه و حق گنگو صحبت ميكردند كه همهمه تعدادي زن و مرد را شنيدم.سرم ر كه بلند كردم ناگهان زن چاقي كه چادر سياهي به سر داشت به طرفم آمد و در يك لحظه با نفرت موهايم را دور دستش پيچاند و گفت:اون پدر بيشرفت پسرمو كشت،ما هم ميكشيمش!
عمه به طرفم برگشت و در حاليكه سعي ميكرد مرا از دست او نجات دهد گفت:خانم آروم باشيد.چرا اين بچه رو اذيت ميكنيد؟
اما او با دست ديگرش عمه را حول داد و گفت:داغ جوون به دلمون گذشتين،داغ پدرت رو ميبيني،همين حالا!
اما من فقط گريه ميكردم.ناگهان صداي مرد جوان و رشيدي كه پشت سرم بود،شنيدم كه گفت:مادر!بيا كنار،ولش كن.
او موهايم را رها كرد و من به طرف عمه رفتم و خودم را در آغوش او پنهان كردم.دادگاه براي بار دوم تشكيل شد و ترجيح دادم بيرون بمانم.روي نيمكت نشسته بودم و به حال زار خودمان فكر ميكردم.در فكر بودم كه در باز شد،سرم را بلند كردم و ديدم آن مرد جوان از اتاق خارج شد.
بلوز و شلوار مشكي پوشيده بود و ته ريش داشت؛با چشمهاي مشكي.ابروهاي كشيده مشكي و بازواني قدرتمند.نگاهي به من كرد و به طرف پنجره رفت.او مرا از دست مادرش نجات داده بود.من از ترس سرم را بلند نكردم.آمد روي نيمكت نشست.از گوشه چشم نگاه دقيقي به او انداختم،خيلي رشيد و تنومند بود درست مثل جنگ جوهاي عرب.شايد اگر لباس عربي ميپوشيد و شمشيري به كمر ميبست هيچ فرقي با آنها نداشت.ناگهان در باز شد و زن لاغر اندامي بيرون آمد و گفت:فقط بايد بميره.اگر غير از قصاص حرفي بزني،مادر جون به سر ميشه.ما خودمون ميكسيمش.ببينم اين دختره كيه؟
من هنوزم سرم پايين بود.او يقهام را گرفت و بلندم كرد و گفت:
_گوشاي كرت رو و كن!فكر نكن پدرت رو ولش ميكنيم،ما اونو ميكشيم.
براي اولين بار با صداي لرزان گفتم:خانون تورو خدا اونو ببخشيد،من غير از پدرم كسي رو ندارم.
_خفه شو!ببند اون دهنت رو!پس برادر من چي؟هان؟
او داشت خفهام ميكرد.نفسم بند آماده بود.دو مرتبه مرد جوان به دادم رسيد و زن را كنار زد و گفت:با اين چيكار داري؟ولش كن!
اما او فرياد زد:ولش كنم؟حالا ميبيني!جنازه پدرشو رو دستش ميزارم.


بعد چادرش را جمع كرد و داخل اتاق شد و من لرزان بيرون رفتم و آبي به صورتم زدم،وقتي برگشتم آثاري از مرد جوان نبود.بالاخره بعد از مدتها عمه خسته بيرون آمد.به طرفش رفتم و گفتم:عمه چي شد؟پدر كجا رفت؟
_چي بگم،رو حرفشون وايسادن و ميگن قصاص.از اون در به زندان منتقلش كردن.
_يعني هيچ راهي وجود نداره كه پدرم زجر نكشه؟
يك دفعه آن زن چاق كه اول مرا زده بود،به من حمله كرد.من دستم را جلوي صورتم گرفتم اما او در حالي كه موهايم را ميكند و توي سر و صورتم ميزد گفت:اره بي حيا!يه راه هست،اونم اينه كه درش بزنن.
دو زن ديگر هم عمه را ميزدند.باز هم آن مرد جوان جلو آمد،دستم را گرفت و مثل پر كاهي عقب كشيد و فرياد زد:اينارو ول كنيد!چرا به جون اينا افتادين؟
زن چاق گفت:تو چرا دفاع ميكني؟مگه قاتل برادرت،پدرش نبود؟
_بريد پايين!ميريم خونه.
وقتي برگشت چشمهاي سياهش به طرز خاصي مرا ترساند.دستم را رها كرد و رفت.به طرف عمه رفتم و هردو مثل آدمهاي بدبخت همديگر را بغل كرديم و گريه سر داديم.
قرار بعدي دادگاه افتاد بعد اعضا مراسم چهلم آن پسر.ولي دو روز قبل از تشكيل دادگاه قرار شد به منزل آنها برويم و با هم صحبت كنيم.اين قرار را آقاي حق گنگو گذشته بود.عمه هر بار كه به ديدن پدر ميرفت التماس ميكرد تا از آنها رضايت بگيريم.عاقبت بعد از ظهر وكيل پدر آمد و بعد از صحبتهاي زياد سوار ماشين شديم و حركت كرديم.ابتد هر سه ساكت بوديم ولي بالاخره آقاي حق گو سكوت را شكست و گفت:ببينيد خانم شيئا،امكان داره با شما بد برخورد كنن مخصوصاً با ترنم.ولي بايد تحمل كنيد چون اگر موفق به گرفتن رضايت نشيد،معلوم نيست چي ميشه.
عمه گفت:من همه تلاشمو ميكنم ولي اون آدمهايي كه من ديدم،زياد اميدوار نيستم.
_چارهاي نداريد،بايد به دست و پاشون بيفتيد،التماس كنيد،شايد دلشون به رحم بيد.
_من كه دارم از ترس ميميرم.ترنم تو چطوري؟
_خوبم.
_دخترم سعي كن آروم باشي.
حق گنگو گفت:ببين دخترم،ميدونم اين كار ساخته ولي پاي مرگ و زندگي پدرت در ميونه.سعي كن دلشونو به دست بياري.گريه كن،التماس كن،ميفهمي چي ميگم؟
_بله ميفهمم ،سعي خودمو ميكنم.
_اونها راضي نميشدن،ولي با هر ترفندي بود راضيشون كردم.
عمه گفت:راستي خونه شون كجاست؟ما كه از شهر خارج شديم.
_خونه شون اينجا نيست.فعلا منزل يكي از بستگانشون موندن.مثل اينكه دهات اطراف سنندج زندگي ميكنن.


وقتي رسيديم باغ بزرگي نمايان شد.حتي امروز هم كه فكرش را ميكنم ميبينم كه چقدر اينكار سخت بود.جلوي در كسي نبو.ما زنگ زاديم و وارد حياط شديم.خانه بزرگي آنجا قرار داشت و تعددي زن و مرد ،كه اكثر آنا را در دادگاه ديده بودم.بين آنها چشمم به مرد جوان افتاد كه به من نگاه ميكرد.جواب سلام مرا ندادند و بدون اينكه به ما تعارف كنند وارد اتاق شدند و آن مرد جوان تعارف سردي به ما كرد و خودش وارد شد.به دنبال او وارد اتاقي شديم كه ظاهري قديمي داشت ،فرشهاي متعددي روي هم بان بود و مثل خانههاي قديمي طاقچه داشت و پردههاي ضخيم آويزان بود.بدجوري بوي نفت آزارم ميداد.پشتيهاي بزرگي گرداگرد اتاق بود و آنها روي پتوهاي كهنهاي نشسته بودند.آن مردي كه رو اول به ما حمله كرد نشسته بود و قليان ميكشيد و زن چاق كه مرا زده بود با نفرت و حرص به ما نگاه ميكرد.بار ديگر مرد جوان تعارفي براي نشستن كرد.تا مدتي سكوت برقرار بود.چاي آوردند اما من برنداشتم.آقاي حق گنگو گفت:ببينيد فكر ميكنم شما ميدونيد ما براي چي اومديم.بايد در اين مورد باهم بيشتر صحبت كنيم.
مردي كه ظااهرا پدرشان بود و قليان ميكشيد به من نگاه كرد و فرياد زد:چي بهتر از اين كه ما رضايت بديم،ها؟خور خوندين،بايد قصاص بشه.بي خودي اومدين اينجا.
_آقاي محترم يه كمي فكر كنيد.اين تصادف كه عمدي نبوده.اين دختر كسي رو جز پدرش نداره.
_پسر جوونم چي؟اون آدم نبود؟نه؟
_اين اتفاق افتاده و همون تور كه گفتم از عمد كه نبوده...
اما آن مرد با عصبانيت حرف آقاي حق گو را قطع كرد و گفت:اره تصادف بوده.همين سي روزه كه پسرم رفته زير خاك.حالام رضايت بديم كه برن به ريش ما بخندن.
_شما يه تجديد نزاري بكنيد،به خاطر دخترش.
عمه گريه ميكرد.سربلند كردم گويا بايد من صحبت ميكردم.آن مرد كه قليان ميكشيد طوري نگاهم ميكرد كه گويا لذت ميبرد و بقيه يكي يكي قوي تر و آماده كه مرا بزنند.از نگاهشان ترسيدام و زبانم بند آماده بود.
حق گو گفت:شنيدم شما مهمان نوزيد و حالا ما مهمان شما هستيم.
پدرش گفت:اين دخترشه و اونم زنشه،اره؟
_خير آقا ايشون خواهرشون هستن.همسرشون سالها قبل فوت كرده.
عمه گيريه كنان گفت:شما رو به خدا نگذاريد اين دختر يتيم بشه!هر كاري بگيد ميكنيم.پول خونشو ميديم.
ناگهان مرد قليان را به طرفي پرت كرد و فرياد زد:بسه ديگه زنكه بي فكر!يعني پول خون پسرم رو بگيرم،اره؟
ناگهان آن زن چاق از پس پرده بيرون آمد و به عمه حمله كرد و گفت:پولتون رو بذريد تو جيبتون.از گوشت سگ حرومتره اگه بگيرم.بايد قصاص بشه.
يكدفعه صداي خودم رو شنيدم كه گفتم:اينقدر نگيد قصاص،قصاص!چقدر بي رحميد!پدرم كه از قصد پسرتونو نكشته،مگه شما رحم نداريد!منكه تو اين دنيا كسي رو جز اين پدر ندارم.اونم ميخواين از من بگيريد.هميشه گذشت شيرين تر از انتقامه.ما همه از اين پيشامد متاسفيم ولي باور كنيد كار شما پيش خدا بدون اجر نميمونه.
همه به من خيره شدند.كلمات جسته و گريخته از دهانم بيرون ريخت.نميدانستم كه كارم درست بوده يا نه،ولي بالاخره حرفهايم را زدم.آن زن به طرفم آمد و مرا چسباند به ديوار و گفت:فكر ميكردم لالي.خوب حرف ميزاني!ولي اين حرفهاي قشنگت به دردمون نميخوره.پدرت بايد اعدام بشه تا راضي بشم.
با چشماني پر از التماس گفتم:خانم تورو خدا به من رحم كنيد.من غير از پدرم كسي رو ندارم.شما رو به خاك پسرتون قسم،من مادر ندارم.
اما او طوري در چشمهايم خيره شده بود انگار دنبال چيزي ميگشت.آرام گفت:من چي؟پسرم كه مرده چي؟حالا يه چيزي نزديك سي روزه مرده.ديدارم با اون افتاد به قيامت.
او كه با حرص گلويم را گرفته بود گفت:بگو،جواب بده!
با ترس گفتم:من...من دارم خفه ميشم.
او فشار دستهايش را بيشتر كرد.همه چيز داشت تيره و تار ميشد كه مرد جوان بار ديگر او را كنار كشيد و گفت:مادر!داري اونو ميكشي.
_به درك!بميره.
روي زمين افتادم.آن زن به طرف گلي كه آورده بوديم حمله كرد و آن را به طرفمان پرت كرد.مردها حرفي نميزدند.او دوباره حمله كرد اما من بيرون دويدم و دنبال راه فرار ميگشتم كه چند تا زن جوان از در كناري بر سرم ريختند و با مشت و لگد به جانم افتادند.نميدانام چه جوري شد كه آن مرد جوان بار ديگر من را نجات داد و جسم نيمه جانم را به گوشهاي كشيد و آنها را داخل اتاق كرد.با ناتواني خودم را كنار حوض رساندم تا خواني كه از دهانم ميآمد بشويم كه پاي او را ديدم.سرم را بلند كردم.آهسته گفت:از اينجا بريد.اونها هنوز براي اينكار آماده نيستن.

بلند شدم و گفتم:باشه ما ميريم،ولي از اينكه چند بار نجاتم داديد متشكرم.

فصل دوم:قسمت ۳
او حرف نزد و فقط نگاهم كرد.بيرون آمدم و خودم را روي صندلي ماشين انداختم،اما او دم در ايستاده بود و به من نگاه ميكرد.حق گو و عمه رسيدند و ما به سوي تهران حركت كرديم.حالي براي حرف زدن نداشتيم.همه هر هفته به ديددر پدر ميرفت.هم نه اميد بودم و هم اميدوار.نميدانستم بايد چه كار كنم.به هر داري ميزديم آخر سر بون بست،قصاص بود و بس.به دانشگاه هم نميرفتم،حال و حوصله درس را نداشتم.خوشي من چه كوتاه بود.عاقبت بعد از گذشت دو روز سياه،دادگاه تشكيل شد.باز هم حرفهاي تكراري قبل.پدر نه اميدانه سعي در تبرئه كردن خود داشت.هر دفعه پدر به جمعيت نگاه ميكرد سرم را پايين ميانداختم تا مرا نبيند.در حالي كه بي قرار چشمها و آغوش گرمش بودم.
علي رغم تلاش حق گو و پدر،آنان همچنان بر حكم قصاص پافشاري ميكردند.بلند شدم و آهسته بيرون آمدم،كنار پنجره رفتم و سرم را به سردي شيشه چسباندم.سردي شيشه مرا آرام ميكرد.هنوز مدتي از آمدنم نگذشته بود كه همه خارج شدند.آنها با زبان كردي كه من نميفهميدم با هم صحبت ميكردند و نقشه ميكشيدند.در دل زياد به آنان اميدوار نبودام كه براي بار دوم همه وارد سالن شدند و در بسته شد ولي باز هم بي نتيجه بود.اين را ميدانستم و نه اميدانه در طول راهرو قدم ميزدم.بالاخره بعد از گذشت ساعتهاي طولاني و خسته كننده بيرون آمدند.آنها پيروز شدند و ما شكست خورديم.
وكيل پدر گفت:متاسفانه نميشه كاري كرد.هر چه تلاش ميكنيم آخر سر ميگن قصاص.نميدونم ولي ميگم يه بار ديگه بريم خونه شون،اينجا نتيجهاي نداره.من با اونها صحبت ميكنم و به شما زنگ ميزنم.
ما به خانه آمديم و با نگراني منتظر تماس حق گو شديم.بعد از گذشت سه روز تلخ و جان فارسا،روز جمعه بود كه حق گو زنگ زد و گفت:بعد از ظهر آماده باشيد تا بريم بهاشون حرف بزنيم.
عمه بيرون رفت و مقداري پرهه و پيراهن مردانه خريد.خدا ميداند كه عمه با چه اميدي آنها را تهيه كرد تا از عزا درشان بياورد.هوا رو به تاريكي ميرفت كه ما راه افتاديم و در راه به من سفارش ميكردند كه بايد بيشتر تلاش كنم.
عاقبت رسيديم و ما مثل دفعه قبل وارد آن اتاق شديم.همه لباسهاي سياه محلي پوشيده بودند.مردها بالاي اتاق و زنها پايين.ما هم كنار در نشستيم و حق گو اينطور شروع كرد:من براي شما آرزوي صبر ميكنم و اميدوارم بار ديگه در بين شما جشن عروسي برقرار بشه.ولي اين اتفاق افتاده و ميخوام اين خانواده رو هم سياه پوش نكنيد.،به خاطره دخترش.
من سرم رو بلند كردم و به چشمهايشان نگاه كردم.عصبي بودند ولي مهربان تر از قبل به من نگاه ميكردند تا خواستم حرف بزنم مدرشان آمد جلوي من نشست و گفت:چند سال داري؟
با وحشت گفتم:بيست سال.
_ميدوني چقدر داغ برادر و پسر ساخته؟
سرم رو به اعلامت نفي تكان دادم.او زد زير هدايا و آنها را به طرف عمه پرت كرد و گفت:اينها رو اوريد ما رو بخريد؟كارو زندگيمو گذشتم اينجا موندم تا اونو قصاص كنيم.
براي اولين بار جرات پيدا كردم و دستهايش را گرفتم. دستش مثل تمام زنهاي روستاي سياه و خشن بود.
گفتم:خانم،اينها رو آورديم شما رو از عزا در بياريم.خوب نيست كه لباس سياه به تان كنيد.
_چرا تو بايد اين كارو بكني؟براي اينكه رضايت بگيري آره؟
من سكوت كردم و عمه گفت:خانم شما رو به خدا راه كنيد!شما دختر داريد؟فكر كنيد اين دختر بعد از پدرش چي كار كنه؟به جوونياش راه كنيد.شما كه پسرتون رو از دست داديد،نذاريد ما هم سياه پوش بشيم.ترنم خيلي به پدرش وابسته است.
_ترنم كيه؟
با خجالت گفتم:من.
سرهنگ رسولي گفت:ببينيس آقايان،پسر شما كه ديگه زنده نميشه،فقط با اين كار روح اون رو عذاب ميديد.به هر حال هر كسي به طريقي از اين دنيا ميره،اما اين راسم جوون مردي نيست كه سوما اين دختر رو از داشتن پدر محروم كنيد.
وقتي سرهنگ حرف ميزد،مرد جوان متفكرانه به من خيره شده بود و من با خجالت سرم را پايين انداختم.صحبتها زياد شد و عمه التماس ميكرد.دوباره آن زن به طرفم آمد،دستم را گرفت و گفت:پدرت رو دوست نداري؟چرا التماس نميكني؟ميخواي جنازهاش رو ببيني؟

اشك توي چشمانم حلقه زده بود،زانوهايش رو بغل كردم و گفتم:خانم خواهش ميكنم،التمستون ميكنم،ميام كلفتي شما رو ميكنم،فقط پدرمو ببخشيد.ميترسم عصباني بشيد و منو كتك بزنيد.هر كاري بگيد حاضرم انجام بدم.من...من...

فصل دوم:قسمت ۴
ديگر نتوانستم حرفي بزنم.اشك مهلتم نداد،بلند شدم و رفتم كنار ماشين ايستادم.ديگر نميخواستام به آن اتاق بروم و التماس كنم.اين كار برايم عذاب آور بود.مدتي بعد عمه و حق گو و سرهنگ رسولي آمدند.عمه گفت:ترنم،پياده شو و خداحافظي كن،تو چرا اينجوري كردي؟
پياده شدم.باز هم آن مرد جوان كنار در ايستاده بود و نگاهم ميكرد.جلو رفتم و گفتم:آقا،بابت همه چيز ممنونم و براي اين پيشامد متاسفم.ببخشيد اگر زحمت داديم.
ديدم جوابي نميدهد.گفتم:شب بخير و خدا نگهدار.
تا آمدم سوار ماشين بشوم با صداي ملايم و گرفتهاي گفت:به خاطر پدرت حاضري هر كاري بكني؟
با خوشحالي به طرفش برگشتم و يك لحظه نفهميدم چكار كردم،دستهايش را گرفتم و گفتم:بله،بله،البته كه حاضرم.هر كاري بگيد انجام ميدم.
او با قيافه اخم آلودي دستهايش را از دستم بيرون كشيد.تازه فهميدم كار بدي كردم.
گفتم:منو ببخشيد،منظوري نداشتم.از حرف شما خيلي خوشحال شدم،نگفتيد چكار كنم.
بدون آنكه نگاهم كند گفت:بعدا ميفهمي.
و بعد بدون خداحافظي رفت و در را بست.سوار ماشين شدم.عمه خوشحال بود،گويي اميدور شده بود.چند وقت بي خبر بوديم .دو هفتهاي بي سر و صدا سپري شد.گويا آنها به ديدن پدر در زندان رفته بودند و قرار شده بود براي صحبت و دادن رضايت به خانه ما بيايند.از شادي روي پاهايم بند نبودام ولي آقاي حق گنگو پريشان بود و حرفي نميزد.براي شب بي صبرانه منتظر ورودشان شديم ولي هنگام غروب آقاي حق گو آمد و گفت:اونها راضي نيستن بيان خونه ما و گفتن ما بريم اونجا.
بدون لحظهاي درنگ حركت كرديم.حق گو ابتدا حرفي نميزد و بعد نگاهي به من انداخت و گفت:ترنم،به خاطر پدرت هر كاري ميكني؟
من با تعجب گفتم:اين كه معلومه،اونا از خون پدر بگذارن،هر چي بشه اهميتي نداره.
عمه با تعجب پرسيد:ببينم چرا اينو پرسيدي؟
حق گو ساكت شد و ما باز هم همان مسير قبلي را رفتيم.اين بار خيلي آرام و بهتر از قبل با ما برخورد كردند و تا نشستيم برايمان ميوه و چاي آوردند.حق گو گفت:خوب حاج آقا طبق خواسته شما حرفي نزدم،حالا اون اينجاست و شما خودتون بگيد.
حق گو سربسته صحبت ميكرد.آن مرد پوك محكمي به قلينش زد و گفت:دختر ميدوني ميخوايم رضايت بديم تا پدرت آزاد بشه؟
لبخندي زدم و گفتم:اين نهيات لطف شماست.
_اما اين كار يه شرط داره،يا اون اجرا ميشه يا پدر تو رو قصاص ميكنن.
با تعجب نگاهش كردم.زنها زٔل زده بودند به من.عمه دستم را ميفشررد.نميدانام چرا حس كردم عمه هم خبر دارد و فقط من بيخبرم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:چه شرطي؟
اون دستش را به طرفم دراز كرد و گفت:در ازاي زادي پدرت و گذاشتن ما از قصاص اون،تو بايد خون فصل بشي.

فصل دوم:قسمت ۵
يكهاي خوردم و با حيرت گفتم:خون فصل بشم يعني چي؟يعني بميرم؟
او جوابي نداد و مرد جوان كه لب پنجره نشسته بود گفت:مگه نگفتي حاضري براي پدرت هر كاري بكني؟
_بله گفتم،ولي اين كه گفتيد اصلا چي هست؟
مادرشان بلند شد و رو به رويم نشست واا گفت:كوب گوشاتو وكن!يا مياي و با ما زندگي ميكني،اختيار دارت ما ميشيم،يا اينكه پدرت رو حلق اويز ميكنن.فهميدي؟
تمام اتاق دور سرم ميچرخيد و زبانم بند آماده بود.او سرش را جلو آورد و گفت:چيه؟لابد فكر كردي رضايت ميديم و ما هم ميريم ها؟كور خوندي.
بالاخره با زحمت گفتم:پس پدر و عمهام چي؟
_پدر بي پدر!عمه هم همين جور!با ما مياي تا بريم؟زود باش جواب بده!
ولي من آمادگي جواب نداشتم؛اصلا نميدانستم چه بگويم.آهسته گفتم:آخه به چه عنوان؟هم صحبت،هم دم،يا....
او حرفم را قطع كرد و گفت:يا كلفت.مگه نگفتي مياي كلفتي منو ميكني؟حالا اينجوري دبه ميكني،اگر غير از اين عمل كني...
با گريه گفتم:پدرم رو ميكشيد ،اره؟
_اره همين كه گفتي.بقيهاش با خودته.
به تك تك آنها نگاه كردم.از همهشان ميترسيدم.پدرش گفت:چيه دختر با اون چشات.چرا اونجوري نگاه ميكني؟مگه ديو ديدي؟
صورتم را گرفتم و به گريه افتادم.عمه گفت:شما يه فرصت بديد تا من همه چيز رو درست كنم.
پدرش در حالي كه تسبيح ميانداخت گفت:به هر حال شرط ما اين بود.سه روز ديگه ميريم.اگر توافق كرديد ،رضايت ميديم،غير از اين ميريم براي قصاص.خودتون خبرمون كنيد.
بلند شديم و از اتاق بيرون آمديم.داشتم كفش ميپوشيدم كه مرد جوان را ديدم كه نگاهم ميكرد.تازه فهميدم كه منظورش چي بود.گريه امانم نداد و اشكهايم سرازير شد.آنها خداحافظي كردند.عمه با اندوه مرا بغل كرد و گفت:ترنم قشنگم،آروم باش!راهي جز اين نداريم،تو بايد قبول كني اون قدرها هم بد نيستن.
با گريه گفتم:پس تو هم ميدونستي،عمه چرا چيزي نگفتي؟
حق گو گفت:ببين دخترم!فعلا بايد قبول كنيم تا ببينيم چي ميشه،شايد از نگاه داشتن تو منصرف بشن.
_اگه منصرف نشدن چي؟
_ببين ترنم،غير از اين راهي براي ما نگذاشتن.تو بايد به خاطر پدر فداكاري كني.
به خانه رسيديم.به اتاقم رفتم و در را بستم.عمه آمد كنارم و گفت:عزيزم آروم باش.تو هر كاري كني به خاطر پدرته.تو كه راضي به مرگش نيستي؟
_اين چه حرفيه!ولي ميگيد كجا برم؟پيش اونها كه ميخواستن ما رو بكشن.
_ميگي چيكار كنيم؟حاضر به پول گرفتن نيستن،خودت كه ديدي.
_ببينم پدر خبر داره؟
_اره مثل اينكه اول با پدرت صحبت كردن و ايرج گفته تو بايد بگي چون تو بايد انتخاب كني،تو كه ميدوني اگر پول ميخواستن ما دار و ندار مونو ميداديم ولي اونا تو رو ميخوان.اين يه رسمه بين اونها.
_ولي ما كه مال اونجا نيستيم.
_ميگي چيكار كنيم؟همه چي دست اونهاست و ما چارهاي جز اطاعت نداريم.
_عمه من ميترسم.باور كن همين الان دارم ميلرزم.
عمه مرا بغل كرد و نوازشم كرد.فرداي آن روز حق گو براي گرفتن جواب آمد.بعد از سلام و احوالپرسي حق گو گفت:خوب دخترم.بالاخره به چه نتيجهاي رسيدي؟
بدون آنكه نگاهش كنم گفتم:مگه چارهاي هم جز قبول كردن دارم؟
_نه!
_خوب منم قبول ميكنم ولي پدر كي آزاد ميشه؟
او تعدادي ورق در آورد كه در يكي از آنها تمام شرايط اين راسم نوشته شده بود.طاقت نداشتم بخوانم.آنها را مراتب كرد و گفت:ببين دخترم،بايد چهار تا امضا پايه اين ورقهها بزني تا اونها هم رضايت بدن و پدر آزاد بشه.اين فدكاري تو قابل ستايشه.بيع كه وقت نداريم.
امضا كردم و او بعد از خوردن چاي رفت تا به آنها بگويد كه من شرط را پذيرفتم.
روز بعد در حاليكه پدر چندين سال پير شده بود به خانه برگشت.تا ساعتها در آغوش پدر بودم و گره ميكردم.پدر اشك ريخت و مرا ميبوسيد و از من تالاب بخشش ميكرد.با بغض گفتم:پدر از اين كه سالمي و آزاد شودي خيلي خوشحالم.
پدر صورتم را در دستهايش گرفت و گفت:ولي تو چي؟يكي يه دونهام كه بايد به خاطر من فدا بشه.نميدوني ترنم،دلم داره آتيش ميگيره.
نميدانام چرا آن لحظه آرام شدم و گفتم:زياد هم آدمهاي بدي به نظر نميان.اگه با ما برخورد بدي داشتن چون عزادر بودن.مهم اينه كه شما نجات پيدا كردي،فكر كن منو شوهر دادي.
اما پدر دستهايم را بوسيد و گفت:ترنم،ميدوني كه هيچوقت نميتوني چيزي رو تو چشماي سبزت از پدر قائم كني.ميدونم كه فقط به خاطر من ميري.
در حالي كه سعي ميكردم او را آرام كنم گفتم:پدر اينجوري يه اميدي هست.سعي ميكنم رضايت اونها رو جلب كنم شايد از نگاه داشتن من گذاشتن.راستي كي ميان؟
_اونها فردا عازم شهرشون ميشن،اما شش روز وقت دادن تا پيشم باشي و بعد بري.
_فقط شش روز؟
_دخترم،تو پدر خودخواهت رو ميبخشي؟
_پدر ديگه حرفي نزن.نميدونم چرا اميدوارم.شما هم آروم باش.
_ميگي چيكار كنم؟دارم منفجر ميشم.خدايا!من كه به كسي بد نكردم.چرا بايد اين اتفاق بيفته؟
آن شب تا ديروقت صحبت كرديم و فرداي آن روز حق گو كپي ورقهها را براي پدر،كه قبلا امضا كرده بود آورد.قرار شد بليت هواپيما بگيرند.
حق گو گفت:روز جمعه منتظر من هستند.با رفتن او بغضم تركيد و به اتاقم رفتم.به ياد آن زنها كه ميافتادم بند بند وجودم ميلرزيد.يادم ميآيد كه عمه تمام لباسهاي تابستاني و زمستانيام را داخل چمدان گذشت.پس ماندنم طولاني بود.تعددي از نوارهايم،ضبط صوت كوچكم،عرقههاي خطّاطي،قلم و مركب براي زمان تنهاييام و يك پتوي زيبا با ملحفه و متكّا،صابون،شامپو،مقداري كتاب و عكسهاي دسته جمعي خانواده را در چمدان گذشتم.فرداي آنروز پدر مرا به اسكي برد تا براي اولين بار از هداياي پدر استفاده كنم ولي اصلا حوصله اين كار را نداشتم.عزمم را جزم كردم تا بتوانم با همه مشكلات مقابله كنم،حالا از هر راهي كه ممكن بود.خون فصل قانون آنها بود.فردا ساعت ۱۱ صبح بايد ميرفتم.هيچي نميدانستم فقط اين را ميدانستم كه بايد بدون اين كه مخالفتي كنم،به آنجا بروم.



رمان عروس خون(1)
رمان عروس خون(1)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://maxsoft.zaminblog.com
جارو فندکی ماشین
کارتون بامزی
دستگاه بافت مو
آموزش دفاع شخصی بانوان