پر پرواز(15)
بهنام و سپيده، هر دو لباس سياه پوشيده بودن، خيلي وقتِ
نديدمشون، نزديك به هشت ماه مي شه. از چهار سال پيش كه بهنام علي رقم ميل ليلي با
سپيده ازدواج كرده، تعطيلات به ديدنمون مي آمدن، اما جديداً چون سپيده باردار شده
بود و دكتر پرواز طولاني رو قدغن كرده بود پيش ما نيومدن؛ شكم برآمده ي سپيده توي
چشم مي زد، وارد ماه هفتم شده و بچه اش پسر بود، مي خواستن اسمش رو كامران
بذارن.
دوقلو ها با ديدن بهنام و سپيده، خيلي ذوق كردن و دنبال بقيه ميگشتن، با
ايما و اشاره به بهنام رسوندم كه چيزي از موضوع سينا جلوشون نگه، اونم شروع كرد به
سرگرم كردن اونا. از بهنام خواستم اول بريم خونه ي خودشون، اصلاً در توانم نبود بعد
از 18 ساعت پرواز، از كالفرنيا تا اينجا و بيداري دائم در پروازريال حالا برم جاي
شلوغ و با عده اي آدم سياه پوش كه مي خواستن بهم تسليت بگن روبه رو بشم. شنيدن اين
خبر و پرواز هول هولكي حسابي داغونم كرده بود و مطمئن بودم اگه با اين وضع وارد اون
جمع بشم از حال خواهم رفت و نمي خواستم فعلاً كسي، مخصوصاً ثريا از بيماريم مطلع
بشه. بنابراين صلاح دونستم به خونه ي بهنام برم، دوش بگيرم و حالم جا بياد، تا اون
موقع حتماً جنازه هم به تهران مي رسه، و يكسره مي ريم قبرستون. بهنام به حرفم گوش
داد و به سمت خونه ي خودش حركت كرد، به محض رسيدن بچه ها رو به دست سپيده سپردم و
رفتم حمام. تازه اونجا بود كه بدون ترس از بچه ها شروع به گريه كردم، البته باز هم
نمي دونستم براي مرگ سينا اشك مي ريزم يا درماندگي خودم و دوتا طفل معصومم.
از
حمام كه خارج شدم، سپيده گفت: «زودتر آماده شو، جنازه رسيده و همه رفتن قبرستون.»
قوري موهام رو خشك كردم، چون سرم نبايد سرما بخوره و بعد كت لي بلندي كه خود سينا
از تركيه برام آورده بود با دامن بلند مشكي پوشيدم، روسري آبي ومشكي كه بازهم سوغات
سينا از سفرهاي مختلفش بود به سر كردم و داروهام رو زودتر از ساعتش خوردم تا دچار
مشكل احتمالي نشم و راهي بهشت زهرا شديم. در بين راه متوجه ي نگاه بهنام و سپيده
بودم، اونا از اينكه يك دست مشكي نبودم ناراضي بودن، به هر حال توي فاميل فخيم
زاده، من همسر سينا شناخته شده بودم و همه توقع ديگه اي ازم داشتن. نهايتاً هم
بهنام تحمل نكرد و بهم گفت كه چرا مشكي نپوشيدم، منم جواب دادم:
ـ سينا از رنگ
مشكي متنفر بود و اينقدر بهش مديون هستم كه خود رو سياه پوشش نكنم، خودش ازم مي
خواست هيچ وقت مشكي نپوشم.
با گفتن اين حرف بهنام چيزي نگفت، وقتي رسيديم دوست
نداشتم بچه ها پياده شده و شاهد اون مراسم باشن براي همين از سپيده خواستم توي
ماشين بمونه و مراقب اونا هم باشه، هرچند دلش نمي خواست اما با پيشنهاد بهنام كه
اينطوري براي حال خودش هم بهتر بود قبول كرد. با بهنام پياده شده و به سمت بقيه كه
براي خواندن نماز ميت آماده مي شدن رفتيم و هنوز به آنها نرسيده بوديم و كسي متوجه
حضور ما نشده بود كه از پشت سر صداي علي و شادي توجهم رو جلب كرد، گويا سپيده
حريفشون نشده و از دستش در رفته بودن. تا بخوام عكس العملي نشان بدم، بهم رسيدن و
هركدم يكي از دستانم رو گرفته و با هم گفتن:
ـ ما هم با تو و دايي بهنام
ميايم.
ـ عزيزاي دلم! وقتي مي گم نمي شه، يعني نمي شه. به خاطر من برگردين توي
ماشين.
علي كه ده دقيقه بزرگتر از شادي بود و خيلي شبيه خودم بود با شيرين زبوني
گفت:
ـ تو اول به خاطر ما بذار باهاتون بياييم، بعدش ما به خاطر تو مي ريم توي
ماشين. مگه نه شادي؟
شادي با سر حرف برادرش رو تأييد كرد و در ادامه صحبت اون
گفت:
ـ آره ماماني، ما قول مي ديم اگه با شما بياييم، بعد بر مي گرديم توي
ماشين. مگه نه علي؟
علي هم با سر حرف اون رو تأييد كرد، با اين شيوه ي صحبت
كردنشون حسابي آشنا بودم. سينا عاشق اين پاس كاريهاشون بود و هرگز در برابر اين مدل
حرف زدنشون نمي تونست مقاومت كنه، بهش مي گفتم تو لوسشون مي كني! راه خام كردن تو
رو ياد گرفتن. بهشون نگاه كردم و بي توجه به نگاه معصومانه ي شادي كه با اون چشمان
سبزش هميشه منو ياد فرزاد مي انداخت، با دست به ماشين بهنام اشاره كرده و با تحكم
گفتم:
ـ زود با سپيده جون برگردين توي ماشين.
اونا نه، به حرف من و نه، به
حرف بهنام اهميتي نداده و بدون توجه نگاه معني داري به هم انداخته و گويا در تصميمي
با هم موافقت مي كنند، تا ما به خودمون بياييم، به سمت بقيه كه هنوز متوجه حضور ما
نشده بودند دويدن. خواستم تا به بقيه نرسيدن، خودم رو بهشون برسونم كه قدم اول رو
برنداشته، سرم گيچ رفته و چشمانم سياه شد. شانس آوردم بهنام رو گرفتم و گرنه با سر
مي خوردم زمين و چه بسا به جاي دو، سه ماه ديگه، همين الان مي مردم. بهنام و سپيده
با نگراني نگاهم كردن و بهنام گفت:
ـ چت شد، حالت خوبه؟
ـ هيچي! سرم گيچ رفت،
به خاطر بي خوابيه.
ـ تو اشتباه كردي بايد توي پرواز مي خوابيدي.
ـ خوابم نمي
برد، حالا دوقلو ها رو بچسب كه رفتن.
دوقلوها حسابي جو رو بهم زدن و همه ي
نگاهها رو به سمت خودشون كشيدند، حقم داشتن ميون اون همه چهره كه بيشترشون آشنا
بودن و اغلب آنها را خونه ي عمه الي مي ديدن، حسابي هيجان زده شده بودند. وقتي با
ذوق و شوق به سوي آغوشي كه عمه الهام براشون باز كرده بود مي رفتن، نتونستم حيرتم
رو از ديدن عمه الي پنهان كنم. كسي كه تا چند روز قبل در سن 65 سالگي، 45 ساله به
نظر مي رسيد، يك دفعه شده بود 80 ساله.
اونم برعكس بقيه كه سراپا مشكي بودن، مثل
من لباس مشكي نپوشيده بود وسراپا سفيد بود و رنگ روسريش با موهاي خاكستري كه تا
ديروز مشكي بود، همخواني جالبي داشت. شادي و علي توي آغوشش پناه گرفتن، انگار باورش
شده بود اينا نوه هاش هستن. عينك آفتابي زدم تا بچه ها، اشكهام رو نبينن و سپس به
سمت آغوشهايي كه براي گفتن تسليت و همدري به رويم باز شده بود، رفتم. چه حس بدي
داشتم، همه به جاي اينكه با ثريا كه برادرش رو از دست داده و چشماش از شدت گريه باز
نمي شد همدردي كنن، با من كه نسبت دوري باهاش داشتم همدري مي كردند. سعي كردم بچه
ها رو از آغوش عمه الهام خارج كنم، اما اون خودش سفت تر به بچه ها چسبيده بود و با
هر كلام اونا با صداي بلندي گريه مي كرد، مخصوصاً وقتي اونا پرسيدن:
ـ ماماني،
پس بابا سينا كجاست؟ نيومده؟
عمه الي چنان ضجه اي كشيد كه ترس برم داشت و سعي در
آروم كردنش داشتم و به ثريا كه او هم مراقب حال الهام بود و سعي داشت آرومش كنه
گفتم:
ـ ثريا خواهش مي كنم بچه ها رو ببر، اونا چيزي نميدونن.
وقتي ثريا، بچه
ها رو جدا كرده و با خود برد، صورت الهام رو بوسيدم و سعي كردم خودم رو كنترل كنم و
گفتم:
ـ عمه خواهش مي كنم آروم باشين، به خاطر بچه ها، به خاطر سينا، شما كه مي
دوني اون از اين گريه ها بيزار بود.
ـ نمي تونم، جگرم داره آتيش مي گيره، جوونِ
دستِ گلم پرپر شده.
چقدر دلم مي خواست همون جا بپرسم، چرا؟ اونكه از من سالم تر
بود، چي به سرش اومد؟ اما مي دونم با پرسيدن اين حرف، ديگه نمي تونم خودم رو كنترل
كنم و صد ضجه ام، دل بقيه رو مي لرزونه و حال عمه رو بدتر مي كنه. عمه رو در آغوش
گرفتم و بلندش كردم و سعي داشتم آرومش كنم، بهرام توي گوشم زمزمه كرد، از اونجا
ببرمش چون ممكنه اتفاق بدي براش بيفته. حق با بهرام بود، بلندش كردم و توي گوشش
زمزمه كردم كه بچه ها چيزي نمي دونن و ازش خواهش كردم همراه كتي از اونجا بره اما
او زير بار نمي رفت، تا اينكه بالاخره كتي و اردلان سوار بر ماشين و از آنجا دورش
كردند، ديدن اون صحنه براي يه مادر كار سختي بود و ممكن بود كاري دستمون بده، با
رفتن الهام، بچه ها رو هم همراه عزيزجون فرستادم داخل ماشين و جو كه آروم شد، مراسم
خاكسپاري با خواندن نماز توسط حاج مهدي شروع شد. نگاهش كردم، چقدر صورتش مهربان
بود، دوست داشتم وقتي منم مردم اون برام نماز بخونه. صورتش با اون ريش سفيد فوق
العاده نوراني بود. خواندن نماز كه تمام شد، موقع سخت ترين كار رسيد، سپردن دايي
سيناي مهربان به خاك.
وقتي داشتن توي قبر مي ذاشتنش، عينكم رو برداشتم تا با
ريختن اشكم از كسي كه در بدترين شرايط روحي حمايتم مي كرد سپاسگزاري كنم. باورم نمي
شد، كسي كه به خاك مي رفت دايي سينا بود، مردي كه اگه نبود و با حرفاش كمكم نمي
كرد، سالها قبل از اينكه تومور مغزي از پا درم بياره، غم و غصه ي اتفاقات تلخ شش
سال پيش منو مي كشت. من به سينا مديون بودم، به مردي كه در اوج غرق شدن نجاتم داده
بود. وقتي جسد رو توي قبر گذاشتن، در حاليكه صداي گريه ي ثريا توي گوشم مي پيچيد،
خم شدم تا براي آخرين بار صورت مهربون و دلگرمي دهنده اش رو ببينم اما در كمال
ناباوري خودم رو توي قبر ديدم. با ديدن خودم، ترس تمام وجودم رو فرا گرفت و دوباره
چشمم سياهي رفت و سرم گيچ خورد، ديگه نمي تونستم روي پا بايستم و براي اينكه زمين
نخورم و توي قبر بيفتم و زودتر از موعد مقرر بچه هام رو بي سرپرست كنم، مخصوصاً
حالا كه سينا هم نبود، سريع زن جواني كه كنارم ايستاده بود رو گرفتم و ازش خواستم
منو كنار ببره. گلي كه كنار اون خانم بود فوري به كمكم اومد و به همراه اون خانم
منو به كناري بردن، كمي كه از جمع فاصله گرفتم، گلي گفت:
ـ خوبي پروانه؟ سعي كن
صبور باشي!
ـ باشه، خوبم، ممنون. يهِ كم سرم گيچ رفت، تو برو پيش ثريا، خيلي بي
تابي مي كنه. ببين! ليلي جون، تنها نمي تونه از پَسش بربياد.
گلي با دودلي نگاهم
كرد و وقتي مطمئن شد حالم خوبه,به همان خانم جوون اشاره كرد و گفت:
-غزاله
جون,تو مواظبش باش تا من برم پيش ثريا.
بدونه انكه به دختر جوان كه حالا فهميدم
اسمش غزاله است نگاه كنم ,گفتم:
-برو,ممنونم.
گلي كه رفت ,احساس كردم اگه
داروهام رو نخورم حتما بي هوش خواهم شد.به زن جوان نگاه كردم،احساس ميكردم قيافه اش
برام اشناست اما يادم نبود كجا ديده بودمش ،فقط ازش خواهش كردم بره توي ماشين بهنام
و كيفم رو از سپيده بگيره و با ليوان اب برام بياره تا داروهام رو بخورم .با رويي
باز قبول كرد و فوري رفت،منم امدم كمي جلوتر و تويي سايه قرار گرفتم و عينكم رو زدم
تا افتاب بيشتر باعث خرابي حالم نشه و در حين زدن عينك ،ناگهان چهره اي توجهم رو
جلب كرد كه از پشت عينكش زل زده به من.مات و مبهوت نگاهش كردم ،سالها بود به لحظه ي
ديدارمون فكر كرده بودم اما هرگز فكر نمي كردم اينجا ببينمش.
فرزاد همان طور
جذاب و زيبا،با هيكلي ورزيده و قد بلند ،اصلا عوض نشده بود و همچنان دل براي ديدنش
مي لرزيد.هر بار كه به ديدنش فكر ميكردم سينا ازم ميپرسيد ،چه واكنشي نشون خواهي
داد؟و هميشه بهش ميگفتم اون ديگه براي من مرده ،نه دوستش دارم و نه ازش متنفرم.از
ديدنش تعجب كرده بودم ،براي دقايقي بهش خير شدم و چون داشت نگاهم ميكرد با سر بهش
سلام كردم و او هم با سر جوابم رو داد .با زدن عينك نگاهم رو ازش دزديدم و شروع به
صلوات براي شادي روح سينا كرد و وقتي ،غزاله از دوره بهم نزديك مي شد تازه يادم
افتاد اون كيه!طي دو سال گذشته چند بار عكسش رو دست كتي و سودي ديده بودم كه به
عنوان همسر فرزاد بهم معرفي شده بود.سه سالي مي شد فرزاد ازدواج كرده بود و هر بار
كتي مي امد پيش عمه الي ،عكسهايي مختلفي ازش مي اورد تا بلكه منو كه به خاطر ازدواج
نكردن با پسرش ازم دلخور بود ،بچزونه كه چرا زن سينا شدم و فرزاد رو كه خيلي بهتر و
خوشگلتر از اون بود قبول نكردم،حتي دوقلوهام اونو خوب مي شناختند.
بعد از مراسم
خاكسپاري رفتيم خونه بهرام و ثريا ،عمه كتي و سودي و عمع الهام كه حالا ارومتر از
قبل بود اونجا بودن.خونه حسابي شلوغ بود،افرادي كه براي مراسم نيومده بودن،براي عرض
تسليت اومدن.انقدر خسته بودم كه چشام تار شده بود و احساس ميكردم،دارم كور ميشم
،دوست داشتم بخوابم اما توي اون شرايط محال بود.خوشبختانه خونه گلي ،واحد روبه روي
خونه بهرام بود و دوقلوها با بچه هاي بهرام اونجا بودن تا با كامي پسر چهار ساله
گلي بازي كنن.
وقتي عمه كتي پيشنهاد داد ،برم پيش بچه ها كه سراغم رو مي گيرن و
كمي استراحت كنم،از خدا خواسته قبول كردم.
رفتم خونه گلي و وقتي با بچه ها كه
سرگرم بازي بودن خوش و بشي كردم ،روي تخت يكي از اتاق ها دراز كشيدم و چشمانم رو
بستم و مثل تمام دوماه اخير؛با اين وحشت كه شايد ديگه نتونم چشام رو باز كنم به
خواب رفتم.
از خواب كه بيدار شدم ،هوا داشت تاريك ميشد و خونه در سكوت مطلق رفته
بود و جز بهزاد كه مشغول در س خواندن بود كسي انجا حضور نداشت.وقتي ازش سراغ علي و
شادي رو گرفتم؛گفت با عمو بهنام رفتن جلوي در و تا نادين بياد دنبالشون برن
گردش.
دوقلو ها طي چند سال گذشته كاملا با نادين اشنا شده بودند،من خيلي براشون
از ناديا گفتم و عكسهاش رو نشنونشون دادم.اونا با براي هر مناسبتي ؛براي نادين كارت
مي فرستادن و او هم براشون هدايايي زيبا مي فرستاد.گاهي هم تلفني حرف ميزدن و حتي
اسمش رو گذاشته بودن عمو پليسه و توي بازي هاي دونفره يكيشون ميشد عمو پليسه و مي
رفت دزدها رو بگيره.به گفته ي بهزاد ،ظاهرا امروز كه ديده بودنش خيلي ذوق كرده و
ازش خواسته بودن با كاشين پليس اونها رو ببره گردش اژير هم بزنه.نادين هم كه بايد
ماموريت مي رفت ،بهشون قول داده بو كه دوساعت ديگه با ماشين پليس بياد دنبالشون و
اونا رو همم بعد از رفتن نادين جلوي در منتظر ايستاده بودن تا برگرده.
از ترس
اينكه موضوع سينا رو فهميده باشن ،بلند شدم و خودم رو مرتب كرده و رفتم
دنبالشون.وقتي رسيدم جلوي ديدم كه علي و كامي،مشغول خالي كردن باد اتومبيلي هستن و
شادي هم پشت ماشين ظاهرا سر صاحب خودرو رو گرم كرده بود تا كار علي و كامي تموم
بشه.در حاليكه از شيطنت بچگانه شون خنده ام گرفته بود،علي با حركات بامزه اي سعي
داشت من ساكت بشم و تا صاحب ماشين متوجه نشه و اونا كارشون رو تموم كنن.از اين حركت
علي ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و خنديدم و همين باعث شد صاحب ماشين ،حواسش از
شعر شادي پرت بشه و به سمت من برگرده.با ديدن قيافه ي اشناي فرزاد ،خنده رو لبام
ماسيد ،اين دومين باري بود كه مي ديدمش و بر عكس قبرستون كه فاصله زيادي داشتيم
،الان اون سمت راننده بود و من سمت سرنشين ،هول شده بودم و فكر ميكنم اونم همين حال
رو داشت،با دستپاچگي گفت:
- اِ.... سلام توئي؟
-سعي كردم ؛طوري رفتار كنم كه
متوجه نشه هول شدم ؛به زور لبخندي زدم و گفتم:
-سلام ؛نمي دونستم شادي داره براي
تو شعر مي خونه.
به شادي كه كنارش ايستاده و با نگراني كودكانه اي همه حواسش به
كار علي و كامي بود گفتم:
شادي !مامان جان!پسر عمه فرزاد اذيت نكني؟
فرزاد
سريع گفت:
-نه،چه اذيتي داره شعر ميخونه.
- بازم شعر بلدم بخونم.
منتظر
جواب فرزاد نمود وشروع كرد به خواندن شعري ديگر،خوب مي دونستم چه فكري در سر داره
،مي خواستم فرزاد پرت بشه كه كاري علي و كامي تموم بشه؛اينبار از شيطنتشون لذت
نبردم ،از اينكه ماشين فرزاد رو پنچر ميكردن لذت بردم،حقش بود،بايد پنچرش
ميكردن.كار اونا كه تموم شد و وارد خانه شدند،شادي نفس راحتي كشيده و دست از خوندن
كشيد و روبه فرزاد با قيافه بامزه اي و حق به جانبي گفت:
-من خيلي شعر
بلدم،نميتونم كه همه رو براي شما بخونم ،يگگه خسته شدم.
سپس روبه من كه با تحسين
نگاهش ميكردم ادامه داد:
-مامي!ببين اين اقا دايي كاميه،منو اذيت ميكنه يه چيزي
بهش بگو.
جلو رفته و در اغوشم گرفتمش ،بوسيدمش و رو به فرزاد كه به ما زل زده
بود كرده و گفتم:
-ببين!اقاي دايي كامي،دختر منو اذيت نكن!
فرزاد كه انگار
دلش براي شادي ضعف رفته بود خنديد و گفت:
-باشه قول مي دم.
خواستم با طعنه
بهش بگم،روي قول توهم كه نميشه حساب كرد اما ديگه فايده ي نداشت،گفتنش بعد از شش
سال دردي رد دوا نميكرد.بنابراين سكوت كردم و دست شادي و رو گرفتم و تا برم داخل
خونه بهرام،نيم نگاهي بهش انداخته و گفتم:
-چرا دم در وايسادي بيا تو؟!
-
منتظر كسي هستم.
- پس خدافظ،خوشحال شدم ديدمت.
خوب ميدونستم حرفي كه زدم باور
ندارم ،راستش از ديدنش نه خوشحال شدم نه ناراحت.فقط برام جالب بود كه بعد از
6سال،هيچ حسي نسبت بهش نداشتم.يه زماني خيلي عاشقش بودم و يه دوره هم ازش متنفر شدم
اما به تدريج و با دنيا اومدن دو قلوها،تنفرم هم از ميان رفت.حتي گاهي اوقات اينقدر
درگير زندگي بودم كه فراموش مي كردم،اصلا وجود داشته و در اصل اون پدر بچه هاي
منه،نه سينا.سينايي كه توي شش سال ،پابه پاي من توي مسير زندگي حركت كرد و زندگي
اونم مثل ثريا و به خواست خودش،فداي من شد،ازدواج نكرد و رفتاري از خودش نشون داد
كه همه حتي خودم گاهي باورم ميشد كه اون پدر بچه هاست.از نظر من فرزاد،فقط پسر عمه
كتي بود!با خودم فكر ميكردم كه اگه حضور دايي سينا توي زندگي منو بچه ها نبود ،ايا
هنوز هم چنين حسي داشتم كه صداي فرزاد منو به خودم اورد:
-منم خيلي خوشحال
شدم.
روبه شادي گفتم:
-بريم تو مامي.
- تو برو،من همين جا مي مونم.
-مي
موني چيكار عزيزم؟
- ميخوام منتظر عمو پليسه بمونم،گفت زود مياد.
تا اين حرف
رو زد علي به همراه كامي ،مثل جرقه از حياط بيرون دويده و با هيجان گفت:
-اره
ماماني،ظهر كه تو خواب بودي عمو پليسه گفت منتظر بمونيم تا بياد دنبالمون،ميخواد با
ماشين پليس مارو ببره گردش .تازه اژيرم روشن ميكنه،كامي هم مياد،مگه نه
كامي؟
كامي با سر جواب مثبت داد ،نيم نگاهي به فرزاد كه تمام حواسش به ما بود
انداختم و لبخند زده گفتم:
-عمو پليسه كه نگفت اينجا منتظرش باشين!بريم تو،پيش
ماماني الهام تا بياد.
-ولي ما ميخوايم همين جا منتظرش بمونيم.مگه نه شادي،مگه
نه كامي؟
شادي و كامي هردو جواب مثبت دادن و گفتن :اره.
-نمي شه ،بچه هاي
خوبي باشين و زود برين تو،هوا سرده!
-اصلا هم سرد نيست،مگه نه علي،مگه نه
كامي؟
هردو حرف او را تصديق كردند،كامي به طرف فرزاد رفت و با عجز و ناله
گفت:
-دايي فرزاد،من خيلي گرمم شده،ژاكتم رو در مياري؟
شك نداشتم كه علي و
شادي هم به تبعيت از او اين كار رو انجام بدن،خوب ميدونستم ،بچه هاي من هر چي شيطون
باشن به پاي اون نمي رسن،پنچر كردن ماشين هم فكر اون بود چون علي از اين كارا بلد
نيست.براي اينكه اونا ژاكتشون رو در نيارن ناچار قبول كردم،زنگ خونه ي بهرام رو زدم
و از بهنام خواستم بياد مواظب اونا باشه تا عمو پليسه بياد.بهنام هم گفت صبر كنم تا
بياد،دستش بند بود.بچه ها كه خيالشون راحت شده بود،رفته و روي سكوي خانه نشستن
،كوچه خيلي خلوت بود و كسي رد نميشد.در حاليكه تمام سعيم رو ميكردم تا نگاهم به
نگاه فرزاد نيفته،وانمود ميكردم حواسم به سركوچه است تا نادين بياد.نگاهي به بچه ها
انداختم كه با هم پچ پچ ميكردن و به كار موفقيت اميزي كه انجام داده بودن و فرزاد
هنوز متوجه نشده بود،فخر ميفروختند.نگاهي به لاستيك پنچر فرزاد انداختم و خنده ام
گرفت،در فكر اين بود كه خدا كنه زودتر بهنام بياد بيرون كه فرزاد سكوت رو شكست و
گفت:
-راستي يادم رفت بهت تسليت بگم ،خيلي متاسفم.
- ممنون.
اتفاقي كه
افتاد خيلي درد ناك بود،حتما تحملش هم سخته؟
توي دلم گفتم،اين اتفاق نبود فاجعه
بود.نتيجه اش هم كابوس بلاتكليفي بچه هاي من،نميدونم چه عاقبتي در انتظارشون
هست.
- بله خيلي سخته.
از جيب كتش يه پاكت سيگار در اورد و يه نخ برداشت و در
حالي كه روشن ميكرد پرسيد:
-مرگ عزيزان خيلي سخته!
با تعجب به فرزاد كه به
سيگارش پك مي زد نگاه كردم،يادمه از دود متنفر بوداما حالا داشت
ميكشيد.پرسيدم:
-سيگاري شدي؟
-تفنني ميكشم ،اذيتت ميكنه خاموش كنم؟
-نه
راحت باش.
- فكر ميكردم اذيت شي،اخه سينا سيگاري قهاري بود.
پوزخندي زدم و
گفتم:
سينا اصلا سيگار نمي كشيد.
شا نه اي بالا انداخت و در حاليكه سيگارش رو
زير پا له ميكرد گفت:
-لابد بعد از ازدواج با تو،ترك كرد چون اون سالهايي كه من
امريكا بودم،هروقت مي ديدمش سيگار زير لبش بود.
با اينكه از شيندن اين موضوع
راجع به سينا تعجب كرده بودم،اما به روي خودم نياوردم و با كنايه گفتم:
-در عوض
تو بعد از ازدواج سيگاري شدي!
- نمي دونم، شايد.
سپس به ساعتش نگاه كرد و با
كلا فگي گفت:
-چرا نمياد،اه دير شد ديگه.
بعد هم شروع به گرفتن شماره اي كرد
و در حين اينكه با تلفن همراهش حرف ميزد،فهميدم مخاطبش غزاله است كه داشت بهش غر
ميزد چرا دير كرده.
هنوز تماسش تموم نشده بود كه بهنام اومد بيرون ،نفس اسوده اي
كشيدم و داشتم ميرفتم داخل كه گلي و غزاله هم اومدند.لبخندي به ان دو زده و روبه
بهنام گفتم:
-دير كردي؟
-خداروشكر خاطرت عزيز بود،وگرنه نمي اومدم.
- راست
مي گه،دلش نمياد از سپيده دل بكنه.
- تو كه عقده اي نبودي گلي جون،چشم نداري
ببيني هواي زنم رو دارم.
- برو زن ذليل ،كم مياري به من وصله عقده اي مي چسبوني
،خوبه همه فاميل مي دونن شهاب براي من مي ميره.
- خب،بايد بميره،تو از سر اون
خيكي زيادم هستي.
- تو چقدر حسودي بهنام!چشم نداري ببيني شوهرم تپلي و بامزه
است،من عاشق همين چاقيشم.
-برو بابا،اصلا لياقت نداري ادم ازت تعريف كنه.حيف من
كه بهت ارزش دادم و گفتم از سر شهاب زيادي ،حالا كه اينطور شد حسابي اون تپل ،بامزه
و دوست داشتني رو حفظ كن.اگه اون نبود،كي ميامد تورو بگيره؟
- برو خداروشكر پري
اينجاست ،وگرنه ضايعت مي كردم.
- اخ بميرم،اينجوري كه شرمنده ات ميشم.
ديگه
حوصله ايستادن و مشاهده ي كل كل كردن اونا رو نداشتم،با غزاله خداحافظي كوتاهي كردم
و روبه فرزادسري به علامت خداخافظي نكان داده و داخل شدم،هنوز به وسط حياط نرسيده
بودم كه صداي اژير ماشين پليس و متعاقب اون صداي بهنام كه گفت،بيا نادين اومد رو
شنيدم.
من برگشتم و بهنام رفت داخل خونه،با اينكه دوست نداشتم مقابل فرزاد باهاش
صحبت كنم اما برام جالب بود،بعد از شش سال مي ديدمش.با ديدن نادين كه داشت با بچه
ها سروكله مي زد،براي اولين بار طي دوماه گذشته احساس خوبي بهم دست داد،با خوشحالي
نگاهش كردم و تا منو ديد،بچه ها رو رها كرد و به طرف من اومد .درحاليكه چشماش از
ديدن من برق مي زد با طعنه گفت:
-چه عجب،خانم بيدار شدن،ظهر اومدم خواب
بودي.
لبخندي بهش زدم،احساس كردم چقدر عوض شده!لباس فرم تو تن كرده بود ،توي
تاريكي مي تونستم تارهاي سفيد رو توي موهاش ببينم.با طعنه گفتم:
-اتفاقا بيدار
بودم،از قصد نيومدم ،تلافي شش سال پيش كه نيومدي فرودگاه رو در بيارم.
-نادين
بدون توجه به نگاه خيره اي بقيه گفت:
-اينو باش،چه خودش رو تحويل گرفته،فكر كردي
نميرم ماموريت كه چيه؟خانم ميخواد بره امريكا ،بيام بدرقه اش.
از ته دل خنديدم و
گفتم:
-همين ماموريت ها رو مي ري كه پيرمرد شدي و هنوز مجردي!
- چه كنم
ديگه،خاطره خواه زياد دارم اما كو يه ذره اعتماد،زناي اين دوره زمونه وفا
ندارن.لنگش خودت،نذاشتي كفن شوهر بيچاره ات خشك بشه،رنگي پوشيدي.
با اينكه حرفش
شوخي بود اما دلم گرفت و حالم دگرگون شد،طوريكه كه فرزاد و گلي بشنون گفتم:
-اين
حرف رو بهنام هم بهم زد،سينا از رنگ سياه خوشش نميامد و هيچ وقت دوست نداشت من مشكي
بپوشم و منم به احترام علاقه ي اون رنگي پوشيدم،پس اين وفات نه بي وفايي.حالا برو
زن بگير اقا نادين كه پير شدي.
-فعلا كه بايد اين اتيش پاره هاي تو رو ببرم گردش
،برگشتم دختر خوب سراغ داشتي بهم معرفي كن.
حرفش همه رو خندوند جز من كه به
لبخندي اكتفا كردم و فرزاد كه حواسم بود،پوزخندي زد.علي پاي نادين رو گرفت و با لحن
شيريني گفت:
-عمو پليسه بريم ديگه.
نادين دستي به موهاي علي كشيد و روبه من
با چشم غره اي گفت:
-تو هنوز به اينا ياد ندادي كه من سرهنگ شدم،هي نگه عمو
پليسه.
خنديدم و با اشاره به بچه ها گفتم:
-برو ديگه دلشون اب شد،طفليا خيلي
وقته منتظرت موندن.
نادين با گفتن چشم،بچه ها رو برد سوار ماشين كنه،وقتي خودش
خواست سوار بشه،روبه من و گلي كه تاكيد ميكرديم مواظب باشه و تند نره گفت:
-برين
ببينم بابا،انگار بيكارم و ميخوام برم دور شهر بگردونمشون،تا سر كوچه مي رم و بر
ميگردم،ماموريت دارم بايد برم سركارم.
من و گلي نگاهي بهم انداختيم ،هردو خوب مي
دونستيم كه نادين بيچاره تازه افتاده توي چنگ بچه ها و تا دو،سه ساعت ديگه بر گرده
شاهكار كرده اما چيزي به روش نياورديم و گفتم:
-خب،نادين جون تا همين سر كوچه كه
مي ري اگه يك وقت خوراكي خواستن،نگيري كه عادت ندارن،اشتهاشون كور ميشه و شام نمي
خورن.
گلي :راست ميگه،كامي خيلي چاق شده و نمي ذارم هله هوله بخوره،چيزي براش
نگيرين.
ـ فعلاً كه بايد اين آتيش پاره هاي تو رو ببرم گردش، برگشتم دختر خوب
سراغ داشتي بهم معرفي كن.
حرفش همه رو خندوند جز من كه به لبخندي اكتفا كردم و
فرزاد كه حواسم بود، پوزخندي زد. علي پاي نادين رو گرفت و با لحن شريني گفت:
ـ
عمو پليسه بريم ديگه.
نادين دستي به موهاي علي كشيد و رو به من با چشم غره اي
گفت:
ـ تو هنوز به اينا ياد ندادي من سرهنگ شدم، هي نگن عمو پليسه.
خنديدم و
با اشاره به بچه ها گفتم:
ـ برو ديگه دلشون آب شد، طفليا، خيلي وقته منتظرت
موندن.
نادين با گفتن چشم، بچه ها رو برد تا سوار ماشين كنه. وقتي خودش خواست
سوار بشه، رو به من و گلي كه تأكيد مي كرديم مواظب باشه و تند نره گفت:
ـ برين
ببينم بابا، انگار من بيكارم و مي خوام برم دور شهر بگردونمشون، تا سركوچه مي رم و
برمي گردم، مأموريت دارم بايد برم سرِ كارم.
من و گلي نگاهي بهم انداختيم، هر دو
خوب مي دونستيم كه نادين بيچاره تازه افتاده توي چنگ بچه ها و تا دو، سه ساعت ديگه
برگرده شاهكار كرده اما چيزي به روش نياوردديم و گفتم:
ـ خُب، نادين جون تا همين
سركوچه كه مي ري اگه يك وقت خوراكي خواستن، نگيري كه عادت ندارن، اشتهاشون كور ميشه
و شام نمي خوردن.
گلي: راست ميگه، كامي خيلي چاق شده و نمي ذارم هله و هوله
بخوره، چيزي براش نگيرين.
ـ نترسين، من كيف پولم رو نياوردم و شپش هم توي جيبم
پر نمي زنه.
لبخند من و گلي رو كه ديد سوار شد، اما ن كه مطمئن بودم در مورد كيف
پولش راست نمي گه دوباره تاكيد كردم چيزي نخورن و گفتم:
ـ نادين، يادت باشه اگه
بيان خونه اشتها نداشته باشن، من مي دونم و تو.
ـ خيلي بابا، كشتي ما رو نمي
خرم.
ـ اگه گفتن برخ، قول مي ديم شام بخوريم، باززم نخر چون دارن گولت مي
زنن.
ـ اي بابا ول كن، باشه چشم، حالا ازاه مي دي برم.
" آره، مواظبشون
باش.
چشم كش داري گفت و با همه به جز فرزاد خداحافظي گرمي كرد، با فرزاد خيلي
سرسري خداحافظي كرد، احساس كردم بايد مشكلي بينشون پيش اومده باشه. تا حركت كرد،
آژير ماشين رو زد و بچه ها با خوشحالي برامون دست تكون دادن. با رفتن اونا، غزاله
كه دختر خوبي به نظرم مي رسيد گفت:
ـ بچه هاي ناز دو دوست داشتني دارين!
ـ
مرسي.
مي خواستم ازشون خداحافظي كنم كه ياد لاستيك پنچر فرزاد افتادم و رو به
غزاله گفتم:
ـ چرا اينجا ايستادين، بريم تو، هوا خيلي سرده.
ـ نه ممنون، بايد
بريم.
به جاي او به شيطنت رو به فرزاد گفتم:
ـ مگه با لاستيك پنچر هم رانندگي
مي كني؟
ـ نه چطور مگه؟
ـ لاستيك هاي او طرف ماشينت پنچرن.
منتظر عكس
العملش نموندم و با قيافه اي حق به جانبي رو به گلي گفتم:
ـ همه اش تقصير توئه،
گلي! پسر تو بچه ها منو اغفال كرد، اونا از اين كارها...
هنوز حرفم تموم نشده
بود كه فرزاد زد زير خنده، نگاهش كردم و ناخودآگاه حال خاصي بهم دست داد. ياد آون
موقع ها افتادم كه دلم براي خنده هاش ضعف مي رفت و بي اختيار بغض راه گلوم رو بست،
اما ظاهر خودم رو حفظ كردم، نمي خواستم اونا متوجه حالم بشن. رو به غزاله گفتم:
ـ من مي رم داخل، اگه دوست داشتين شما هم بياين.
هنوز قدم از قدم برنداشته
بودم كه چشمام سياهي رفت و داشتم مي خوردم زمين كه گلي رو گرفتم، با نگراني
پرسيد:
ـ چي شدي باز، مگه خوب نخوابيدي؟
خودم رو كنترل كردم و گفتم:
ـ
خيلي گرسنمه، فكر كنم ضعف كردم.
ـ پس برو تو! تا از حال نرفتي يه چيزي
بخور.
چشمي گفتم و همراه خودش وارد شدم. از حسي ك پيدا كرده بودم وحشت كردم،
دوباره نفرتي كه شش سال مسكوت مانده بود بيدار مي شد. حالا ديگه سينايي نبود تا
آرومم كنه، تازه مشكل بلاتكليفي بچه ها بعد از مرگم هم بود. آخه ديگه شش سال وقت
نداشتم، بايد طي دوماه همه چيز رو سرانجام مي دادم.
داخل كه شديم به جز تك و
توكي فاميل كه من نمي شناختم و كتي و سودي كه كنار الهام بودن و باهاش حرف مي زدن،
بهنام و سپيده كه پيش همان فاميل ها نشسته بودن و غزاله هم چند دقيقه بعد وارد شد،
كسي آنجا نبود. به اصرار گلي رفتم بالا تا چيزي بخورم، گلي بهم غذا داد و خودش رفت
تا راحت باشم. هيچ اشتهايي براي خوردن نداشتم و ترجيح دادم برم توي اتاق و چمدونهاي
بچه ها رو باز كنم. لباسهاشون رو مرتب كردم، اما چمدون خودم رو بي خيال شدم و رفتم
كنار پنجره، مي تونستم توي حياط و كوجه رو به خوبي ببينم. با ديدن فرزاد در حال
گرفتن پنچري، ياد خنده اش افتادم و باز همون حس نفرت اومد به سراغم، لعنتي چطور مي
تونست با بلايي كه سرم آورده بود توي چشام نگاه كنه و بخنده. ناخودآگاه بعد از
مدتها ياد اون روز افتادم كه رفتم دفتر وكيلش، وقتي اسم طلاق رو شنيدم و طلاقنامه
رو ديدم، باز هم عقيده داشتم لجش گرفته كه من باهاش از شمال نيومدم و مي خواد
تنبيهم كنه اما وقتي گزارش پزشكي رو گذاشت جلوم، تمام باورهام رنگ باخت و فهميدم كه
چهار سالِ من سرِكارم و هيچ عشق و دوست داشتني در كار نيست. انگار فرزاد زده بود به
سيم آخر و مي خواست با اون تأييديه ي رواني بودنم تمام راهها رو ببنده، مي خواست
ازش متنفر بشم، چنان تحقيرم كرد كه جايي براي كوچكترين روزه ي محبتي نذاشت. با
يادآوري اون روز و رقم خوردن سرنوشتم چشمانم به اشك نشست، با خشم و نفرت نگاهش كردم
و انگار كه صدام رو مي شنوه از همونجا بهش گفتم:
ـ چطور تونستي، منو بازي بدي؟
چرا گذاشتي باور كنم دوستم داري، بعد مثل يه آشغال دورم بندازي؟ الان هم اينقدر بي
تفاوت باشي.
از پشت پنجره كنار رفتم و خودم رو با چمدونم سرگرم كردم تا از فكر
فرزاد رها بشم، ناگهان چند ضربه به در اتاق خورد و بهنام و سپيده وارد شدن. سپيده
با ديدن صورت اشك آلودم، منو در آغوش گرفت و گفت:
ـ فدات شم خودت رو عذاب نده،
به قول حاج مهدي، مرگ حقه.
خودم رو از آغوشش بيرون آوردم، خوشحال بودم كه علت
گريه ام رو نمي دونست، اشكام رو پاك كردم و ازش پرسيدم:
ـ نادين بچه ها رو
نياورد.
ـ نه بابا، تو بچه هاي خودت رو نمي شناسي؟ به نظرت حالا حالا مي ذارن
نادين برگرده؟
لبخندي زدم و بي خيال سر و سامان دادن لباسهام شدم، روي تخت نشستم
وبه شكم برآمده ي سپيده چشم دوختم و با خودم فكر كردم، يعني تا به دنيا اومدن پسر
بهنام زنده هستم؟ آيا مي تونم اونو ببينم؟ نزديك بود اشكم سرازير بشه كه بهنام محور
فكرم رو عوض كرد:
ـ نگاش كن تو رو خدا، عجب رويي داره.
كنار پنجره ايستاده
بود و فهميدم منظورش به فرزاد، اما سپيده كه نمي دونست فرزاد توي كوچه است
گفت:
ـ كي رو مي گي؟
ـ خوشم نميساد اسمش رو بيارم، خودت بيا ببينش.
سپيده
بلند شد كه به طرف ظنجره بره، بهنام گفت:
ـ نمي خود بيايي، مي ترمس نگاش كني بچه
تكون بخوره و نامرد از آب در بياد.
سپيده اهميتي به حرفش نداد و رفت كنار پنجره،
سرش رو با تأسف تكان داد و گفت:
ـ همه از تعجب شاخ درآورديم، واقعاً با چه رويي
اومد تشيع جنازه؟
ـ حالا اونش هيچي! نبودي نگاه هيزش رو ببيني، چشم از ناموس ما
برنمي داشت، جانِ سپيده غيرتي شده بودم خفن! بابات جلوم رو گرفت.
سپيده خنديد و
گفت:
ـ پس بگو، بچه ها رو اغفال كردي برن ماشينش رو پنچر كنن.
پس بهنام بچه
ها رو اغفال كرده بود، طفلي پسر گلي. سپيده اومد كنارم نشست و چون فكر مي كرد من
نمي دونم چه كسي رو مي گن گفت:
ـ فرزاد رو مي گيم!
ـ بله، ديدم پسرها داشتن
لاستيكش رو پنچر مي كردن.
ـ گلي گفت، تو لو دادي، مي مردي صبر مي كردي از اينجا
دور بشه بعداً بفهمه پنچر شده؟
ـ چه فرقي داره، اينجا و دورتر نداره، بالاخره مي
فهميد ديگه.
ـ فرقش در اينه كه الان مجبور نبوديم ببينيمش.
سپيده ـ كسي
مجبورت نكرده، از پشت پنجره بيا اين طرف ديگه نميبينيش.
ـ من منتظر عموت و بچه
ها هستم.
ـ بگو مي خوام زاغ سياه فرزاد رو چوب بزنم، بهانه نادين و بچه ها رو مي
كنم.
ـ من اهلِ زاغ سياه چوب زدنم؟
ـ نيستي؟
ـ هستم؟
ـ نميدونم والا،
مثل اينكه حق با توئه و چشم به راهِ ناديني.
ـ آفرين دختر خوب، خوشم مياد شناخت
صدردصد از من داري.
سپيده به او كه دوباره بيرون رو نگاه ميكرد، پوزخندي زد و بي
مقدمه رو به من گفت:
ـ وقتي ديديش چه حالي شدي؟
خواستم بي تفاوت جواب بدم كه
بهنام گفت:
ـ پروانه جون بلندتر بگو منم بشنوم.
بي آنكه بخندم، با صداي بلندي
گفتم:
ـ هيچ حس و حالي نداشتم، تو هم شنيدي؟
ـ آره بابا، كر هم شدم.
ـ
خودت گتفي بلند بگم.
نگام كرد و با ادا گفت:
ـ تو هم كه حرف گوش كن، ببينم دم
در چي بهت گفت؟
ـ عرض تسليت، چطور مگه؟
ـ غلط كرده خاك بر سر، فكر كرده تو
محتاج تسلي دادن اوني.
ـ نمي دونم.
ـ خُب،... تو چي بهش گفتي؟
ـ در مورد
چي؟
ـ عرض تسليتش، چه جوابي دادي؟
ـ گفتم، ممنون.
ـ اي خاك بر سر تو هم
بكنن، بايد تف مي كردي توي صورتش. كجا رفت اون نفرتي كه 6 سال پيش ازش دم مي
زدي؟
هاج و واج به بهنام نگاه مي كردم، سپيده كه داشت از خنده اشكش درميومد
گفت:
ـ بهنام جان، اين ديالوگ نمايش نامه اي نيست كه از طرف تلويزيون دادن من
بخونمش؟
ـ چرا اتفاقاً خودش بود، فقط اون تو مي گه ده سال، من كردمش شش سال،
چطور بود، خوب گفتم؟
ـ عالي بود، من كه تحت تأثير قرار گرفتم
آي قربون زن خوب
و كارگردانم برم، پس بيا يه كاري كن، شرط كن در صورتي حاضري اين تئاتر رو بسازي كه
شوهر عزيزت هم توش بازي كنه.
سپيده خنديد و بهنام دوباره به بيرون خيره شده، منم
كه داشت حرفهاي بهنام، باورم مي شد خنديدم. هيچ وقت نمي شد بهنام رو شناخت، وقتي
خيلي جدي حرف مي زد، باز هم شوخي مي كرد. داشتم فكر مي كردم كه آيا اونا گزينه ي
خوبي هستن كه بعد از مرگم، علي و شادي رو بهشون بسپرم كه بهنام گفت:
ـ بيا،
خانمش هم اومد. راستي پري! خبر داري نازا بودن همسرش رو به خودش نسبت داده.
با
شنيدن اين حرف كه برام تازگي داشت، نتونستم خودم رو كنترل كنم و با هيجان
گفتم:
ـ مگه زنش نازاست؟
ـ آره! جديداً بهد از اينكه عمه كتي هي بهشون گير
داد بچه، بچه، يه دختر بيارين! آقا فرزاد رسماً اعلام كرد كه مشكل از خودشه و بچه
دار نمي شه.
ـ خاك برسرش كنن، مرده شور برده فكر كرده ما خريم، چقدر خاطر اين
بدتركيب رو مي خواد كه خودش رو عيب دار كرده.
ـ عزيزم خونِ خودت رو كثيف نكن،
چند وقت ديگه غزاله هم دلش رو مي زنه، يه تاييديه پزشكي مي گيره كه نازاست و طلاقش
مي ده.
بهنام با تأسف سر تكون داد و گفت:
ـ از اين بوزينه بعيد نيست، نبودي
ببيني توي قبرستون چطوري داشت با نگاهش با نگاهش پروانه رو مي خورد.
احساس مي
كردم دارم خفه مي شم، بهنام و سپيده، ناخواسته حرفهايي مي زدن كه منو تا پاي جنون
مي برد. خاك بر سر من كنن كه چطور پپ سال پيش با يه تائيديه ي دروغ رواني قلمدادم
كرد تا طلاقم بده، اونوقت به خاطر اين دختره، خودش رو عيب دار معرفي كرده. يعني من
تا اين حد براش بي ارزش بودم؟
اعتراف مي كنم براي اولين بار طي دوماهي كه فهميدم
به زودي خواهم مرد، خدا رو شكر كردم كه اينقدر زنده نمي مونم تا از اين تحقير بيشتر
آتيش بگيرم و با آغوشي باز براي مرگ آماده مي شم، فقط با بچه هام چه كنم
خدايا...
بعد از اون شب، سعي مي كردم ديگه به فرزاد و تحقيري كه شده بودم فكر
نكنم. من ديگه فرصتي براي تنفر داشتن از كسي نداشتم، من انتقامي رو كه مي خواستم از
اون گرفته بودم و خدا هم كمكم كرده بود. ازدواجاون با زني نازا به حكمت خدا بود،
اون عاشق بچه بود و حالا بچه اي نداشت و همين براي من كافي بود و كاري به ديگران
نداشتم. بهرام و بهنام كه اصلاً آدم حسابش نمي كردن، به گفته ي سپيده، بعد از اون
شب كه نادين ماجرا رو فهميد، دوستيشون رو بهم زد و ديگه كاري به كارش نداشت. اينا
همه يك طرف و اينكه با داشتن بچه از دونستن اين نعمت محروم بود طرف ديگه اي بود كه
به من لذت مي داد، اون داشت تقاص ظلمي رو كه به من كرده بود پس مي داد. وقتي توي
مراسم دايي سينا، نگاه حسرت بار كتي رو به علي و شادي مي ديدم، يه حسي آميخته با
لذت و ترحم بهم دست مي داد و تا حدودي از بار نفرتم كم مي كرد.
توي چند روزي كه
مراسم ختم دايي سينا توي خونه ي بهرام برگزار بود، صبح ها شادي و علي، همراه بهزاد
و بهراد به آپارتمان گلي رفته و بازي مي كردن، گاهي هم نادين مي اومد و مي بردشون
بيرون. وقتي هم بهانه ي سينا رو مي گرفتن، به پيشنهاد بهرام، بهشون گفتم برگشته
آمريكا و ما هم به زودي مي ريم پيشش. اما تا كي مي تونستم موضوع رو مخفي كنم؟ فكر
كردن به اين موضوع و لطمه اي كه بهشون خواهد خورد، مخصوصاً بعد از مرگ من، سردردهاي
گاه و بي گاهم رو تشديد مي كرد. مدام قرص نمي خوردم تا مبادا از هوش برم، شده بودم
مرده اي متحرك كه همه اونو به مرگ سينا ربط ميدادند. وقتي بهم مي گفتن در نبود سينا
تنهات نمي ذاريم، به تك تكشون نگاه مي كردم تا اصلح ترين فرد رو براي بزرگ كردن بچه
هام انتخاب كنم. از نظر من همه انتخاب خوبي بودن، ثريا، ناهيد جون و عباس آقا كه
مكه بودن و حضور نداشتن، حتي نادين با اون همه مشغله ي كاري، حاضر به انتخاب هر كسي
بودم اِلا خانواده ي فرزاد. خاضر نبودم حتي به سپردن بچه هام به اونا فكر هم بكنم،
چه برسه به انتخابشون. درسته كه اونا گناهي نداشتن اما نمي خواستم با مرگم، دوران
انتقام و تنهايي فرزاد تموم بشه. مگه غير از اين بود كه اگه اون با من چنين معامله
اي نمي كرد، اگه منو بازي نمي داد، الان توي برزخ ديدن هر روزه ي ساعت شني زندگيم
كه با سرعت در حال ريختن و تموم شدن بود دست و پا نمي زدم. دكتر تشخيص داده بود كه
اگه فشار سنگين عصبي نداشتم، اين تومور به اين زودي از پا درم نمي آورد. دلم مي
خواست به فرزاد بگم، من رواني نبودم بلكه به علت تومور توي سرم بود كه مسائل توي
ذهنم نمي موند و بايد باهاشون كلنجار مي رفتم تا يادم بمونه. روزگاري كه ساعات خوشي
داشتم و فكر آروم بود، خيلي خوب شده بودم و همه چيز يادم مي موند، تا اينكه فرزاد
اون كار رو باهام كرد و منو توي فشار عصبي چراها گذاشت و رفت و به اين روز
انداخت.
كاش دايي سينا،هيچ وقت شرط اسم فرزاد رو برام نمي ذاشت ،كاش هيچ وقت
شرطش رو قبول نمي كردم.شايد تقصير خودم بود،خيلي بهش اميد بسته بودم،اخه چرا نبايد
مي بستم؟شش سال پيش در اوج تنهايي و نياز به داشتن يه همراه ،كنارم بود.تا يك سال و
نيم نذاشت ،عمه كتي و سودي و شوهراشون منو ببينن كه نكنه بهم شك كنن و هميشه به
بهترين شكل غيبت منو موجه مي كرد.در تمام سالهاي بزرگ كردن بچه ها كمكم بود و تنهام
نذاشت،توي اون چهار سال جلوي همه طوري رفتار ميكرد كه خودمم باورم ميشد شوهرمه،پس
طبيعي بود كه بايد بهش اميد مي بستم.وقتي دكتر مغز و اعصاب اعلام كرد تا چند ماه
بيشتر زنده نمي مونم بازهم به اميد سينا بود كه واقعيت رو پذيرفتم ؛به اميد كسي كه
از پدر براي بچه هام مهربونتر بود.با اينكه دل كندن از علي و شادي تنها غم زندگيم
بود اما با وجود سينا باهاش كنار اومده بودم،ولي دريغ و افسوس كه عفريت مرگ تنها
اغوش من باز نكرده بود و قبل از من گلوي سينا رو گرفت.
توي مراسم ،دائم اين سوال
بي جواب كه چرا اون مرد ،دست از سرم بر نميداشت .از هر كسي هم ميپرسيدم ،جوابي برام
نداشت چون خودشون هم نمي دونستن و براشون سوال بود.حدس ميزدم؛استاد يه چيزايي مي
دونه،اما هر بار ازي ميپرسيدم فقط با سكوت جوابم رو مي داد و منم كه اين روزها سرم
شلوغ بود،زياد پيگيري نمي كردم.اخرين روز مجلس ختم دايي سينا،مراسم هفتم توي مسجد
برگزار شد و ساعت 4مراسم ختم به اتمام رسيد ،بعد از مراسم هر كس به سمت خونه ي خودش
حركت كرد . عمه كتي و سودي،الهام رو با خودشون بردن عمارت فخيم زاده ها ،تا دورش رو
بگيرن و نذارن از اين عذاب داغ سينا رو بكشه،بهرام و بهنام هم از راه مسجد رفتن
جايي تا به كارهاشون برسن.من و ثريا و سپيده ،همراه گلي و شهاب راهي خونه بهرام
شديم.سرم از درد نزديك به انفجار بود و دلم ميخواست داد بزنم تا صدام به اسمون
برسه،با اينكه خيلي برام سخت بود اما جلوي سپيده و ثريا ،حالم رو لو ندادم و صبوري
كردم.به محض رسيدن به خونه،علي و شادي سپردم به دست ثريا و سپيده و به اتاقم پناه
بردم.در رو قفل كردم و در حاليكه از شدت درد اشك مي ريختم ،چند تا از قرصام رو با
هم خوردم ،موقع گرفتن ليوان دستام به وضوح ميلرزيد.چقدر دلم ميخواست فقط فرياد بزنم
و هر چيزي كه دورم بود خَرد ميكردم،اما توان تكان خوردن هم نداشتم.تا به حال اينقدر
خراب نبودم.وقتي دردم كمي ارومتر شده بود،هنگامي كه رو تخت دراز كشيدم تا كمي
بخوابم ،ديگه ايمان داشتم كه اين اخرين خواب من خواهد بود و مطمئن بودم ديگه بيدار
نخواهم شد اما شدم.اتاق در تاريكي مطلق فرو رفته بود كه چشم باز كردم،خوشبختانه هيچ
دردي نداشتم ،از روي تخت بلند شده و چراغ رو روشن كردم.
ابي به سر و صورتم زدم و
رفتم پايين،همه توي سالن نشسته بودن.بهرام در حاليكه با موهاي شادي بازي
ميكرد،حواسش به بهزاد بود كه داشت با سپيده نمايشي رو تمرين ميكرد ،اخه بهزاد عاشق
هنر پيشگي بود و سپيده هم در بيشتر كارها نقشي براي او در نظر ميگرفت .بهزاد و علي
هم با اشتياق روي زمين،جلوي پاي بهرام نشسته و به او زل زده بودند.با چشم دنيال
ثريا كه در سالن حضور نداشت گشتم و او را در اشپزخانه يافتم و چون كسي متوجه حضور
من نشده بود،همه رو به حال خود رها كرده و به سمت ثريا رفتم.در حاليكه ظرفها رو
مرتب ميكرد،عميقا در فكر بود،حتم داشتم براي فرار از فكر كردن به سينا خودش رو
سرگرم اين كار كرده بود.سنگيني نگاهم رو حس كرد و به طرفم برگشت و با ديدن من
گفت:
-بيدار شدي عزيزم؟
لبخندي زده و با سر جواب مثبت دادم ،دوباره
پرسيد:
-خوب خوابيدي؟
-بد نبود،داري چيكار ميكني ؟
-اينجاها رو مرتب
ميكنم،توي اين يك هفته حسابي بهم ريخته شده.
-ولش كن،حوصله داري خودت رو خسته
ميكني.
-خب ،چيكار مي شه كرد،بالاخره زندگي ادامه داره و اينا هم بايد مرتب
بشه.
روي صندلي نشستم و گفتم:
-از تو تعجب ميكنم ،چرا خدمتكار نميگيري خودت
رو راحت كني؟
دست از مرتب كردن ظرفها كشيد و اومد كنارم نشست و گفت:
-وقتي
خودم ميتونم،چرا خونه و زندگي و بچه هام رو بسپرم دست يكي ديگه؟
-خوش به حال
بهرام با همچين كدبانويي كه داره،خب،بانو بگو ببينم شام چي پختي؟
خنديد و
گفت:
-زنگ زدم از بيرون بيارن.
-پس همچين خيلي هم كدبانو نيستي!ببينم تو هر
شب به خورد برادر من غذاي بيرون مي دي؟
-چيه؟ميخواي خواهر شوهر بازي در
بياري؟بهرام صدا كنم.
هر دو از شوخي ث
پر پرواز(15)
پر پرواز(15)
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ توسط: موضوع:
نظرات (0)